معرفي و بررسي كتاب « يوسف در آغوش » به
كوشش عبدالرضا رضايي نيا
علي بالي
عنوان كتاب از اين بيت « غنيمت پنجابي » برگزيده شده است :
« نظر تا مي كنم , هر پاره اش يوسف در آغوش است .
شكست آباد دل , آيينه روي كه بود امشب ! »
رضايي نيا , در آغاز از حسرتي سخن مي راند كه تا هنوز سبك
هندي و تحول آن به تفصيل ارزيابي و تحليل نشده و حتي از
مروري اجمالي بي نصيب مانده است .
رضايي نيا , اين نظريه را كه شعر در زمانه هندي سرايان روي
به سخافت و سستي نهاده است , رد مي كند و سبك هندي را
جرياني پربار مي داند.
درباره حال و احوال شعري « غنيمت پنجابي » پيش از انتشار
« يوسف در آغوش » در كتاب هاي همچون :
1 )گزيده اشعار سبك هندي , عليرضا ذكاوتي قراگزلو , مركز
نشر دانشگاهي ,
2 ) تاريخ ادبيات ايران , جلد پنجم اثر صفا ,
3 ) پارسي گويان هند و سند , دكتر هرومل , بنياد فرهنگ
4 ) شعر العجم , شبلي نعماني , دنياي كتاب . آمده است .
اما رضايي نيا سعي كرده با استفاده از منابعي كه ذكر شد , با
نگاهي مستقل به شعرها و ظرايف و دقيقه هاي لطيف شعر
غنيمت بپردازد.
غنيمت , از شاعران سده دوازدهم هجري در هند است .
زندگي غنيمت , زندگاني شاعرانه و عارفانه بوده است و به شيخ
عبدالقادر گيلاني نيز ارادت داشته است . ذهنيت و زبان شعري
غنيمت بر آيند و فشرده ميراث شعر سبك هندي تا روزگار
اوست . شعر غنيمت با همه زيبايي ها و زلالي ها عرصه نمود
رگه اي ملايم از پيچيدگي است , شايد در اين ميانه تاثير شاعر
محبوب غنيمت ; يعني ناصر علي بيشتر باشد كه شعرش نيازمند
شرح و بازگشايي است .
پيچيدگيهاي شعر غنيمت را در دو ناحيه مي توان سراغ
گرفت ; ناحيه اول عرصه لفظ است كه در اثر حذف برخي از
اجزا جمله , يا جا به جايي آن و يا تتابع اضافات ناگزيريم تا
براي درك برخي از مصرع ها اندكي درنگ كنيم و شايد مصرعي را
دوباره بخوانيم , اين پيچيدگي كه از سستي زبان شعر خبر مي دهد ,
حسن كار غنيمت شمرده نمي شود و البته در ديوان غنيمت چندان
زياد نيست .
و اما ناحيه دوم , عرصه مضمون و معناست كه ابهامي ملايم
و شاعرانه بر شعر غنيمت سايه مي گسترد و با فراهم آوردن
فضايي پر رمز و راز بر عمق و استحكام دروني شعر و
خيال انگيزي آن مي افزايد , از اين ابهام مي توان به « ابهامي زلال »
تعبير كرد كه مايه حسن و ملاحت شعر است و موجب
تاثيرگذاري بيشتر , و در صورت گره خوردن به زباني زنده و گيرا
سبب ساز پايايي و مانايي شعر.
از نكته هاي گفتني درباره غزلهاي غنيمت پيوستگي تصويري
شعر در محور عمودي آن است كه همراه با پيوستگي محتوايي
ابيات در بسياري از غزلها , بر انسجام و استحكام غزلها افزوده
است .
افزون بر اين , شعر غنيمت عرصه آزمونها و تجربه هاي
فراوان است , به نشانه فرار از مضايق و ابزار خلاقيت شاعر در
آفريدن فضاهاي تازه , روي آوردن مكرر به يك مضمون و
مضمونهايي كه ديگر شاعران طبع خود را با آن آزموده اند.
به اضافه ساختن و پرداختن مضمونهاي تازه كه در ديوان
غنيمت كم نيست و هم چنين جسارتهاي شاعر در استفاده از
وزنهاي غريب و كم كاربرد , قافيه هاي تنگ و رديفهاي بلند , براي
شكستن مضيقه هاي شكل كلاسيك و به تعبيري دقيق تر راه
جستن در بن بستها و تازگي آفريدن با كهنگي ها , كه غنايم غنيمت
در اين عرصه نيز تماشايي است .
آنچه رضايي نيا از غزلهاي « غنيمت پنجابي » انتخاب كرده
است , 124 غزل و دو قصيده است , كه نخستين قصيده در مدح و
نعت رسول اكرم (ص ) و قصيده دوم در منقبت شيخ عبدالقادر
گيلاني و همچنين بخشي از يك مثنوي به نام « نيرنگ عشق »
غنيمت عاشق است و ترانه هاي زلالش از جلال و جمال عشق
لبريز; با لحني قلندرانه كه فراوان ـ به حماسه مي زند و پيشتر از آن
كه شكواي حسرت و دلتنگي باشد , ترنم حيرت و شيدايي است :
زمزمه هايي لبالب از شادابي حيرت , و اگر نه به شكرانه سرمستي
وصال و كاميابي , دست كم , به نشانه لبريزي يقين به روشنايي ها و
زيبايي ها محتوم جان و جهان , تغزلي شوقناك در حواشي
تماشاي جمال بي مثال حضرت دوست , كه در آن سايه سبز
مشتاقي بر كبودي مهجوري گسترده مي شود و لبخندي بر دور
دست , در راه جان مي گيرد و شكوفه مي كند :
چو چشمم بود امشب خوابگاه يار آغوشم
نمي دانم به خوابش ديده ام , يا ديده ام خوابي
به خواب بي خودي ديدم , وصالت حاصل من شد
به خود باز آمدم , دامان محشر بود در دستم
چه پروا دارم از بي مهري گردون كه هر صبحي
ز داغ عشق بر دل آفتاب ساكني دارم
در آن چشم انداز روشن كه غنيمت ايستاده , دل انگيزي
مضمونها و شيدايي معنا در جان واژه ها مديون عشق است و
شعر موهبت عشق است :
تو رعنا گشتي و شوخي مضمونها پديد آمد
شدي تا آشنايم , معني بيگانه پيدا شد
كشتگان چشم مست او سر ديوان حشر
نامه اعمال در كف گشته ساقي نامه اي
كتاب « يوسف در آغوش » كه در سلسله يادگار سبك هندي
شماره 2 را به خود اختصاص داده است , در 144 صفحه تنظيم و
نشر قو آن را به چاپ سپرده است .
اكنون غزلي از غنيمت پنجابي را بخوانيد :
دل رم خورده من صيد صيادي است آرامش
كه هم چشم نگاه تند باشد , رشته دامش
در اين گلشن كسي را مي رسد لاف نظر بازي
كه از هر عضو چشمي گل كند چون نخل بادامش
من و طفل شكر فندي كه از جوش حلاوتها
لب خود مي مكد ياقوت از شيريني نامش
شود حاصل طواف كعبه دل رهنوردي را
كه باشد از دو عالم در گذشتن , اولين گامش
دلم هر صبح از ساقي شرابي آرزو دارد
كه چون خورشيد مي گردد به پاي خويشتن جامش
به كوي خاكساريها غنيمت خانه اي دارم
كه نام آسمان بتخانه باشد بر لب بامش
|
باغ زمزمه
|
اي رفته !
وقتي بهار آمد
تو رفته بودي
اين را از ترانه هاي پس از تو
فهميدم .
خاك تو را
بيشتر از ما
دوست داشت .
اين را
از
نيامدنت
دانستم .
خشكبيجار ـ شهرام سببي
شايد كه اين دريچه كوچك
چگونه مي توان آغاز كرد
بي نام تو
چگونه مي توان پرواز كرد
بي نام تو
در اين فضاي بسته محدود
كه حجم كوچك پرواز را
بال و پري نيست
ودر شش جهت از غيرتو
اثري نيست !
اين جا هم , سياهي محض است ;
نه حرف روشن نابي
نه شعله اي , نه شهابي ...
كسي چه مي داند
شايد كه اين دريچه كوچك ـ اين قفس ـ فردا
دستي به سمت آفتاب بگيرد
خورشيد را به ديده , قاب بگيرد
« اي نام تو
بهترين سرآغاز! »
خشكبيجار ـ شهرام سببي
خاطره
ناگهاني از باد
ناگهاني از برف
جاده از خاطره ها خالي شد
دل سرما زده ام مي لرزيد
كه نگاهم به تحسر چرخيد...
شايد از دور ببيند نوري !
خشكبيجار ـ شهرام سببي
به تعبير لاله ها
روزي كه خاك غربت ما لاله خيز شد
پسكوچه هاي گمشده ـ حتي ـ عزيز شد
با دست مادران شقايق نژاد باغ
قرآن و آب و آينه دشمن ستيز شد
اي دل چه شد كه آتش اسپند كوچه ها
بي اشك و دود و خاطره در افت و خيز شد
شايد خدا نكرده ـ به تعبير لاله ها ـ
روزي شروع اين همه از پشت ميز شد!
يا ما در انتظار بهار زمين , به خواب
مانديم تا بهار خدا برگ ريز شد
از درد , غير عكس شهيدي تكان نخورد
افتاد بر زمين و دلم ريز ريز شد
شب زنده دار
(به مفقود الاثرها و خانواده هاي چشم به راهشان )
از پشت سر فرياد سرخي از سفر مانده است
فرياد سرخي ـ با توام ! ـ از پشت سر مانده است
گم گشته آن جا لابلاي تپه ها مردي
زخم بلندي بر دل كوه و كمر مانده است
فالي بزن اي ماه ! شايد مثل من امشب
چشمي به راه انتظار يك نفر مانده است
آن روز مي گفتيم : « جاي سبزشان خالي است »
امروز امالله جاي صد « اما » , « اگر » مانده است
ديدم كسي با نيمي از خود درد دل مي كرد
مي گفت : نيم ديگر او در سفر مانده است !
بالا بلند من ! كه سر در آسمان داري
زخم نگاه مادرم در پشت در مانده است
اي درد! اي شبگرد روح بي نشان من !
آري بگو : زخم تبر , زخم تبر مانده است
تنها براي اين دل شب زنده دار من
سجاده و قرآن و عكسي از پدر مانده است
حسين دارند ـ بوشهر
به نام خدا
در عبور از آسمان پاك باورهاي سبز
دسته دسته سرخ شد بال كبوترهاي سبز
طرحي از پرواز در چشمان من گل كرده است
پر شدم از آسمان از اوج از پرهاي سبز
بال در بال ملائك تا خدا پر مي زنند
گوشه اي افتاده گرچه نعش پيكرهاي سبز
تا نگويد هيچ كس باران خون بيهوده بود
باغ در باغ از زمين روئيد خنجرهاي سبز
برگهاي مهرباني گرچه كم كم زرد شد
زرد خواهد گشت آيا برگ دفترهاي سبز
ابراهيم رسكتي ـ سوادكوه ـ
|
مجموعه شعر
|
دوچرخه ها گران اند. شهرام رجب زاده , تهران , كتاب زمين .
سروده هاي اين دفتر در دو قالب سنتي و نو مروري است بر
خاطرات و حال و هواي كودكي :
تا ز در مي آيد پدر هر شب ز راه
خانه ما گرم و روشن مي شود
خواهرم مي بوسدش بعد از سلام
بعد از آن هم نوبت من مي شود
دستهايش زير و چشمش مهربان
خستگي بر دوش مي آيد ز كار
خستگي را مي تكاند پشت در
خانه را پر مي كند بوي بهار.
روياهاي بي چراغ , علي محمدزاده , تهران : صالحين
روياي دلنشين , عليرضا هاشمي نيا , تهران : گفتمان .
شب همه شب , مشفق كاشاني , تهران : دارينوش .
اين مجموعه شامل اشعاري است كه در قالب غزل , رباعي و
ترانه نظام يافته است .
شرح شب ديجور , ديوان اشعار ديجور همداني , تهران : دژ.
عاشق در آئينه , رحيم ميرشكاري , تهران : صالحين
عشق در گذرگاههاي شب زده , نقدي بر عاشقانه هاي معاصر ,
مهري بهفر , تهران : هنرمند.
قصه من كلاغي ندارد , شهرام بهمني , تهران : دارينوش
گزينه شعر , قيصر امين پور , تهران : مرواريد , چاپ پنجم
گلواژه هاي شعر , محمد فتحي , تهران : آفرينش .
ماه بود و ... سيب سرخ , مصطفي خليلي فر , روزگار.
من با تو غزل مي آفرينم , احسان بيگ زاده , تهران : رهام .
نغمه هاي نغمه , نغمه رضايي , تهران : نغمه زندگي .
نقش جهان : بيژن جلالي , تهران : مرواريد.
نگاه كن چگونه مي نويسمت , مريم افضلي , تهران : فراديد.
نگاهي به عشق : شهين راستگو , تهران : هنر و تربيت
وسعت ياد تو , زهره عبدالوند , تهران : پيك فرهنگ .
در جستجوي شعر , كاميار عابدي , تهران : نغمه زندگي .
|
قطعه ادبي
|
نماز عشق
ديگر از خورشيد گريزانم و ماه را مونس لحظه هاي تنهايي
خود مي دانم . من به مانند قطره آبي هستم كه بزرگترين آرزويش ,
آرميدن در آغوش مهربان درياست .
دستان لطيف نسيم را در دستانم مي فشارم . قاصدكي را مي بينم
كه بر بال او نشسته و پيام مهرباني را به دشت شقايق ها مي برد. من
همانند قطره اشكي هستم كه بر گونه گل لبخند مي چكم . در آغوش
پر مهر صداقت مي خزم و در چهره زلال رود , اخلاص را مي بينم .
اي خداي مهربان ! احساس مي كنم تو را در لابلاي اشك هايم وقتي
كه جاري مي شوند. وجودت را با چه كلامي توصيف كنم هستي ات
گواه راستي ست .
اي خوب ! بگو كدام قاصدك بوي مهر تو را برايم به ارمغان
خواهد آورد. بارانت را بر من ببار تا با طراوت بمانم . غير از تو
كوچكترين دوست من در كودكي , سنجاقكي سرخ بود كه هر روز
مرا به يك مزرعه مي برد و نام گلها را به من مي آموخت . اي نماد
نيكي ها! شبها زير بالشم ستاره اي مي گذاري تا خوابهاي خوب
ببينم . خوابهاي شبانه پر از خاطره است . وقتي به زنجره ها شب
بخير مي گويم مي دانم كه فردا خورشيد پلكهاي بسته مرا مي بوسد
و از خواب بيدارم مي كند. مي خواهم بامدادان نماز عشق بخوانم و
سبكبال به سويت پرواز كنم , تا در كوچه هاي تاريك دلم كه
سالهاست مسدود شده است روزنه اي باز كنم . آري , خواندن نماز
عشق تمام خوشبختي من است ; تا از نردبان صداقت بالا روم و تو
را از نزديك بستايم .
بيژن غفاري ساروي
از ساري
| |
|
|