روزنامه جمهوري اسلامي 15/07/1381 صفحه صحيفه حوزه

ضرورت تاسيس حكومت در عصر غيبت
تقريري از درس خارج فقه آيه الله مومن

آيه الله ميلاني و نهضت اسلامي
همايش ها و نمايش ها
غم هاي ابوذرانه
حلاج هاي بي دار!
عبرت اهل قلم
از لابه لاي متون « 3 »

قطره و دريا (2 )
مدرسه علميه محلات در يك نگاه
سرمقاله
ضرورت تقويت حوزه هاي شهرستانها

« چند نكته در حاشيه يك كنگره ! »
حوزه علميه محلات
از زبان آيه الله مقدسي

معماي مصلحت
سيره ابرار (8 )
معرفي كتاب
ديدگاهها
ضرورت تمركز زدائي

دنيويت , اخرويت و مديريت در فقه اهل بيت (ع )
نقد نظريه « دنيوي بودن فقه »
ضرورت تاسيس حكومت در عصر غيبت
تقريري از درس خارج فقه آيه الله مومن



قسمت سوم
مقدمه
در شماره هاي پيشين با دليل عقلي و بعضي از دلائل نقلي ضرورت تاسيس حكومت در عصر غيبت آشنا شديد , استاد محترم در ادامه بحث به مواردي از سخنان امير مومنان علي (ع ) اشاره كرده اند كه از نظر گرامي شما مي گذرد.




روايت دهم
روايت صحيحي در علل الشرايع درباره علت عدم مبارزه حضرت علي (ع ) براي گرفتن حق خود بدين شرح وارد شده است : عن ابي جعفر(ع ) قال : « ان عليا " (ع ) لم يمنعه من ان يدعو الناس الي نفسه الا انهم ان يكونوا ضلالا " لا يرجعون عن الاسلام احب اليه من ان يدعو هم عليه فيصير كفارا " . »
روايت مي گويد : علت اينكه حضرت علي (ع ) مردم را براي پذيرش ولايتش دعوت نكرد اين بود كه براي آن حضرت , اينكه مردم مسلمان باشند , هر چند گمراه محبوب تر بود از اينكه از آنان بخواهد و نپذيرند و كافر شوند و از دايره اسلام خارج گردند.
وجه دلالت به روايت اين است كه , هر چند مردم خود عامل محروميتشان از ولايت بر حق باشند , در عين حال خداوند آنها را به حال خودشان رها نمي كند. اينكه آنها مسلمان باشند و بر اسلام باقي بمانند , هر چند تحت ولايت غاصبانه ديگران باشند , براي خداوند محبوب تر است . نتيجه آنكه در عصر غيبت حتي اگر مردم عامل غيبت حضرت ولي عصر(عج ) باشند , اما مردم به حال خود واگذار نمي شوند و اسلام نسبت به داشتن سرپرست به منظور تحقق احكام اسلام به مقدار ممكن بي تفاوت نيست .
روايت يازدهم
حد ثنا احمد بن الحسين عن ابيه عن محمد بن ابي الصهبان عن محمد بن ابي عمير عن بعض اصحابنا قال : قلت لابي عبدالله (ع ) لغم ب كف علي (ع ) عن القوم قال : مخافه ان يرجعوا كفارا " .
از لحاظ سند; احمد بن حسين ظاهرا " پسر حسين بن محمد بن محمد بن عمران اشعري قمي باشد كه از بزرگان اصحاب است . البته صدوق مستقيما " از او نمي تواند نقل كند. اين روايت مرسله ابن ابي عمير است (و وجود ابن ابي عمير كافي است , چرا كه مراسيل او مانند مسانيدش مقبول است ) كه در صحت سند كافي است .
تفسير اين روايت همان است كه در روايت دهم گذشت و وجه استدلال هم همان است كه در روايت قبلي بيان شد.
نمونه هايي از نهج البلاغه
با اينكه پس از رحلت پيامبر(ص ) ولايت غصب شد , اما پس از مدتي كه از حضرت امير(ع ) بيعت گرفتند , حضرت با آنان همكاري داشت . بارها خلفا با حضرت مشورت مي كردند و آن حضرت در حق آنان خير خواهي مي كرد چرا كه غصب غ حق شخصي حضرت موجب نمي شد كه نسبت به سرنوشت حكومت و مردم مسلمان بي تفاوت باشد.
مورد اول ـ در زمان خليفه دوم
در ايام خلافت عمر روزي بحث زيور آلات كعبه به ميان آمد , گروهي به او گفتند اگر اين زيورها را برداري و با آن سپاه اسلام را تجهيز كني , پاداش بيشتري داري , كعبه با اين زيورها چه مي خواهد بكند ! عمر هم تصميم گرفت نظر آنها را عمل نمايد. اما از اميرالمومنين (ع ) هم در اين باره سوال نمود كه حضرت با اين بيان مانع از كار او شدند :
در عصر نزول قرآن بر پيامبر(ص ) اموال بر چهار قسم بود : 1 ـ اموال شخصي مسلمانان كه پس از مرگشان بين ارث برندگان از آنها تقسيم مي شد 2 ـ غنائم جنگي كه براي مقاتلين قرار داده شد 3 ـ خمس كه پيغمبر(ص ) در همان راهي كه خداوند مقرر داشت قرارش داد . 4 ـ صدقات كه خداوند آن را در جاي مناسب خودش قرار داد به اينكه براي نيازمندان و در راههاي خير مصرف شود. در آن روزگار زيورهاي كعبه هم وجود داشت , اما خداوند آنها را به حال خودشان رها كرد ـ و دستوري براي تصرف در آن نداد ـ و اين رها كردن از روي فراموشي نبود و مكان مصرف آن بر او پوشيده و پنهان نبود. حضرت در ادامه فرمودند : « فاقره حيث اقره الله و رسوله . فقال له عمر : لولاك لا فتضحنا , و ترك الحلي بحاله . »
يعني پس تو هم زيورهاي كعبه را به همان حالي كه خداوند و پيامبرش قرار دادند قرار بده كه عمر به حضرت عرض كرد : اگر تو نبودي ما (با انجام كارها بر اساس بي خبري ) رسوا مي شديم .
و (طبق فرمايش حضرت ) زيورهاي كعبه را به همان حال باقي گذاشت و تصرفي در آنها ننمود.
از اين كلام حضرت امير(ع ) معلوم مي شود كه آنچه را خداوند به عنوان وظايف شرعي و احكام الهي قرار داد , براي همه زمانها مي باشد , حتي در زمان عمر كه غصبا " زمام امور مسلمانان را بدست گرفته است . پس يك خواسته اصلي الهي اين است كه من له الامر ـ امام منصوب منصوص الهي ـ تصدي امر حكومت را بدست گيرد. اما خداوند خواسته ديگري هم دارد كه آن , پياده شدن احكام الهي است كه در هر حال بايد در جامعه محقق گردد. يعني حتي در صورتي كه حكومت اسلامي زمامش بدست ولي امر مشروع نباشد , خواسته هاي الهي كماكان به جاي خود محفوظ مي باشند.
آن اهدافي كه در روايت علل بعنوان فلسفه جعل ولي امر آمده بود , با توجه به اين كلام اميرالمومنين (ع ) هميشه مورد نظر بوده و بايد محقق گردد و اختصاصي به حضور امام منصوب و منصوص شرعي ندارد.
در زمان خليفه سوم
سخناني از اميرالمومنين (ع ) در دوران خلافت عثمان بر جاي مانده كه همين معنا را دلالت دارند :
1 ـ جملاتي از خطبه 74 نهج البلاغه كه سيد رضي (ره ) مختصرا " نقل كرده است اما در كتاب « تمام نهج البلاغه » كه او از كتب مختلفي نقل مي كند; حدود 13 صفحه را شامل مي شود . خلاصه جريان اين است كه وقتي عمر شوراي شش نفره را مامور كرد تا از ميان خود خليفه بعدي را معين كنند; حضرت امير(ع ) ابتدا اعضاي شوري را مخاطب قرار داد و فضائل منحصر به فرد خودش را بيان فرمود و به آنان گفت اگر حق را مي گويم تصديقم كنيد و اگر باطل را مي گويم از من نترسيد كه من هم يك نفر مانند شماها مي باشم .
حضرت وقتي ديد آنان تصميم گرفتند با عثمان بيعت كنند , باز نصيحتشان نمود ـ كه سودي نداشت و گوش شنوائي نبود ـ بعد از اينكه عثمان را انتخاب كردند , حضرت فرمود : « لقد علمتم اني احق بها من غيري و والله لا سبلءمبن ما سبلغمبت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الاعلي خاصه , التماسا " لاجر ذلك و فضله و زهدا " فيما تنافستموه من زحزفه و زبرجه . »
استدلال ما به اين سخنان حضرت امير(ع ) است كه حضرت با اينكه مجددا " بر حق خويش تصريح دارد; ولي ـ با توجه به آنچه پيش آمد و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمانان ـ مي فرمايند : « و به خدا سوگند كه من سازگاري ـ با شما ـ دارم تا آنجا كه امور مسلمانان به سلامت جريان داشته باشد و جز بر من جور و جفا نرود , چرا كه فضيلت و پاداش اين كارغ خدا پسندانه ـ را خواهانم و نسبت به آنچه (رياست و مقام ) كه شما به آن شائق هستيد بي رغبت مي باشم . » پس از اين سخنان معلوم مي شود كه خواسته خدا اين است كه , حتي در زماني كه حكومت بدست اهلش نباشد و در دست مانند عثمان قرار داشته باشد; بايد امور مسلمين سر جاي خودش قرار گيرد و به احكامي كه خداوند براي انسانها قرار داده , لطمه اي وارد نشود. امور مسلمين كه حضرت مي فرمايد همين خواسته ها و احكام الهي است كه بايد حفظ شود و اختصاص به زمان حضور ولي امر معصوم ندارد.
2 ـ سخنان حضرت امير(ع ) در حكمت 296 نهج البلاغه كه با ضمير به عثمان اشاره دارد ولي در « تمام نهج البلاغه » ذيل شماره 98 با اسم ظاهر آمده است .
حضرت به كساني كه از عثمان بدگوئي مي كردند مي فرمايد : « انما انتم و ما تعيءرون به عثمان كطاعن نفسه ليقتل ردفه . » يعني مبثل غ شما (كه خود عثمان را برگزيديد و بااو بيعت نموديد و الان از او بدگوئي مي كنيد) مثل آن كسي است كه نيزه را بر خود فرود مي آورد تا آنكس كه پشت غ سر او قرار دارد , كشته شود.
استفاده ما از اين جمله حضرت اين است كه با توجه به چگونگي روي كار آمدن عثمان و نظر اميرالمومنين (ع ) درباره او; حضرت مي فرمايد حالا كه او كارهاي حكومت را اداره مي كند; اگر شما با بدگوئي از او , وي را از ارزش بيندازيد لطمه اين كار به خودتان بر مي گردد. پس معلوم مي شود كه خواسته خدا اين است كه حتي كسي ولايت امر را عن غصب ج متصدي شده باشد , بايد مردم را طبق احكام الهي اداره كند.
البته بايد توجه داشت كه حضرت اينجا يك امر واقعي را متذكر آن افراد شدند , مبني بر اينكه بدگوئي از خليفه منتخب خودتان , ضرر زدن به خودتان است , نه اينكه خداوند فرموده او ـ عثمان ـ متصدي امر شما باشد و امور جامعه را طبق احكام الهي اداره نمايد.
با اين معنائي كه آورديم , اين كلام ديگر دلالتي بر مقصود ما نخواهد داشت .
3 ـ وقتي تبعيضات اجتماعي و شكاف طبقاتي در خلافت عثمان عرصه را بر توده مردم مسلمان تنگ كرده بود , جريان اعتراضات علني توام با عصبانيت شروع شد. مردم خدمت حضرت امير(ع ) رسيدند تا واسطه شده و مسائل آنان را به عثمان برساند. حضرت نزد عثمان مي رود و سخناني را مطرح مي فرمايند كه مختصر آن در خطبه 164 نهج البلاغه و مفصل آن در « تمام نهج البلاغه » آمده است .
حضرت امير(ع ) ابتدا جريان را براي عثمان توضيح مي دهد و خطاب به او مي فرمايد : « و ما ابن ابي قحافه و لا ابن الخطاب باةو²لي ت بعمل الحق منك . » يعني خليفه اول و دوم , در عمل كردن به حق از تو سزاوارتر نبودند. يعني لااقل مانند آنان رفتار داشته باش . حضرت در ادامه مي فرمايد : « فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هةدغي و هبدي , فاقام سنه معلومه وامات بدعه مجهوله , وان السنه لنيره لها اعلام و ان البدع لظاهر لها اعلام . وان شر الناس عندالله امام جائرح ضبل و ضةل ض ب به , فامات سنه ماخوذه و احيا بدعه متروكه . » « يعني اي عثمان : بدان برترين بندگان خدا نزد او , امام عادلي است كه خود هدايت يافته باشد و ديگران را به حق هدايت كند و در نتيجه سنت الهي و نبوي را برپا بدارد و بدعت باطل را از بين ببرد , بي گمان سنت ها روشن و براي آنها نشانه هائي است و بدعت ها هم آشكار و داراي نشانه مي باشد. بدترين غ مردم نزد خداوند آن امام ستمكاري است كه خود گمراه باشد و سبب گمراهي ديگران گردد و سنتي كه از رسول خدا گرفته شده را , بميراند و بدعت فراموش شده و از بين رفته را زنده كند. »
حضرت امير(ع ) در اين كلام لفظ « امام » را بر عثمان تطبيق مي كند , پس مي خواهد به او بفرمايد كه تو هم وظيفه داري خواسته هاي خداوند را در حكومت خود اجرا كني ; چرا كه خداوند نسبت به آنچه خواسته ـ به اراده تشريعي ـ دست برنداشته است .
موارد ديگر از سخنان اميرالمومنين (ع )
قبلا " به سخناني از حضرت امير(ع ) استناد مي كرديم تا خواسته هاي خداوند را بيان كنيم و در آن بحث مي خواستيم اهداف دائمي حق تعالي را دريابيم و در واقع آن بيانات را متمءم روايت فضل بن شاذان قرار مي داديم .
اما از نگاهي ديگر مي خواهيم بگوئيم اين فرمايشات حضرت امير(ع ) يك دلالت مستقل ديگري دارند كه چنين است : خداوند هميشه خواسته كه امر امت بوسيله قيءمي و ولي امري اداره شود.
1 ـ خطبه 146 نهج البلاغه كه خطاب به خليفه دوم است , آن هنگامي كه با حضرت درباره رفتن به جنگ با ايران غ عصر ساساني , مشورت مي كرد.
حضرت بعد از سخناني اينگونه مي فرمايد : « وب مكان القيءم بالامر مكان النظام من الخبرز , يجمعه و يضمه , فاذا انقطع النظام تفرق الخرز و ذهب ثم لم يجتمع بحذ افيره ابدا " . »
يعني جايگاه ولي امر همانند جايگاه رشته است نسبت به مهره ها(ي مثلا " تسبيح ) كه آنها را جمع مي كند و در كنار هم مي نهد. پس هنگامي كه آن رشته نظام بخش پاره گردد , مهره ها از هم جدا مي گردند و مي روند و پس از آن ـ تفرق و جدائي و از هم بيگانگي ـ هرگز همه آنها گرد هم نيايند. »
حضرت در اين سخنان به پاره شدن نظام و رشته امور امت اشاره مي كند نه به نبود آن ـ كه خطرناك تر است ـ با اين سخنان حضرت امير(ع ) مانع از حضور شخصي عمر در ميدان جنگ شد و به او فرمود از دور زمام امور را بدست داشته باشد.
پس صرف نظر از اينكه خلافت رسول الله (ص ) غاصب شده بود , حضرت امير(ع ) مي گويد خداوند خواسته كه اين دين پيشروي بكند و تو كه قيءم هستي بايد حفظ گردي و نظام بخش باشي .
پس تحقق دين و احكام الهي كه خواسته خداوند مي باشد , نيازمند قيمي است تا مهره ها را به هم پيوند دهد و امت اسلامي را تحقق بخشد.
مفصل اين مشورت دادن در كتاب « تمام نهج البلاغه » خيلي زيبا آمده است .
اينكه راه پيشرفت دين به وجود قيءمي است كه امور امت را اداره كند , اختصاص به زمان خاصي ندارد و يك خواسته دائمي است .
اما بايد توجه داشت كه از اين سخنان اميرالمومنين (ع ) نياز به قيءم فقط در صورتي است كه قصد پيشرفت دين در كار باشد. يعني براي پيشروي دين نياز به قيم وجود دارد. ولي در صورتي كه چنين قصد و برنامه اي در ميان نباشد , ديگر از اين روايت استفاده نمي شود كه وجود قيءم براي هميشه و همه حالات لازم است . در حالي كه از خطبه حضرت زهرا(س ) يك معناي عامي فهميده مي شد و با حكمت غ 252 نهج البلاغه كه اصل نظام امت را مطلوب معرفي مي كرد , معناي عامي بدست مي آمد. كه پس از اين نقل خواهيم كرد.
2 ـ خطبه 134 نهج البلاغه كه اين خطبه هم مربوط مي شود به مشورت عمر با اميرالمومنين (ع ). عمر براي اينكه خود شخصا " در جنگ با روميان حضور پيدا كند با حضرت مشورت كرد كه حضرت به او فرمود : « انك متي تبسغر² الي هذا العدو بنفسك فتبل²قبهةم ² فبتةن²كب ² لا تكن للمسلمين كانفه ح دون اقصي بلادهم , ليس بعدك مرجع يرجعون اليه . » يعني اگر تو شخصا " به سمت غ اين دشمن (روميان ) بروي و در برخورد با آنها مغلوب گردي , ديگر براي مسلمانان غ شهرهاي دور دست پناهي نمي ماند و بعد از تو مرجعي نيست كه (براي جلوگيري از فتنه و فساد) به آن مراجعه نمايند. »
استدلال ما به ذيل كلام غ نقل شده از حضرت مي باشد كه مي فرمايد اگر تو سركوب و مغلوب گردي , ديگر براي مسلمانان پناهگاهي نخواهد ماند.
پس بايد براي مسلمانان هميشه يك پناهگاه و مرجعي وجود داشته باشد. اين همان احتياج مسلمانان به ولي امر است كه يك احتياج دائمي در هر عصر و مصر است .
لذا بعيد نيست كه از اين جمله استفاده كنيم كه مردم هميشه نياز به كسي (و حكومتي ) دارند كه متولي امورشان و ولي امرشان باشد.

آيه الله ميلاني و نهضت اسلامي


ابراهيم اميري
عالمان آگاه و بيدار شيعه , همواره در طول تاريخ , مبارزه با طاغوت و ظلم و ستم و حضور در صحنه سياست را بخشي از وظايف و مسئوليتهاي مهم و اساسي خود به شمار مي آورده و در مواقع نياز و حساس وارد صحنه شده و به مسئوليت ديني و شرعي خود عمل نموده و ضمن ارشاد و راهنمايي ديگران و به ميدان آوردن آنان , از هيچ تلاشي در راه محو ظلم و ستم و تحقق احكام و دستورات الهي دريغ ننمودند.
آيه الله حاج سيد محمد هادي حسيني ميلاني از جمله مراجع و عالمان بزرگ و موفق در قرن حاضر بود كه با آن مقام و موقعيت علمي والاي خود , حضوري فعال در صحنه سياست داشته و به نقش مهم و اساسي عالمان دين در راه مبارزه با ظلم و ستم و تلاش براي اجراي ارزش هاي ديني و اسلامي جامه عمل پوشانيد.
با شروع نهضت اسلامي ملت مسلمان ايران به رهبري امام خميني , مبارزات سياسي آيه الله ميلاني اوج بيشتري يافت و با اينكه از مراجع بزرگ و از علماي بنام حوزه هاي عليمه و از امام خميني بزرگتر بود اما در مبارزه , عليه طاغوت به عنوان يكي از پيشتازان مبارزه عليه طاغوت و از حاميان نهضت و پيروان امام خميني از هيچ فعاليتي در راه اعتلا و پيشبرد نهضت اسلامي دريغ ننمود.
بخشي از مبارزات و فعاليتهاي سياسي آن مرحوم در نامه ها , اعلاميه ها و پيامهاي وي كه به مناسبت هاي مختلف در دوران نهضت اسلامي مردم ايران منتشر شده , منعكس مي باشد كه در اين مختصر به گوشه هايي از آنها در چند محور اشاره مي شود تا بخش كوچكي از مبارزات اين مرجع بزرگ و فقيه مجاهد و مبارز ارائه گردد. و نقش ايشان در نهضت اسلامي آشكارتر گردد.
ضرورت لغو تصويب نامه
1 ـ تصويب لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي , علما را بيش از گذشته به صحنه مبارزه با دولت كشاند. آيه الله ميلاني نيز با ارسال چندين نامه به شدت با اين لايحه مخالفت و مقابله نمود. در يكي از نامه هاي ايشان خطاب به نخست وزير آمده است : « وظيفه خود مي دانم با استمداد از حضرت بقيه الله ارواحناه فداه براي سومين بار صريحا " اعلام بدارم تصويبنامه دولت شما در مورد انجمنهاي ايالتي و ولايتي با عدم رعايت شرط اسلام در انتخاب شوندگان و تبديل قسم به قرآن مجيد , به قسم به كتاب آسماني , ملت مسلمان ايران و خاصه علماي اعلام را بي نهايت خشمگين ساخته است ... شايسته نيست هيئت حاكمه ايران به جاي قدمهاي مفيد و موثر در طريق ترقي و تعالي كشور اسلامي , هر روز براي مقاصدي مساله اي عنوان كند و به خيال خود احساسات ديني مردم را مسئول قلمداد نمايد , در خاتمه تذكر مي دهم , به حكم موازين شرعي و احترام به افكار و معتقدات ملت مسلمان ايران لازم است هر چه زودتر تصويبنامه مزبور را لغو و براي اطلاع عموم اعلام نمائيد . » (1 )
روحانيت غمخوار مردم
2 ـ با توجه به مصائب و حوادثي كه در سال 41 براي اسلام و مسلمين پيش آمد و رژيم اقدام به تصويب قوانين ضد اسلامي نمود , علما و مراجع مراسم جشن عيد نوروز سال 42 را تحريم نموده و با انتشار بيانيه هايي مواضع خود را در اين رابطه اعلام نمودند. از جمله آيه الله ميلاني با انتشار اعلاميه اي خطاب به ملت مسلمان ايران نوشت : « با كمال تاسف آنچه در گذشته بر ملت ما گذشت دلي شاد و خاطري آسوده باقي نگذاشت , در اين مدت هيئت حاكمه و زمامداران از هيچ تجاوزي به حقوق فرد و اجتماع دريغ نكرده گستاخي را تا آنجا كشاندند كه قوانين آسماني اسلام را مورد ملعبه قرار داده و بدون توجه به خشم عمومي ملت مسلمان به حريم احكام شرعيه كه در حكم نواميس الهي مي باشد , تجاوز كردند و هم اكنون جمعي از علما و رجال متدين و استادان و دانشجويان دانشگاههاي مملكت در زندان بسر مي برند از هر طرف ابتلا و فقر و گرسنگي ملت ما را تهديد مي كند , بيكاري و فساد و تجاوز عمال حكومت به حقوق انساني افراد نقطه اي را خالي نگذاشته تنها چيزي كه مورد توجه نيست حقوق ملت و مصالح آنها است , معلوم نيست تا كي مهلت پيدا كنند و عاقبت كار به كجا برسد روشن است در اين شرايط روحانيت كه خود را شريك غم و شادي ملت مسلمان ايران مي داند هرگز عيد و مراسم نخواهد داشت . » (2 )
نهضت ما ارتجاعي نيست
3 ـ بيان اوضاع نابسامان كشور و مفاسد و منكراتي كه از سوي رژيم انجام مي شد , از موضوعاتي كه بارها در اعلاميه ها و بيانيه هاي آيه الله ميلاني به چشم مي خورد. ايشان به دنبال حادثه خونين پانزده خرداد و دستگيري امام خميني در بيانيه اي مي نويسد : « با كمال تاسف در دنيايي كه سالهاست قدرت هاي فردي و شخصي جاي خود را به قدرت هاي اجتماعي و ملي مي دهد , اين مملكت شيعه و اسلامي ماست كه نمونه حكومتهاي قرون وسطاي غرب در آن جلوه گر بوده و شايد از آن هولناكتر و وحشت انگيزتر است , در اين مملكت نه وكلا و نه دولت ها تعيين شده ملت نبوده و حكومتها با انحصار كردن وسايل تبليغاتي هر حقيقتي را تحريف كرده , هزارها مردم بيگناه را كه براي اعتراض به مظالم موجود قيام كرده اند مي كشند و مي گويند جمعي مرتجع براي حمايت از مالك و يا مبارزه عليه آزادي پول گرفته و سركوب شدند , بله مشاهده اين اوضاع ناگوار كه وجدان هر مسلمان بلكه هر انسان با شرافتي را متاثر مي كند , شرعا " مجبورم كرد تا براي اظهار حق و نهي از منكر حركت كنم , من در اين مسافرت به جد خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام تاسي كرده از جوار امن ثامن الحجج عليه السلام به تهران آمدم , آمده ام تا بدنيا اعلام كنم اين قيام و نهضت به هيچ وجه صورت ارتجاعي ندارد بلكه نهضتي ست كه ملتي مسلمان براي مقابله با حكومت هاي جائرانه , با پيشوائي مقامات عاليه روحاني تعقيب مي كند , هدف ملت مسلمان ايران اين است كه بيش از اين به مصالح دنيايي و ديني آنان تجاوز نشود. بايد حكومت مردم را به مردم سپرد و حق مردم را به خودشان واگذار كرد , قانون بايد حكومت كند نه فرد و در هيچ آئيني افراد حق ندارند به ميل خود قانون وضع كنند , ملت ايران ديگر از نابسامانيهاي اجتماعي و اقتصادي خود به ستوه آمده و بر لب پرتگاه سقوط و زوال قرار دارد و من شرعا " خود را موظف مي دانم تا در راه نجات ملت مسلمان ايران , با اتكا به عنايت و هدايت حضرت ولي عصر ارواحناله الفدا از هيچ سعي و كوشش مشروعي دريغ نكنم و از هر مسلمان و هر انسان با شرافتي در اين راه كمك مي طلبم . » (3 )
جنايات رژيم شاه و ظلم و ستم و مفاسدي كه در كشور انجام مي شد , به گونه اي بود كه زندگي را براي مردان حق سخت كرده بود و آرزوي مرگ مي كردند : « به خدا قسم كه مرگ شرافتمندانه از ادامه زندگي در چنين محيطي به مراتب لذت بخش تر مي باشد . » (4 )
تقدس نهضت
4 ـ آيه الله ميلاني بدون ترس و واهمه از طاغوت و با شجاعت و جسارت حملات شديدي به حكام جور وقت مي نمود و در آن شرائط خفقان و وحشت , از رژيم پهلوي به عنوان « حكومت جاير » و « متوليان ظلم و جنايت » و « هيئت حاكمه فاسده » نام مي برد و خواستار نابودي رژيم و ادامه مبارزه تا برپايي حكومت حق مردمي بود.
در يكي از اعلاميه هاي وي چنين آمده است : « فرزندان عزيز مشكل اساسي در مبارزات ملل تنها دو چيز است : ايمان به مبارزه و تشخيص هدف , خوشبختانه ملت ايران هدف خود را تشخيص داده و مي داند تا حكومتها متبعث از مردم نباشند هر نوع اصلاح اساسي ناممكن مي باشد و تنها در سايه يك حكومت قانوني و اسلامي ست كه اصلاحات اساسي صورت پذير خواهد بود و بحمدالله ملت اسلامي مبارزه در اين راه را وظيفه ديني دانسته و به مقدس بودن نهضت خود ايمان دارد . » (5 )
همچنين در ادامه اين اعلاميه آمده است : « ملت ايران مبارزه خواهد كرد و به مبارزه خود ادامه خواهد داد , و خداي بزرگ نمي گذارد ملتي حق طلب فداي اميال حكومت جاير گردد « ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم » برادران ايماني همانطور كه توجه داريد شرعا " و عقلا " موظف به ادامه اين مبارزه هستيم و تا استقرار عدالت اجتماعي و تحصيل يك حكومت مشروع و قانوني نبايد از پاي نشست . » (6 )
ايشان در اعلاميه ديگري پس از بازگرداندن وي از تهران به مشهد مقدس مي نويسد : « ملت مسلمان من در اين سفر آنچه توانستم نصيحت كردم و خيرخواهي نمودم و همه روزه تذكر دادم كه ظلم قابل دوام نيست . آدم كشي و پرونده سازي بقا ندارد. مكررا " گفتم ملت بيچاره و ستم كشيده ايران با كسي سر جنگ ندارد. او مي خواهد بيش از اين به كسي ظلم نكنند. بيش از اين به حقوق فردي و اجتماعي او تجاوز نشود خواسته او خواسته انساني و مشروعي ست تا هنوز انفجاري پيدا نشده و راه اصلاح باقي ست حق مردم را به مردم واگذار كنيد و حكومت ملت را به خودش بسپاريد و با آنكه حجت خدا را بر آنها تمام كردم نصح و موعظت جز ادامه فشار و ظلم حاصل ديگري نداشت . » (7 )
تحريم مجلس فرمايشي
5 ـ يكي از مواردي كه آيه الله ميلاني به مخالفت علني با رژيم پرداخت تحريم شركت در انتخابات فرمايشي مجلس بود. ايشان در پاسخ به سوال عده اي از اهالي اصفهان درباره شركت در انتخابات دوره 21 مجلس شوراي ملي مي نويسد : « در شرايط حاضر كه براي مردم مسلمان هيچگونه آزادي در بيان و قلم نبوده و هر نوع اجتماعي جز از طرف وابستگان به دولت ممنوع مي باشد و با توجه به اينكه بسياري از رجال صالح ملت به جرم حقگويي و عدالت خواهي در زندان بسر مي برند و به كساني هم كه خارج زندان هستند كمترين آزادي داده نمي شود و همينطور منزل علماي بزرگ محصور بوده و مردم مسلمان از هر مراجعه و كسب تكليف محرومند. و با توجه به ساير نكاتي كه در متن سوال تذكر داده ايد روشن است كه هر نوع شركت در چنين انتخاباتي شرعا " و عقلا " جايز نبوده و اعلام مخالفت با آن وظيفه مي باشد . » (8 )
ايشان پس از برگزاري انتخابات فرمايشي هم مجلس را غيرقانوني اعلام كرد و در اعلاميه اي در خواست اعتصاب عمومي نمود و بيان داشت : « لازم و حكم است كه در همه نقاط مملكت روز سيزدهم مهر كه روز قبل از افتتاح مجلس است اعتصاب عمومي شود و مردم از خانه بيرون نروند و هر صنفي اعلاميه دهند و اظهار انزجار از غيرقانوني بودن مجلس بنمايند . » (9 )
اين ننگ را كجا ببريم !
6 ـ يكي از محورهاي مبارزاتي آيه الله ميلاني , مقابله با رژيم صهيونيستي اسرائيل بود و ايشان نگران و متاسف بود كه چرا كشور اسلامي ايران پايگاهي براي صهيونيستها شده است . وي در سال 42 در نامه اي خطاب به آيات عظام حوزه علميه مي نويسد : « در حال حاضر مصالح ديني و ملي , مورد تهديد و تجاوز هيئت حاكمه فاسده و عمال غيرمسئول , قرار مي گيرد , عجيب است اگر مسلماني در چنين شرائطي به خود اجازه سكوت داده و در صدد دفاع از كيان اسلام بر نيايد. ما از حمله و يورش چنگيزانه , به ساحت حوزه مقدسه عليمه قم گذشتيم , از حبس و زجر رجال ديني و ملي گذشتيم , از حمله به دانشگاه و مراكز علمي ملت و سلب هر نوع آزادي فردي و اجتماعي , چشم پوشيديم , از دزدي و فساد و تباهي و تجاوز به مردمان صالح و تقويت دزدان و خيانت كاران گذشتيم . از برادركشيهائي كه در نقاط مملكت ترتيب داده اند , صرفنظر كرديم ! اين ننگ را كجا ببريم كه مملكت اسلامي ما را دارند پايگاه اسرائيل و صهيونيست مي كنند و نيز افرادي را كه با آنها هم دست اند , در راس كارها قرار مي دهند!!... دولت به دستوري كه دارد , مشغول است خود را با سياست حكومت پوشالي اسرائيل , منطبق سازد و احيانا " در مغز خود طرح قرارداد نظامي و غيرنظامي با او را مي پروراند!اين خطر , خطري نيست كه احدي در مقابل آن سكوت كند و يا از انجام وظيفه , تقاعد نمايد » (10 )
ايشان همچنين درباره معامله و مراوده با يهوديان هوادار صهيونيسم چنين اظهار نظر كردند : « بر همه مسلمانان لازم است از هرگونه معامله و رفتار دوستانه با اسرائيليان خودداري نمايند و نيز لازم است نسبت به برادران مسلمان و مصيبت ديدگان از هر نوع مساعدت مادي و معنوي دريغ ننمايند . » (11 )
آيه الله خميني لايق رهبري
7 ـ عشق و علاقه آيه الله ميلاني نسبت به امام خميني بر همگان آشكار بود و اخلاص و ارادت خاصي به ايشان داشت و با اينكه خود از مراجع تقليد به شمار مي رفت , اما در نهضت اسلامي و صحنه سياست امام را به عنوان تنها فرد داراي شرايط رهبري مي دانست . شهيد آيه الله سعيدي نقل مي كند كه « روزي آيه الله ميلاني هنگامي كه نزدشان نام امام خميني برده شد فرمودند : « سلام الله عليه » عده اي به وي اعتراض كردند , ايشان فرمودند : ساكت باشيد اينجا مسئله تقليد در بين نيست كه گفته شود فلاني اعلم است يا من . اينجا بحث رهبري است و چنين نيست كه هر مجتهدي لياقت رهبري داشته باشد , لياقت رهبري را فقط فقيه سياستمداري داراست كه عالم به زمان خويش باشد و در راه خدا از ملامت ملامتگران هراس نداشته باشد و اكنون اين مشخصات در كسي جز آيه الله خميني نيست . » (12 )
ايشان در پاسخ به سوال تعدادي از اصناف بازار پيرامون مقام و شخصيت علمي و روحاني امام خميني چنين مرقوم مي دارد : « حضرت حجه الاسلام والمسلمين , آيه الله آقاي حاج آقا روح الله خميني از مفاخر عالم اسلام و يكي از مراجع تقليد مي باشند. موقعيت ديني و شخصيت اسلامي ايشان بر كسي پوشيده نيست . متعجبم چرا چنين سوالي مي شود. »
آيه الله ميلاني از دستگيري امام خميني و زنداني نمودن ايشان در سال 42 از هيچ تلاشي در راه آزادي امام دريغ ننمود تا جايي كه پس از اين حادثه بدون اطلاع قبلي و به طوري كه مقامات محلي , با خبر نشوند به وسيله هواپيما عازم تهران مي شوند تا ضمن شركت در تحصن علماي شهرستانها به اين اقدام رژيم اعتراض نمايد اما هواپيماي ايشان را پس از اطلاع از بين راه برگرداندند , در نتيجه آن مرحوم از راه زميني و بدون اطلاع مامورين , خود را به تهران مي رساند و در جمع متحصنين قرار مي گيرد. پس از برگرداندن ايشان به مشهد طي تلگرافي خدمت امام در زندان چنين مرقوم مي دارد : « بسي جاي شگفت است علما و دانشمندان در ساير ممالك حايز اهميت و احترام باشند و در ايران گوشه زندان بسر برند , الي الله المشتكي , خواستم به طهران آيم و از نزديك پشتيباني و هم آهنگي خود را اعلام كنم و بگويم آنچه شما گفته ايد , گفته همه روحانيين بلكه گفته اوليا خدا و ائمه اطهار عليهم السلام است , هواپيما را از بين راه برگردانيدند اكنون در همين زندان خانه به چاره جويي پرداخته ام و در راه استخلاص آقايان با همه قوا به حول و قوه الهي مي كوشم و تا وسيله آسايش و رفع گرفتاري آقايان نشود و اوليا امور از تصميم غيرمشروع خود دست برندارند ساكت نخواهيم نشست و بر همه مسلمانان لازم است به وظيفه ارادتمندي عمل نمايند و ياري و پشتيباني كنند و هم آهنگي خود را اظهار بدارند تا با تائيد خداوندي قرآن و دين و آئين از مخاطرات مصون گردند. گويا اوليا امور مي خواهند اين مملكت جعفري را به خاك و خون كشيده با كشتن جوانان غيور با ايمان كشور را به دست دشمنان اسلام و قرآن بسپارند . » (14 )
پس از تبعيد امام خميني به تركيه نيز , اقداماتي از سوي آيه الله ميلاني جهت خلاصي ايشان صورت مي گيرد , و ارتباط خود را با امام خميني قطع ننمود. ايشان در تلگرافي به علماي تهران و قم در روز تبعيد امام خميني مي نويسد : « عجبا نسبت به معظم له كه يكي از مراجع تقليد و مصونيت قانوني دارند و از شخصيتهاي بزرگ اسلامي مي باشند تهمتهاي ناروائي مي زنند و بي احترامي مي نمايند. اولياي اينگونه امور بدانند ايشان تنها نيستند بلكه لسان ناطق همه مجامع روحاني و ديني هستند و گفته ايشان كلام حق و حقيقت است . » (15 )
و در نامه اي به امام خميني در تركيه مي نويسد : « راه شما كه وارث انبيا عليهم السلام هستيد همان راه است كه خدا براي پيغمبران اولوالعزم و ائمه هدي عليهم الصلوات و السلام معين فرموده براي جلوگيري از اعلا كلمه توحيد بعضي از پيشوايان را چون حضرت ابراهيم عليه السلام در آتش افكنده و حضرت يحيي (ع ) را سر بريدند و جد شما حضرت موسي بن جعفر عليه الصلاه و والسلام را سالهاي متمادي به زندان بردند و به همه احوال نتوانستند چراغ خدا را خاموش كنند . » (16 )
پي نوشت ها :
1 ـ اسناد انقلاب اسلامي , ج اول , ص .32
2 ـ همان , ص .59
3 ـ همان , ص .127
4 ـ همان , ص .135
5 ـ همان ص .153
6 ـ همان , ص .155
7 ـ همان , ص .166
8 ـ همان , ص .145
9 ـ همان , ص .161
10 ـ همان , ص .92
10 ـ همان , ص .250
12 ـ آيه الله ميلاني , مرجع بيدار , سعيد عباس زاده , ص .133
13 ـ اسناد انقلاب اسلامي , ج اول , ص .128
14 ـ همان , ص .113
15 ـ همان , ص .211
16 ـ همان , ص .213

همايش ها و نمايش ها


ج ـ سنابرق

نقدي بر همايش ها و كنگره هاي رايج ادبي



از حركت نه چندان پسنديده سمينارها , اجلاس ها , كنگره ها و همايشهاي زنجيره اي و پرآب و تاب , اما كم ثمر كه كشور ما سالهاست دچار آن شده است , ادبيات انقلاب و دفاع مقدس هم بي نصيب نمانده است .
متناسب نبودن هزينه ها با دستاوردها , در همه عرصه ها آزاردهنده و نگران كننده است , در عرصه ادبيات و شعر و هنر و برنامه هاي مثلا فرهنگي نيز , همچنين پولهاي زبان بسته اي كه خرج اين قبيل برنامه ها مي شود (كه البته اصل كار , از ضروري ترين برنامه هاست و اگر اشكالي هست , به برنامه ريزي و شيوه اجرا و عناصر دست اندركار و... است ) با نتايج به دست آمده , تراز نيست و همين نكته , گاهي انسان را در درستي اينگونه امور , به تامل يا ترديد وا مي دارد.
بي ترديد , شناخت نيروهاي مستعد و به كارگيري آنان و هماهنگ سازي ذوق هاي ادبي هنرمندان و شاعران ونويسندگان متعهد و بسترسازي براي رشد و شكوفايي و بالندگي و ثمردهي استعدادها , نوعي احداث خاكريز در برابر هجمه فرهنگي و برگزاري دوره هاي كارورزي و آمادگي رزمي براي مدافعان سنگرهاي ارزشي و مرزهاي انقلاب و اسلام به شمار مي رود.
اين , چيزي است كه هم بايد مد نظر برنامه ريزان اينگونه همايش ها باشد (كه ظاهرا به آن توجه هست , زيرا در خير مقدم گويي ها يا فراخوان ها به اين نكته اشاره مي شود) , هم در عمل , با پيگيري مستمر و راه اندازي كانون هاي فعال و دبيرخانه هاي جدي و ارج نهادن واقعي (و نه صرفا لفظي وشعاري ) و ارتباط مداوم و هدايت اينگونه جمع ها و جريان ها همراه باشد.
و صد البته كه از ضروريات چنين برنامه هايي , قرار گرفتن عناصري در راس امور و هدايت ونظارت است كه خود , فرهيخته اي اهل ذوق و فكر و سابقه و عملكرد درخشان باشند و اگر اينگونه اشخاص هم حاضر نشوند يا نمي شوند كه در امثال اينگونه برنامه ها همكاري ووقت گذاري كنند , بايد علت آن را ريشه يابي كرد , كه خود آن نيز محل تامل و درخور كاوش است !
تصدي اشخاص غير اديب و هنرمند نسبت به برنامه هاي ادبي و هنري , هرگز ثمرات مطلوبي نخواهد داشت و استفاده ابزاري از ادبيات وشاعران هم ره به جايي نخواهد برد.
بخش ديگر آفات كار , در نحوه اجراست و ابعاد مختلفي كه اين بخش پيدا مي كند.
فاصله گرفتن محل برگزاري همايش هاي ادبي , شب هاي شعر و مراسمي از اين دست , از مركزيت شهرها و انتخاب سالن و آمفي تئاترهايي در نقاط حاشيه اي شهر يا در محيط هاي ويژه آموزشي يانظامي يالله كه براي همگان دسترسي يا امكان ورود سهل و آسان به آنجاها نيست , از جنبه مردمي بودن و بازتاب عمومي آن مي كاهد.
شايد تجهيزات و امكانات فني و سيستم صوتي و ... در سالن هاي ياد شده , از عوامل اصلي انتخاب آنها به عنوان محل برگزاري مراسم باشد , ولي آيا نمي شود تدبيري انديشيد كه اين امكانات , هرچند به صورت موقت در محل هاي در دسترس و مردمي فراهم آيد شايد بگويند : مقرون به صرفه نيست !
نكته ديگر , « مدعوين اصلي » و بها دادن به آنان در قالب اجراي برنامه و اختصاص وقت خاص , و « مدعوين حاشيه اي » و استفاده ابزاري از آن براي پر كردن صندلي هاي خالي سالن است , اين هم يكي از عوامل كم محتوايي چنين اجلاس هاست .
وقتي « تعاطي انديشه » و « تضارب افكار » و مجال يابي براي ابراز فكر و ارائه اثر و انتقال تجارب و استفاده از نوآوري ها به صورت متقابل نباشد , شاهد اجلاس هايي خشك و همايش هايي با نتايج اندك و ناچيز خواهيم بود كه بهره بسياري از مهمانان و شركت كنندگان , چيزي جز همان پذيرايي هاي ميان برنامه و چلومرغ هاي چند وعده و احيانا كيف و كلاسور و خودكار يادمان كنگره و همايش ونشست , نخواهد بود.
در برخي شب هاي شعر , مثلا از شاعران پيش كسوت , دعوت مي شود , آنان هم غزل هايي را با زمان طولاني و وسيع و آتش به اختيار , براي هفتادمين بار در اينگونه كنگره ها مي خوانند. دقايقي كه بسياري از شاعران جوان و تازه كار و استعدادهاي خفته در پشت « حجاب هاي معاصرت » , در حسرت يكي دو دقيقه از آنهايند , تا قامتي در پشت يكي از اين تريبون ها برافرازند و با حجب و حيايي خاص , گوشه اي از هنر خدا داد خويش را عرضه بدارند. در پايان هم مجري محترم , از همه عزيزاني كه فرصت بهره گيري از آثارشان فراهم نگشت , پوزش مي طلبد. و دريغا كه كنگره از پس كنگره برگزار مي شود و افتتاحيه ها و اختتاميه ها به هم وصل مي گردد , ولي مجالي براي اينان وصال نمي دهد.
گاهي شركت كنندگان , با اين سئوال جدي كه از درون وجدان بيدارشان مي جوشد مواجه اند كه : آيا هزينه كردن اين همه بودجه و اعتبارات و امكانات , براي اينگونه همايش هاي پرخرج وپر زرق و برق و چاپ پوسترهاي چهاررنگ با كاغذ كلاسه و كلاسورهاي منقش به نقش يادواره و اجلاس و پذيرايي هاي آنچناني و ريخت و پاشهاي دست ودل بازانه از بيت المال , با دستاوردهاي اندك (در مقايسه با هزينه ها) به صرفه انقلاب و به صرف ادبيات متعهد است
و گاهي مي پرسند : چرا به نام بهره گيري از نظرات و پيشنهادهاي كاربردي و راهكارهاي عملي در زمينه فعال سازي جريان ادبي وابسته به انقلاب و بسيج و جبهه و ... صاحبان ذوق و انديشه و نظر را به اين مجامع مي كشند , ولي بيشتر يك سري سخنراني ها وگزارش هاي رسمي و آماري تحويلشان مي دهند
و... بسي پرسشهاي ديگر كه گاه در دل ها مي ماند و گاهي بر زبان ها مي جوشد و براي آنها پاسخي قانع كننده نيست .
اميد است كه نسبت به فعال شدن جبهه « ادبيات متعهد » , متعهدانه تر برخورد شود و مسئولانه تر برنامه ريزي و اجرا گردد.
والسلام .

غم هاي ابوذرانه


ابوذر , يادگار عصرانقلاب نبوي بود.
آمده بود تا در « مدينه فاضله »
جاي پاي « فاطمه » را ببيند ,
و به « علي » اقتداكند
امالله ديد كه زلف پريشان بانوان را به تصوير مي كشند ,
و ترانه هاي اسلامي با مجوز رسمي پخش مي كنند ,
چادر وصله دار فاطمه , در موزه ها جاي گرفته است ,
و كفش هزار پينه علي , به اساطير پيوسته است ,
بين زنان و زهراي مرضيه , شباهتي نيست .
عده اي هم به جوانان « آزادي » هديه مي دهند.
صبر ابوذر لبريز شد.
استخوان شتر را بلند كرد تا بر سر كعب الائحبار بكوبد ,
اما ترسيد كه دستش را دستبند بزنند
و انباني از تهمت وصله بر دوشش بگذارند ,
ابوذر , در بيابان تنهايي راه مي سپرد ,
رو به تبعيدگاه « انزوا » .
دلش خون بود و بارش « درد » .
طلبه بسيجي

حلاج هاي بي دار!


بگذار تا نعره اي هم , در بيشه زاري نباشد
وقتي صداي پريدن در كوهساري نباشد
بگذار يك بار ديگر , بر ابرها پر بسايم
هر چند در اين بيابان , شايد شكاري نباشد
بگذار آن سان بميرم در سينه آسمان ها
كز بعد مردن برايم , حتي مزاري نباشد
بگذار صحرا بداند , من باز هم يك عقابم
هر چند بر بال هايم , نقش و نگاري نباشد
در فكر اين باغ هاي خوكرده با خشك بودن
شايد پس از اين زمستان , ديگر بهاري نباشد
اينان چنان مي هراسند از زخم خوردن كه گويي
ديگر غمي در ميان نيست , وقتي دو تاري نباشد
روزي كه اسبان وحشي بر سنگ ها سم بكوبند
شايد كه در ايل ما هم , ديگر سواري نباشد
اين پنبه بازان كه روزي با خويش خلوت نكردند
از نسل منصور هستند , وقتي كه داري نباشد
اي كاش يك بار ديگر , اين كعبه مردي بزايد
اين قوم , خيبر نشينند , تا ذوالفقاري نباشد

(محسن حسن زاده ليله كوهي )

عبرت اهل قلم
از لابه لاي متون « 3 »



عماد كاتب گويد :
تا به حال نديدم كسي امروز كتابي بنويسد , مگر اينكه فردا مي گويد : اي كاش اين عبارت را تغيير مي دادم , كه اگر چنين مي نوشتم بهتر بود و اي كاش اين جملات را اضافه مي كردم , كه اگر چنين مي شد , نيكوتر بود , و ان كاش اين قسمت مقدم بود , كه اگر چنين بود , جالب تر بود , و اي كاش اين را نمي نوشتم , كه اگر حذف مي شد , وزين تر بود.
و اين , شگفت انگيز و مايه عبرت است , و اين خود دليل بر جهل و ناداني بشر است .

قطره و دريا (2 )



جواد محدثي

برنده كيست

ما هم اكنون سر كلاس نشسته ايم , كلاس زندگي !
در كلاس عمر , هر كس را يك بار مي نشانند و درس مي دهند و امتحان مي گيرند. مي توانيد دنيا را يك ميدان وسيع مسابقه بدانيد كه همه آدم ها رقيب شمايند. شما هم در يك « رقابت سالم » با همه شركت كرده ايد.
همه در ميدان و راه زندگي در حركت اند ,
امالله مگر هر كس مي رود , مي رسد مگر هر كس مي رود , مي برد
تنها كساني برنده اند كه « جايگاه » خود را در دستگاه عظيم خلقت بشناسند , « هدف » را هم بدانند و براي رسيدن به آن , از همه توان و استعداد خود كمك بگيرند.
زندگي منهاي خدا , تكرار بي روح روزها و هفته هاست .
آرامش روح , در زندگي آميخته به معنويت و ايمان است ; وگرنه تنها ثروت و رفاه , خوشبختي نمي آورد.
« گناه » , ويروس سقوط اخلاقي است . واكسن آن هم « خداترسي » است .
دلي كه از خدا نترسد , پايگاه شيطان مي شود.

مدرسه علميه محلات در يك نگاه




ابراهيم اميري
محلات يكي از شهرهاي مذهبي ايران است كه در نزديكي شهرستان قم واقع شده است در گذشته , مدرسه علميه اي بنام « حاج آخوند » در محلات وجود داشت كه توسط ايادي رضاخان غصب شد و به دبستان دولتي تبديل گرديد.
پس از مدتي , مدرسه تخريب و به مغازه و خيابان تبديل شد و در حال حاضر اثري از آن وجود ندارد.
با آنكه در زمان طاغوت مدرسه علميه رسمي ديگري در محلات وجود نداشت , ولي مرحوم سيد جلال شهيدي محلاتي , در طبقه فوقاني حسينيه خود , چند حجره ساخته بود و به تربيت تعداد كمي طلبه پرداخت . همچنين آيه الله سيد طه مقدسي نيز گاهي در منزل يا حسينيه و مسجد براي عده اي از طلاب , دروس مقدماتي را تدريس مي نمود.
محلات با آنكه شهر كوچكي است ولي عالمان بزرگي از آن برخاستند و منشا خدمات زيادي براي عالم اسلام و تشيع شدند. از جمله : حضرات آيات , آقا سيد ميرزا ابراهيم بن ميرزا جمال الدين محلاتي , حاج شيخ اسماعيل محلاتي كه داراي تاليفات زيادي است , آقا شيخ محمد معروف به يارقلي , حاج شيخ عبدالحسين روحاني , ميرزا حسن انصاري محلاتي , شيخ بهاالدين محلاتي , حاج سيد جلال شهيدي , حاج سيد حسين رسولي محلاتي , شيخ زين العابدين محلاتي , شيخ ذبيح الله محلاتي , شهيد شيخ فضل الله محلاتي . در حال حاضر نيز گروهي از علما و فضلاي شهرستان محلات در شهرهاي مختلف همچون تهران , قم به تدريس , تحقيق و تبليغ مشغول مي باشند.
با توجه به نزديكي شهرستان محلات به قم و آب و هواي مناسب آن , برخي از علما و مراجع بزرگ , به منظور استفاده بيشتر , تابستان ها را در اين شهر مشغول تاليف , تحقيق و تبليغ بودند از جمله : حضرات آيات عظام , سيد صدرالدين صدر , بروجردي , گلپايگاني .
امام خميني نيز سالهاي متمادي , تابستان ها را در شهر محلات سپري كردند به گونه اي كه در پايان برخي از كتابهاي ايشان نوشته شده است : « قدفرغ من تسويده ...في بلده محلات »
ايشان از وضعيت ديني و مذهبي محلات در دوران حضور خود در اين شهر چنين ياد مي كند : « من خودم ديده ام اين مطلب را كه در بعضي از شهرستان هايي كه در ايام تابستان ما مي رفتيم , بعضي از شهرستان ها را من مي ديدم كه اينها بسيار مودب به آداب , جامعه آنجا مودب به آداب شرع هستند ـ مثل محلات كه آن وقت ها اين جور بود ـ انسان وقتي ملاحظه مي كرد , مي ديد كه عالغم خوبي بوده . چند تا ملاي خوب اگر در يك جامعه اي , در يك شهري , چند نفر ملاي متوجه به ديانت , عاقل و عامل به علم خودش باشد , لازم نيست موعظه كند اصلا " , خود وجود او موعظه است . » « صحيفه امام , ج 2 , ص 16 »
پس از پيروزي انقلاب اسلامي , آيه الله سيد طه مقدسي , در سال 1362 منزلي را اجاره نمود و با پذيرش چند طلبه , بار ديگر فعاليت هاي حوزوي را در اين شهر شروع نمود تا اينكه پس از دو سال , زميني تهيه كرد و مدرسه علميه محلات را تاسيس نمود. از طبقه اول به عنوان مصلاي نماز جمعه استفاده مي شود و طبقه دوم و سوم آن , هر كدام داراي دو مدرس و 22 حجره مي باشد و كتابخانه و سالن مطالعه نيز در طبقه دوم واقع است . همچنين دو واحد مسكوني در خارج اين مجموعه جهت سكونت اساتيد در نظر گرفته شده است . مدرسه علميه محلات رسما " در سال .1368 ش مورد استفاده قرار گرفت .
تاكنون تعداد 321 طلبه در مدرسه تحصيل كرده اند و در حال حاضر حدود يكصد طلبه در پايه هاي اول تا هفتم , مشغول به تحصيل مي باشند و بيشتر اساتيد از شاگردان اوليه مدرسه مي باشند.
با تلاش هاي مسئول محترم مدرسه , و مديريت و اساتيد آن , مدرسه علميه محلات در حال حاضر به عنوان يكي از مدارس نمونه و موفق در سطح كشور مي باشد.

سرمقاله
ضرورت تقويت حوزه هاي شهرستانها


تقويت و حمايت از حوزه هاي شهرستانها آثار و بركات فراواني دارد. هر چند مديريت متمركز حوزه هاي علميه در شهر جهاد و اجتهاد قم امري ارزشمند و مبارك است . اما اين تمركز نبايد به تضعيف حوزه هاي شهرستانها بيانجامد , امري كه متاسفانه در بعضي از مديريتهاي حوزه پس از پيروزي انقلاب كم و بيش رخ داد و علماي بلاد و متصديان حوزه ها را گله مند ساخت .
وجود حوزه هاي قوي در شهرستانها نه تنها تضعيف حوزه مركزي قم نيست بلكه بازواني نيرومند براي آن است , همگان از بركات وجود عالماني وارسته و مجتهداني دلسوز در شهرستانها آگاهند و به تعبير بعضي از بزرگان هر شهري كه داراي مردمي مومن , متدين و پاي بند به ارزشهاي ديني است , بدون شك به بركت وجود عالمي با تقوا و سخت كوش در آن شهر است . احياي حوزه هاي كهن و تقويت حوزه هاي نوپا در شهرستانها به عنوان مراكزي كه با تربيت طلاب و روحانيان متقي , غمخوار مردم و پشتيبان نظام جمهوري اسلامي نقش موثري در رشد علمي , اخلاقي و اجتماعي مردم خواهد داشت . عطف نظر به حوزه هاي شهرستانها از سوي مراجع عظام و مديريت حوزه قم از يك سو و توجه علما و اساتيدي كه از هر شهرستاني در حوزه قم حضور دارند از سوي ديگر , و همت بيشتر علماي مستقر در شهرستانها مي تواند هم مشكلات آموزشي , پژوهشي و مديريتي آنان را به حداقل برساند و هم قدري از مشكلات حوزه قم كه از تراكم بيش از ظرفيت اين حوزه ناشي مي شود , بكاهد.
حوزه هاي شهرستانها در صورت برخورداري از عالمان وارسته نه تنها مانع بروز ظهور و گسترش بسياري از ناهنجاريهاي اخلاقي و اجتماعي مي شوند. بلكه كانون هدايت و مشعل نوراني براي رشد و تعالي اخلاقي مردم خواهند بود. حوزه قوي و نيرومند در هر شهرستاني در حقيقت به منزله منبع تغذيه نيازهاي ديني و فرهنگي نهادها , سازمانها و مراكز ديني و مذهبي آن شهر است . بسيج طلاب و روحانيان وارسته در طول سال و به مناسبتهاي مختلف و تامين بخشي از نيازهاي فكري و فرهنگي ادارات و سازمانها , مراكز نظامي و انتظامي و نهادهاي آموزشي از ظرفيتهاي يك حوزه قوي و كارآمد است .
اينكه چگونه مي توان به تقويت حوزه هاي شهرستانها پرداخت , نيازمند تامل و برنامه ريزي و همكاري مشترك مسئولان حوزه قم و علماي بلاد است , اما اصل ضرورت آن قابل انكار نيست . حوزه هاي شهرستانها از فقدان بودجه كافي , وجود مجتهداني برجسته كه محور فعاليتهاي علمي باشند , نيز اساتيد واجد شرائط , مديران كارآمد , جاذبه هاي لازم براي جذب جوانان مستعد در تنگنا بسر مي برد. و البته با چنين وضعيتي رشد مشكلات فرهنگي و ناهنجاريهاي اخلاقي و اجتماعي دور از انتظار نيست . چرا كه حوزه هاي قوي و نيرومند هستند كه مي توانند ائمه جماعات آشنا به مسائل , مبلغين با سواد و هنرمند , معلمان متخلق امور ديني و مذهبي تربيت كنند و مراكز فرهنگي ديگر را تحت چتر حمايتي خود قراردهند. در صورت فقدان حوزه كارآمد نمي توان انتظار داشت كه مراكزي چون ادارات ارشاد , فرهنگسراها , كانونهاي فرهنگي وامثال آن كه معمولا فاقد مبلغان واجد شرائط و نيروهاي آگاه به مسائل ديني اند , به درستي هدايت جريان ديني و فرهنگي را برعهده بگيرند و از خطاهاي فاحش در امان باشند. بسياري از نابسامانيهاي فرهنگي در شهرها از آنجا ناشي مي شود كه كساني تصدي چنين اموري را برعهده گرفته اند كه در امور ديني و مذهبي تخصص و كارايي لازم را ندارند , هر چند براي اين منظور تلاش مي كنند و بسا كه دلسوزانه هم خدمت ميكنند , اما به خاطر فقدان شرائط لازم نتيجه مطلوب حاصل نمي شود. تقويت حوزه هاي شهرستانها يكي از راههاي بهبود وضعيت مذهبي و فرهنگي شهرهاست .

« چند نكته در حاشيه يك كنگره ! »


چند سالي است كه سنت حسنه اي در حوزه هاي علميه پايه گذاري شد كه جاي خالي آن كاملا " محسوس بود. اين سنت نيكو برگزاري كنگره هائي در بزرگداشت عالمان صاحب فكر و انديشه است كه با بزرگداشت « شيخ مفيد » آغاز شد و بعد از آن كنگره هاي مفيد و ارزنده چندي نيز برگزار گرديد.
اگر از ضوابط صرفا " ذهني و انتزاعي صرف نظر كنيم و ضابطه و قاعده كار را از همان كنگره هاي نخستين كه مقبول جامعه علمي و حوزوي قرار گرفت , اخذ كنيم بايد اين شاخصه ها رعايت شود تا يك كنگره موفق برپا گردد :
1 ـ مطالعه دقيق و توام با تخصص غ لازم در آثار شخصيت مورد تجليل توسط محققان
2 ـ كار جديد بر روي آثار علمي شخصيت مورد تجليل و عرضه به روز و مطلوب آنها
3 ـ استفاده از تكنولوژي روز ـ امكانات رايانه اي و شبكه جهاني اينترنت ـ براي نشر و بسط افكار و آثار شخصيت محور كنگره .
4 ـ ركن مهم و بلكه مهم ترين بخش هر كنگره علمي فراهم آوردن مقالات تحقيقي است كه با همكاري محققين و پژوهشگران صاحب صلاحيت تهيه مي شود , و عرضه آنها در ايام برگزاري كنگره .
5 ـ چاپ مجموعه مقالات ـ كه نوعا " چند جلد خواهد شد ـ و عرضه آنها در قالب چكيده مقالات براي همه شركت كنندگان و در قالب اصل مقالات براي صاحبان مقالات .
اگر بر همين ضوابط به كنگره اي كه اخيرا " به مدت چهار روز!! در قم و مشهد برگزار شد بنگريم , از پيگيري كنگره هائي در آينده , دچار شك و ترديد خواهيم شد. چرا كه در اين كنگره فقط بزرگاني ـ كه شان و شخصيت آنها محترم مي باشد و آنان به سهم خود مطالب مفيد و جالبي ارائه فرمودند ـ آمدند و سخنراني كردند و دو روزي كه كنگره در قم برگزار شد فقط يك مقاله در آن قرائت شد.
چه زيبا بود اگر راز و رمز مقبوليت « امين الاسلام » و تفسير ماندگار او « مجمع البيان » در جهان اسلام آن هم طي قرون متمادي باز كاويده و كشف مي شد و ديروز عالمان غ مكتب اهل بيت الگوئي عملي براي امروز و فرداي آنان مي شد.
چه به جا مي بود اگر نحوه طرح مباني تفسيري مكتب اهل بيت در اثر قيءم « مجمع البيان » و در همان حال , مقبول واقع شدن آن نزد عالمان اهل سنت , بعنوان يك الگوي موفق در ايجاد وحدت اصولي ـ كه امر ضروري عصر و مصر ماست ـ مطرح مي گرديد.
بايد متذكر شد كه اگر امكانات و مقدمات براي برگزاري كنگره علمي مورد انتظار درباره شخصيت هاي برجسته علمي , فراهم نيست ; مي توان به ياد آنها و جهت توجه دادن ديگران به ابعاد علمي و عملي آنان , يك مجلس بزرگداشت نيم روزه ـ با هزينه و انتظار محدود ـ منعقد نمود و جا براي كارهاي اساسي تر را هموار و باقي گذاشت .
به نظر مي رسد بار سنگين سامان دهي به اين سنت حسنه نوپا اما دچار نقص و عيب شده بر دوش بزرگان صاحب صلاحيت مي باشد.
باشد كه با همت همگان در آينده شاهد برپائي كنگره هائي هر چه علمي تر و پربارتر ـ و البته با هزينه مناسب ـ باشيم .
« محمد ابراهيمي ـ يكي از شركت كنندگان در كنگره »

حوزه علميه محلات
از زبان آيه الله مقدسي


مقدمه
مدرسه علميه محلات با آنكه سابقه طولاني ندارد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي تاسيس شده است ولي در حال حاضر به عنوان يكي از مدارس موفق در كشور مطرح مي باشد. به منظور معرفي مدرسه و آشنايي شما با فعاليتهاي آن , گفت وگويي با موسسين و مسئول محترم مدرسه , آيه الله سيد طه مقدسي انجام داديم كه ضمن تشكر از ايشان , ملاحظه مي كنيد.


س : لطفا " مختصري از دوران تحصيل , تدريس و فعاليتهاي علمي و اجتماعي خود را بيان كنيد.

ج : بسم الله الرحمن الرحيم , من در زمان رضا شاه , علوم جديد را تا سال هفتم در محلات خواندم . با توجه به اوضاع نامناسب و غير مذهبي مدارس جديد , حاضر به ادامه تحصيل نشدم و لذا به تشويق پدرم , براي تحصيل علوم ديني به قم رفتم . پس از خواندن مقدمات , شرح لمعه را نزد مرحوم حاج شيخ محمد مجاهدي خواندم كه ايشان خيلي خوش اخلاق و خوش بيان بود. بخش قطع و ظن رسائل را خدمت شهيد صدوقي فرا گرفتم . و قسمتي از رسائل را نيز از محضر آيه الله بهاالديني آموختم . ايشان خيلي خوب درس مي داد و مطالب را به صورت صغري و كبري و نتيجه بيان مي كرد. البته قسمت عمده رسائل , مكاسب و كفايه را در محضر مرحوم سلطاني حضور يافتم .
در آن زمان شهريه خيلي كم بود. گفتند بايد امتحان دهيد تا شهريه بگيريد. من نيز دو ماهي درس مرحوم بروجردي شركت كردم و سپس امتحان دادم و بما شهريه تعلق گرفت . پس از آن چند ماهي در درس آيه الله گلپايگاني حاضر شدم , و سپس به توصيه برخي از دوستان در درس خارج امام خميني حضور يافتم كه به مدت 6 ـ 7 سال طول كشيد . در ادامه مجددا " به درس آيه الله گلپايگاني رفتم . تحقيقات ايشان خوب بود اما درس پيشرفت كمي داشت , و بيشتر نظرات استاد خود مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري و همچنين شيخ انصاري را نقل مي كردند. ولي امام خميني نظرات علماي بسياري را نقل مي كرد و معمولا " هم آنها را نقد و رد مي كرد. حتي نظرات مرحوم نائيني را به حدي رد مي كرد كه برخي به شوخي مي گفتند امام با آقاي نائيني دشمني دارد!! البته امام از علما تجليل مي كرد از مرحوم نائيني به « محقق » تعبير مي كرد و از آقا ضيا عراقي , به « بعض المحققين » ياد مي كرد و نظرات آقاي بروجردي را كه هم عصر ايشان بود , نقل مي كرد و به وي « بعض الاعاظم » مي گفت .
در ادامه براي اينكه از مباحث و نظرات و روش ديگران هم آگاه شوم , در درس ديگران هم شركت كردم مثلا " در درس آقاي شريعتمداري شركت كردم , ايشان مطالب را به صورت دسته بندي شده مي گفت .
در اين ميان در درس مرحوم حاج آقا مرتضي حائري نيز شركت كردم درس ايشان هم خيلي محققانه و پربار بود. ولي با توجه به توسعه بحث ايشان , خيلي وقت گير بود و بيان عالي هم نداشت .
در مجموع در مقايسه با درسهايي كه شركت كردم درس امام و مرحوم حائري محققانه تر و پربارتر بود.
بيشتر درس هاي خارج را با آقا ميرزا خليل سروش محلاتي مباحثه مي كردم .
در ضمن دروس رسمي حوزه , درس منظومه را نزد مرحوم حاج آقا رضا صدر آموختم در كنار تحصيل به تدريس نيز اشتغال داشتم و با توجه به علاقه ام به ادبيات , بارها آنرا تدريس كردم . بدين صورت تا دوران انقلاب به درس و بحث در قم اشتغال داشتم .
پس از آن نيز تصميم به مراجعت به محلات را نداشتم اما با توجه به اينكه پدرم مريض بود يكي از دوستان پدرم بمن گفت كه پدرت از شما گلايه دارد و انتظار دارد كه شما به محلات برگرديد چون ايشان مريض است و نمي تواند به امور مسجد و مسائل تبليغي رسيدگي كند. بدين صورت به محلات برگشتم پس از چند ماه ايشان فوت شد با توجه به اينكه ايشان اهل علم بود و اشتغالاتي داشت و امانتهاي زيادي از مردم نزد ايشان بود و اين امور رسيدگي لازم داشت به ناچار در محلات اقامت گزيدم و به تبليغ و همكاري با برخي نهادها و رسيدگي به اين امور پرداختم .
در كنار اين امور , تصميم به فعاليتهاي حوزوي و تشكيل مدرسه علميه گرفتم به همين جهت منزلي را نزديك مكان مدرسه فعلي اجاره كردم و با تعدادي طلبه حوزه مختصري تشكيل دادم كه هم اكنون آنان از اساتيد مدرسه علميه محلات مي باشند خيلي به آنها رسيدگي مي كردم و آنها هم خوب درس مي خواندند.
لازم بذكر است كه در گذشته مدرسه اي بنام « حاج آخوند » در محلات وجود داشت كه ايادي رضا شاه آن را غصب كردند و تبديل به دبستان دولتي نمودند. بعدها اين مدرسه تخريب و به خيابان و مغازه تبديل شد. من ابتدا تصميم داشتم كه آنجا را مجددا " تبديل به حوزه علميه كنم , ولي با توجه به اينكه بيشتر آن در خيابان قرار گرفته بود امكان احداث مدرسه وجود نداشت . و لذا محل مدرسه كنوني كه حدود 8 هزار متر است , تهيه و مدرسه علميه ساخته شد , و در سال 1368 افتتاح گرديد.
شاگردان اوليه مدرسه براي كمك به من به محلات آمدند و مشغول به تدريس شدند و به تدريج مدرسه رونق گرفت به طوري كه در حال حاضر حوزه علميه محلات جز چندين مدرسه نمونه و موفق در ايران است .

س : آيا به جز مدرسه اي كه نام برديد , مدرسه ديگري در گذشته در محلات وجود داشته يا نه

ج : ظاهرا " در محلات با توجه به كوچك و كم جمعيت بودن شهر , در گذشته حوزه اي وجود نداشته است , فقط يكي از روحانيون به نام حاج آخوند خانه خود را به شكل مدرسه مي سازد و محل تدريس قرار مي دهد و چند شاگرد داشته از جمله مرحوم رضوي كه به نجف رفت و سال 42 مرحوم شد و مرحوم پدرم و برخي ديگر , مدتي در اين مدرسه مشغول به تحصيل بودند و در زمان رضا شاه , اين حوزه را تبديل به مدرسه علوم جديد كردند.
البته مرحوم آقاي شهيدي ـ پدر خانم شهيد محلاتي ـ حسينيه اي داشت و در طبقه فوقاني آن چند حجره ساخته بود. و در آنجا مشغول به تدريس بود. از جمله شاگردانش شهيد محلاتي و آقاي حاج شيخ محمدرضا توسلي بودند.
و من نيز در دوران طاغوت مدتي در منزل يا مسجد و حسينيه براي تعدادي از طلاب محلاتي دروس مقدماتي مي گفتم و طلبه ها براي ادامه به قم مي رفتند.
س : انگيزه شما از تاسيس حوزه چه بود
ج : اينكار خيلي دليل نياز ندارد چون به عقيده من اسلام و بخصوص ايران هر چه دارد از روحانيت داشته و دارد.
چند روز قبل براي عده اي از طلبه ها صحبت مي كردم , به آنها گفتم : من هر چه فكر مي كنم كه اگر هر راه ديگري انتخاب كرده بودم , وجدانم ناراحت بود. ولي با انتخاب طلبگي وجدانم راحت است و روز قيامت مي توانم جواب دهم كه خدايا بهترين راه را انتخاب كردم .
و براي تشويق طلبه ها گفتم كه شما بهترين راه را انتخاب كرديد اگر تا آخر عمر , روي اين عقيده و اين راه و با نيت پاك باشيد , حساب شما با كرام الكاتبين است .
بنابراين تاسيس حوزه علميه و آموزش طلبه ها دليل نياز ندارد.
س : در رابطه با علمايي كه در اين منطقه منشا خير و بركات بودند , توضيح دهيد.
ج : يكي از علماي برجسته اي كه من او را ديدم مرحوم شيخ ذبيح الله محلاتي است كه داراي كتابها و مقالات زيادي بود كتابي در رد كشف حجاب نوشتند. و كتابي بنام « رياحين الشريعه » در احوال بانوان نوشته و كتاب ديگري در وصف شهداي كربلا و كتاب هاي ديگر و تعدادي كتاب نيز دارند كه چاپ نشده است .
ايشان , بسيار متعصب و آدم شريفي بود.
خاطره اي از ايشان بگويم . كه براي شما نقل مي كنم وي مقيم سامرا بود يكبار كه به محلات آمد , هم زمان با فعاليت دراويش در مشهد بود , مرشد آنها از خراسان به محلات آمده و جلساتي تشكيل مي داد و عده زيادي در آن شركت مي كردند.
مرحوم ذبيح الله محلاتي تصميم مي گيرد در يكي از جلسات آنها شركت كند به همين جهت با شخصي بنام شيخ بهايي كه داراي معلومات نبود ولي آدم خوب و با سياستي بود , صحبت مي كند و برنامه خود را با او در ميان مي گذارد. وي مي گويد يك شب قرار است كه مرشد به منزل ما بيايد شما هم در آن جلسه شركت كنيد.
شيخ ذبيح الله بصورت ناشناس و بدون اطلاع ديگران در حاليكه عبايش را به سر كشيده بود وارد منزل شد , مرشد مشغول صحبت مي شود و شيخ از او چند سوال مي كند ولي او نمي تواند جواب دهد. ادامه جلسه به فردا شب موكول مي شود. و در شب دوم هم جلسه تا نيمه شب ادامه پيدا مي كند. مرشد كه از پاسخ شيخ عاجز مي شود شبانه بساط خود را جمع مي كند و از محلات فرار مي كند.
شيخ ذبيح الله محلاتي اول انقلاب مرحوم شد.
يكي ديگر از علماي محلات , مرحوم آقا ميرزا حسين بود , ايشان سياستمدار و خيلي قاطع و از دوستان مرحوم مدرس و با طرفداران رضا شاه برخورد داشت .
شيخ اسماعيل محلاتي نيز از ديگر علماي محلاتي مقيم نجف و داراي رساله بود. وي از همرزمان مرحوم آخوند خراساني در قضيه مشروطه بود. در مشروطه خيلي نقش داشت و يكي از فرزندانش توسط مخالفين به شهادت رسيد.
مرحوم بروجردي خيلي از ايشان تعريف مي كرد و مي گفت من مدتي نزد او درس خواندم مرحوم آقاي خويي , مرحوم آقاي ميلاني و مرحوم آقاي نجفي و مرحوم آقاي سيد جواد خامنه اي از شاگردان شيخ اسماعيل بودند.
آيه الله شيخ بهاالدين محلاتي شيرازي متولد شيراز بود. اما اجداد آنها محلاتي و طلبه محلات بودند محلاتي ها با آنها برخورد خوبي نكردند , آنها هم به شيراز رفته و در آنجا مقيم شدند ولي هر دو سال يكبار به محلات مي آمدند.
محلات در زمان رضا شاه 27 طلبه داشت كه بدليل فشارهاي دوران رضا شاه و مشكلات و سختيهاي آن زمان فقط سه نفر باقي ماندند. كه يكي مرحوم سيد جلال شهيدي محلاتي بود و ديگري حاج آقا حسين رسولي محلاتي و يكي هم آقا ميرزا حسين انصاري كه ايشان بسيار زاهد بود و چند سال قبل مرحوم شد.
در حال حاضر نيز محلات داراي علمايي است كه در تهران و شهرهاي ديگر مشغول خدمت مي باشند.

س : درباره دوراني كه حضرت امام در محلات بودند , مطالبي را بيان كنيد.

ج : در آن زمان در محلات علمايي همچون مرحوم شهيدي , آقاي روحاني , آقاي عبدالوهاب و شيخ جواد ناظري بودند و من هم تازه طلبه شده بودم .
امام در ماه مبارك رمضان در مسجد جامع شهر , دو ساعت به غروب جلسه اي داشتند. مسجد پر از جمعيت مي شد. افرادي در آن جلسه شركت مي كردند كه شايد از اول عمرشان مسجد نرفته بودند و هيچ روحاني را قبول نداشتند. به محض شنيدن صحبتهاي ايشان در يكي دو روز اول تشكيل جلسات به مسجد آمدند و استفاده مي كردند. من هم در اين جلسات شركت مي كردم .
امام آيات اواخر سوره حشر كه راجع به بهشت و جهنم است را محور صحبتهاي خود قرار داده بود و در ضمن مباحث , موعظه مي كرد و خيلي وقتها مردم گريه مي كردند و اشكها از چشمها جاري مي شد.
ايشان غير از اين جلسه , برنامه خاص ديگري نداشتند و بيشتر وقتشان صرف مطالعه و تاليف كتاب مي شد. برخي از كتابهاي امام در اين شهر نوشته شده است ظاهرا " از ايشان براي اقامه جماعت در يكي از مساجد شهر دعوت شده بود اما ايشان نپذيرفته بود.
من قبل از اين نيز امام را در قم ديده بودم . در قم در نماز آيه الله شيخ محمد تقي خوانساري شركت مي كردم و امام هم به نماز ايشان مي آمدند , يك شب اتفاقا " كنار امام نشستم . پس از پايان نماز , ايشان به من فرمود : « چرا نماز نافله نمي خواني حيف نيست كه طلبه جوان نماز نافله نخواند. » از آن شب به بعد نماز نافله را خواندم .
غير از امام , علما و مراجع ديگر نيز گاهي در تابستانها به محلات مي آمدند و اين امر بجهت آن بود كه محلات آب و هواي خوب دارد و نسبت به قم ييلاقي است . گاهي 10 تا 20 نفر از مراجع و فضلاي قم به محلات مي آمدند. از جمله : مرحوم آقاي سيد صدرالدين صدر , كه وجود ايشان در محلات خيلي خوب و موثر بود. ايشان پس از پايان ماه رمضان , نماز عيد فطر مي خواندند و جمعيت زيادي شركت مي كردند و يكسال كه قضيه فلسطين خيلي بحراني بود , ايشان با شامه سياسي كه داشت , در نماز عيد فطر فجايع و مفاسد صهيونيستها را براي مردم تشريح كرد.
شهيد صدوقي هم به همراه آقاي صدر مي آمد.
همچنين آيه الله بروجردي هم در دوران مرجعيت خود در يك تابستان , چند روزي به محلات آمد.
آيه الله گلپايگاني و برخي ديگر از علما نيز در تابستانها به محلات مي آمدند. معمولا " اين علما در منزل مرحوم شهيدي جمع مي شدند و در آنجا مباحث علمي مطرح مي كردند.
حضور علما در شهر و اين نشستها دو اثر داشت , يكي اينكه وحدت نظر ايجاد مي شد كه متاسفانه در حال حاضر اين نشستها وجود ندارد. اثر ديگر اينكه مردم از اخلاق و رفتار آنها استفاده مي كردند چون برخي از آنها در مساجد شهر اقامه جماعت مي كردند و با مردم ارتباط داشتند.

س : درباره وضعيت تحصيلي مدرسه از ابتدا تاكنون توضيح دهيد.

ج : ابتداي تاسيس حوزه علميه محلات در سال 68 فقط خودم تدريس مي كردم و تا سه درس مي گفتم و كتابهاي مختلف همچون شرح لمعه , رسائل و مكاسب را تدريس مي كردم . پس از توسعه مدرسه از قم اساتيدي فرستادند كه مطلوب ما نبود تا اينكه از فضلاي محلاتي براي تدريس دعوت شد , با آمدن آنها , حوزه رونق بيشتري يافت چون هم محلي و دلسوزند و هم معلوماتشان در سطح بالايي است .

س : عمده ترين مشكلات گذشته و فعلي را بيان كنيد.

ج : يكي از مشكلات اينستكه شهريه كمي مي دهند با اينكه اين مدرسه را از بهترين مدارس مي دانند و همواره تعريف مي كنند ما مي گوئيم حداقل 23 شهريه قم را به طلبه هاي اينجا بدهيد ولي 13 آنجا را مي دهند .
همچنين با اينكه مدرسه ظرفيت 150 تا 200 طلبه را دارد ولي از 80 طلبه كه بيشتر شود با مشكلاتي روبه رو مي شويم .
يكي از مشكلات در بخش آموزش است كه متمركز شده و مديريت حوزه علميه قم اشراف دارد و برنامه ريزي مي كند و امتحان مي گيرد.
ما به مسئولين امر گفتيم اگر شما , ما را قبول داريد , كاري به ما نداشته باشيد و فقط در پايان سال امتحان بگيريد.
ما برنامه امتحانات و درسي آنها را كاملا " قبول نداريم . اما با توجه به اينكه از نظر مالي به آنها نياز داريم مجبوريم تمامي برنامه هاي آنها را بپذيريم .
يكي ديگر از مشكلات اينكه طلبه هايي كه از قم براي ما مي فرستند , در يك سطح نيستند مثلا " يك نفر با مدرك ديپلم با معدل 19 مي فرستند و فردي ديگر كه سوم راهنمايي را با معدل 12 تمام كرده مي فرستند. حضور آنها در يك كلاس مشكلاتي را به وجود مي آورد. گاهي چندين سال زمان مي برد تا تعادل ايجاد شود.
در گذشته كه هيچ برنامه اي از سوي قم ارائه نمي شد و من لمعتين را خود تدريس مي كردم وقتي در پايان , امتحان سختي از كل كتاب گرفتم شاگردان تمامي پاسخها را صحيح و كامل نوشتند.
و آنها هم واقف به اين امور هستند و هنگامي اين طلبه ها براي امتحان به قم رفتند تمامي سوالات را پاسخ صحيح و كامل داده بودند اما با اين حال برنامه ريزي را بعهده ما نمي گذارند. اگر برنامه ريزي به اختيار ما باشد , طلبه ملاي درس خوان غ محقق تربيت مي كنيم و تحويل مي دهيم .
اما در حال حاضر با برنامه هايي كه بايد اجرا كنيم , در مجموع راضي نيستيم و مطلوب ما نمي باشد و ما انتظار بيشتري داريم .

س : در مقايسه وضعيت فعلي با گذشته , چه كمبودها و نواقصي از نظر علمي و اخلاقي در حوزه هاي علميه وجود دارد.

ج : يكي از نواقص عدم مشورت برنامه ريزان است . بعنوان مثال , كتابها را مرتب تغيير مي دهند به گونه اي كه اساتيد هم نمي دانند كه نسبت به سال آينده چه بايد بكنند , بعضي از كتابها هم خيلي مفيد نيست .
نكته ديگر اينكه بايد برنامه اي اتخاذ شود كه طلبه تمامي مباحث كتاب را بخواند و سپس در دروس بالاتر شركت كند , در حالي كه در حال حاضر چنين نيست . و برخي از مباحث خوانده نمي شود.
با توجه به مطالب فوق , هر چند نظام روحانيت , پيشرفت دارد اما مطلوب و مناسب نيست , با توجه به بودجه اي كه در قم و در مراكز ديگر صرف مي شود , انتظارات بيشتري وجود دارد. و بايد پيشرفت , بيشتر و عميقتر از اين باشد.
مرحوم ميرزاي شيرازي به مدارس و به ميان طلبه ها مي رفت و بررسي مي كرد و طلبه هاي درس خوان را شناسايي مي نمود و آنها را مخفيانه تشويق مي كرد و به همين جهت حدود صد تا از شاگردانش مجتهد جامع الشرائط بودند اما امروزه چنين نيست .
اما از نظر اخلاقي , من اطلاع كاملي از تمامي حوزه ها ندارم . ولي در محلات مواظب هستيم و كنترل مي كنيم و نسبتا " خوب است هر چند كاملا " راضي نيستيم .
اين نكته را هم بايد توجه داشت كه جامعه با سابق فرق كرده است . در حال حاضر , اخلاق اسلامي در جامعه با مشكلاتي مواجه شده است . خانواده هايي كه فرزندانشان را براي طلبگي مي فرستند , نياز به اخلاق اسلامي دارند تا فرزندانشان را بهتر پرورش داده باشند تا مشكلات ما كمتر باشد.
و از قم اطلاع كافي ندارم ولي از نظر اخلاقي خوب رسيدگي نمي شود و كنترل و مواظبت لازم صورت نمي گيرد. طلبه پس از ده سال تحصيل بايد هم از نظر علمي و هم اخلاقي در سطح بالايي باشد يعني اعتقاداتش و توكلش به خداوند محكم باشد در حالي كه ضعيف است .

س : در پايان اگر توصيه اي به طلبه ها داريد بيان كنيد.

ج : طلبه هاي جوان بايد هدف خود را از انتخاب اين راه بفهمند. چه بسا افرادي همدوره ما بودند كه در اثر نداشتن هدف , با اينكه چندين سال درس خواندند اما رها كردند و رفتند. طلبه بايد بداند هدف و انگيزه اش از ورود به حوزه چيست .
بايد به او مزاياي اين راه را گفت و هدف پيامبر و قرآن را براي او بيان كرد تا در اين راه استقامت پيدا كند و خوب درس بخواند.
نكته ديگر اينكه بايد نيت او را بررسي كرد كه با چه نيتي به حوزه آمده است . آيا به منظور احترام و تجليل و دستبوسي از او به حوزه آمده است يا نيت خير و خدمت به مردم



آيه الله مقدسي : ابتداي تاسيس حوزه علميه محلات در سال 68 كتابهاي مختلف همچون شرح لمعه , رسائل و مكاسب را تدريس مي كردم . پس از توسعه مدرسه از فضلاي محلاتي براي تدريس دعوت شد , با آمدن آنها , حوزه رونق بيشتري يافت
اگر برنامه ريزي به اختيار ما باشد , طلبه ملاي درس خوان غ محقق تربيت مي كنيم و تحويل مي دهيم .
اما در حال حاضر با برنامه هايي كه بايد اجرا كنيم , در مجموع راضي نيستيم و مطلوب ما نمي باشد و ما انتظار بيشتري داريم
مرحوم ميرزاي شيرازي به مدارس و به ميان طلبه ها مي رفت و بررسي مي كرد و طلبه هاي درس خوان را شناسايي مي نمود و آنها را مخفيانه تشويق مي كرد و به همين جهت حدود صد تا از شاگردانش مجتهد جامع الشرائط بودند اما امروزه چنين نيست
طلبه هاي جوان بايد هدف خود را از انتخاب اين راه بفهمند. چه بسا افرادي همدوره ما بودند كه در اثر نداشتن هدف , با اينكه چندين سال درس خواندند اما رها كردند و رفتند. طلبه بايد بداند هدف و انگيزه اش از ورود به حوزه چيست .

معماي مصلحت


« مصلحت » در « ذهنيت تاريخي غ » شيعه , مفهومي « منفور » است و اين نفرت ريشه در آن دارد كه « مصلحت » دستاويزي براي مقابله با « حقيقت » بوده است . شيعه معتقد است كه در حوادث تلخ صدر اسلام , « مخالفت با نص » , با « مصلحت » توجيه گرديد و مصلحت , بابي براي قلب حقايق شد.
علامه طباطبائي در مباحثات خود با هانري كربن به صراحت اين موضوع را مطرح مي كند كه سخن خليفه اول , ـ كه پيامبر بر اساس وحي عمل مي كرد ما بر اساس اجتهاد ـ به اين معني بود كه : ما « نه » بر طبق قوانين و احكام الهي , بلكه بر طبق « مصلحت » كه تشخيص مي دهيم , رفتار خواهيم كرد و از همين جا بود كه تصرفات زيادي در احكام الهي , پديد آوردند :
معني سخن او اين بود كه اين احكام و قوانين ديني براي احراز و حفظ « مصلحت » شماست و پيوسته « احكام » تابع « مصلحت وقت » است . البته در زمان رسول خدا تشخيص مصلحت وقت بدست وحي بود , و پس از رحلت رسول خدا كه وحي قطع شده است , با نظر استنباطي خود , صلاح را از فساد تشخيص خواهم داد و آنچه را مصلحت تشخيص داديم , اجرا خواهيم كرد!... خليفه دوم در پاسخ معترض كه راجع به ممنوعيت حج تمتع و نكاح متعه و چيزهاي ديگري به وي اعتراض مي كند , نخست در جواب مي گويد : « انا ذميل محمد » ! و بعد مصلحت وقت را كه موجب تغيير اين احكام و صدور فرمان منع بود به معترض شرح مي دهد. (رسالت تشيع , ص 69 )
در گفتگوهاي كلامي بين عالمان شيعه و سني , مساله مصلحت پيوسته مورد بحث بوده است . علماي شيعه به ناديده انگاشتن نصوص ديني از سوي دستگاه خلافت اعتراض كرده اند , و علماي سني هم عدول از نصوص را با مصلحت , توجيه كرده اند.
علامه شرف الدين در بحث با شيخ سليم عالم بزرگ الازهر , مساله « مخالفت عده اي از صحابه » با اسامه بن زيد را كه از سوي پيامبر به فرماندهي گماشته شده بود , مطرح مي سازد , و شيخ سليم , ضمن قبول آن , در صدد توجيه برمي آيد و آن را با توجه به « مصالح » قابل اغماض مي داند. و شرف الدين مي گويد : روي گرداني از نصوص را كه در اين مورد پذيرفته ايد , در ماجراي غدير هم بپذيريد زيرا همه از يك باب است : « مخالفت با نص » با اعتماد به « مصلحتي كه » شخص تشخيص مي دهد :
سلمتم بكل هذا كما نص عليه اهل الاخبار و اجتمعت عليه كلمه المحدئين و قلتم انهم معذورون في ذلك لانهم انما آئروا في هذه الامور مصلحه الاسلام بما اقتضته انظارهم لا بما اوجبته النصوص النبويه , و نحن ما ادعينا ـ في هذا المقام ـ اكثر من هذا. و بعباره اخري : موضوع كلامنا انما هو في انهم هل كانو يتعبدون في جميع النصوص ام لا اخترتم الاول , و نحن اخترنا الثاني , فاعترافكم آلان بعدم تعبدهم في هذه الاوامر يثبت ما اخترناه . و حيث ثبت لديكم ايثارهم في سريه اسامه مصلحه الاسلام بما اقتضته انظارهم علي التعبد بما اوجبته النصوص , فلم لا تقولون انهم آئروا في امر الخلافه بعد النبي (ص ) مصلحه الاسلام بما اقتضته انظارهم علي التعبد بنصوص الغدير و امثالها
(المراجعات , ص 373 )
و بالاخره شيخ سليم مي پذيرد كه آنچه پس از وفات پيامبر رخ داده است , چون در جهت تامين مصلحت جامعه اسلامي بوده است , قابل اغماض است , هر چند آنان از چارچوب نصوص خارج شده و به تاويل آن روي آورده باشند! (همان , ص 381 )
در اصول فقه شيعه , كه از « منابع فقه » و « شيوه استنباط » بحث مي شود , خبري از موضوع مصلحت نيست . زيرا از نظر شيعه , نه مصلحت را مي توان مدرك يك حكم شرعي قرار داد , و نه در شيوه استنباط دخالتي دارد و از اين نظر , « مصلحت » مانند « قياس » , از نظر مباني اصولي شيعه مطرود است .
علامه شرف الدين در اعتراض به دواليبي كه مصالح مرسله را در نزد شيعه معتبر مي داند , مي گويد : « احدي از شيعه چنين نمي گويد » و سپس مي افزايد :
نحن الاماميه اجماعا " و قولا " و احدا " لا نعتبر المصلحه في تخصيص عام و لا في تقييد مطلق الا اذا كان لها في الشريعه نص خاص يشهد لها بالاعتبار , فاذا لم يكن لها في الشريعه اصل شاهد باعتبارها ايجابا " اوسلبا كانت عندنا مما لا امرله فوجود المصالح المرسله و عدمها عندنا علي حد سوا.
(النص و الاجتهاد , ص 23 )
البته اين مبنا بدان معنا نيست , كه از نظر اماميه , مصلحت در اداره جامعه و تصميم گيري هاي كلان , هيچ نقشي ندارد , بلكه به عكس , شيعه با انكار نقش مصلحت در استنباط و اجتهاد , كه به دريافت « احكام شرعي » مربوط مي شود , بر نقش آن در تعيين « احكام ولايي » اصرار مي ورزد. به تعبير علامه طباطبائي :
نبي اكرم تنها در « اداره امور مسلمين » اختياراتي داشت كه طبق « مصلحت » هر گونه تصميم مقتضي بگيرد , اما در متن « احكام و قوانين خدائي » , حق كمترين دخل و تصرفي نداشت (رسالت تشيع , ص 70 )
در حاليكه اهل سنت , براي پيشوايان خود , مقامي را قائلند كه ما براي پيامبر هم قائل نيستيم !!. علامه , در ادامه توضيح مي دهد كه آنچه از تفاصيل احكام در كتاب و سنت بيان شده است بمنزله قانون اساسي تلقي مي شود و غيرقابل تغيير است , و تنها در « تصميمات موقتي » كه « والي مسلمين » بر حسب مصلحت زمان و مكان , و در زمينه « مراعات احكام شريعت » , اخذ مي كند , تشخيص مصلحت و تعيين احكام موقت , جا دارد . (همان , ص 80 )
حضرت امام خميني نيز در بحثهاي ولايت فقيه به تبيين اين نكته دقيق پرداخته اند كه رهبري در برابر « احكام شرع » , صرفا " تابع است , و اختيارات او صرفا " در حوزه « موضوعات » , بر « مبناي مصلحت » مي باشد , ايشان حكومت اسلامي را چنين توصيف مي كند :
...حكومه تستوحي و تستمد في جميع مجالاتها من القانون الالهي , و ليس لاحد من الولاه الاستبداد برايه , بل جميع ما يجري في الحكومه و شوونها و لوازمها لا بدوان يكون علي طبق القانون الالهي حتي الاطاعه لولاه الامر. نعم للوالي ان يعمل « في الموضوعات » , علي طبق « الصلاح للمسلمين » او اهل خورته و رايه تبع الصلاح . (البيع 461,2 )
گشودن باب مصلحت در زمينه تغيير احكام شرعي , و جواز استناد و اعتماد به مصالحي كه انسانها درك مي كنند براي كنار گذاشتن نص الهي , مبتني بر نوعي نگرش دنيوي و صرفا " اين جهاني , نسبت به احكام است . كسي كه دست كاري در احكام را مجاز مي شمارد , در واقع اعتبار اين احكام را در « حد » مصالحي كه ما درك مي كنيم مي داند و لذا معتقد است كه با تغيير اوضاع و شرايط جامعه , مصلحت حكم نيز زائل شده و اصل حكم نيز نمي تواند باقي بماند. در اين نگرش , احكام جنبه قدسي و آسماني ندارد و نبايد آنها را از نظر درك ملاكات و مصالح , فراتر از عقول بشر تلقي كرد. بدين لحاظ « احكام الهي » با « قوانين بشري » تفاوتي ندارد و دست بشر براي تغيير هر كدام باز است .
از قضا , برخي از علما اهل سنت , از گذشته به اين مبنا تفطن داشته و بدان اذعان نموده اند. آنان با تفكيك احكام عبادي از احكام اجتماعي و سياسي , « تعبد » را به قسم اول اختصاص داده و قسم دوم را « احكام دنيوي » خوانده اند كه « مخالفت با نص » در اين حوزه , مانعي ندارد.
ابن ابي الحديد , با يكي از اساتيد خود بنام اباجعفر يحيي بن محمد ـ كه تصريح مي كند امامي مذهب نيست ـ سوالي را مطرح مي كند كه هر چند اصل سوال جنبه كلامي دارد , ولي پاسخ , كاملا " نمايانگر نگاه صرفا " دنيوي به مسائل سياسي دين است . سوال اين است كه آيا ممكن است بر خلافت علي بن ابيطالب « نصي » وجود داشته باشد و اصحاب آن را نپذيرفته باشند ! و پاسخ استاد اين است كه آنان مساله خلافت را اساسا " يك مساله ديني از قبيل عبادات شرعي مانند نماز و روزه نمي دانستند , آنها « خلافت » را در حد « مسائل دنيوي » و امور عادي و عرفي تلقي مي كردند و در زمره مسائلي از قبيل گماردن فرماندهان , فرماندهي جنگ , تدبير امور جامعه و مردم مي دانستند كه به اعتقادشان « مخالفت با دستور رسول خدا » در موارد « تشخيص مصلحت » ديگري , جايز است !! اين استاد در ادامه مثالهاي متعددي براي اينگونه مخالفت ها در ميان عده اي از صحابه ذكر مي كند و بالاخره مي گويد : و قد اطبقت الصحابه اطباقا " واحدا " علي ترك كثير من النصوص لماراو المصلحه في ذلك (شرح نهج 82,12 )
اين پاسخ نشان مي دهد كه برابر نهادن مصلحت در برابر نصوص و برتر نشاندن مصلحت از آن , مبتني بر نوع خاصي از دين شناسي است كه در آن « دين » به يك سلسله « تشريفات عبادي » منحصر مي گردد و به « ارتباط انسان و خدا » مربوط است . ولي در حوزه روابط انسانها با يكديگر , اعتبار شريعت به آن است كه مصلحت هر حكم , با خود بشري احراز شود , و در حقيقت , قانونگزاري در اين حوزه , براي خداوند هم موقوف است !
سخن علامه شرف الدين كه گوياي ريشه هاي انديشه سكولاريسم در ميان اهل سنت است در اين باب شنيدني است :
افادتنا سيره كثير من الصحابه انهم انما كانو يتعبدون بالنصوص اذا كانت متمحضه للدين مختصه بالشوون الاخرويه كنصه (ص ) علي صوم شهر رمضان دون غيره و استقبال القبله في الصلاه دون غيرها و نصه علي عدد الفرائض و نحو ذلك من النصوص المتمحضه للنفع الاخروي .
اما ما كان منها متعلق بالسياسه كالولايات و الامارات و تدبير قواعد الدوله و تقرير شوون المملكه , فانهم لم يكونوا يرون التعبد به و الالتزام في جميع الاصوال بالعمل علي مقتضاه بل جعلوا لافكارهم مسرحا " لبلحث و مجالا " للنظر و الاجتهاد...
... و لا عجب منهم في ذلك (اي في تاويل نص الخلافه » بعد تاويلهم و اجتهادهم في كل ما كان من نصوصه (ص ) متعلقا بالسياسات و التاميرات و تدبير قواعد الدوله و تقرير شوون المملكه ...
(المراجعات , ص 347 و 351 )
مسلماناني كه در عصر ما گرايش به سكولاريسم پيدا كرده و بدان تعلق خاطري يافته اند , راهكار عرفي كردن شريعت را , در پيمودن اين مسلك سلف (اهل بيت ) جستجو كرده اند و به « مصلحت » به منزله « دالان » ورود به « سكولاريسم » چشم دوخته اند. اولا " تلقي ايشان از مصلحت , ـ آنگونه كه تصريح كرده اند ـ همان « مصالح مرسله » است كه ـ هيچ قيد و بندي ندارد و در برابر هر نص شرعي مي تواند قرار گرفته و بر آن مقدم شود , ثانيا " تشخيص اين گونه مصالح , به « عرف » واگذار شده است و تعيين آن به نظر فقيه وابسته نيست , ثالثا " اين مصالح , چيزي فراتر از « منافع ملي » كه همه دولتها بدنبال آن هستند نيست . پس تشخيص مصلحت , به سرعت فقه « قدسي » را « عرفي » مي كند و بدين وسيله جامعه و حكومت سكولار تحقق مي يابد.
اين الگو , كاملا " بر گرفته از مباني كلامي و اصولي اهل سنت است و همانگونه كه توضيح داديم , هرگز با مباني تشيع و بويژه انديشه هاي حضرت امام سازگار نيست .
جهانگير صالح پور (همان سعيد حجاريان ) كه از نظريه پردازان اين گرايش است مي نويسد :
) به عنوان utility پذيرش معناي مصلحت ( مهم ترين ابزاري است كه مي تواند دستگاه فقه قدسي را به سرعت عرفي كند. عنصر مهمي كه به ابتكار حضرت امام وارد انديشه تشيع شد. دولت مدرن داير مدار مصالح و منافع ملي است ... و مجمع تشخيص مصلحت كه در آن مصالح مرسله بدون هيچ قيد و بندي توسط عرف عقلاي قوم تعيين مي شود , شكل عملي و نهادينه دخالت عنصر عرف در ساز و كار دولت است . (كيان 24 , ص 21 )
(و شاهد قدسي , ص 85 )
اين نويسنده در مقاله ديگري با مبنا قرار دادن همان تقسيم پيشين در تفاوت عبادات و احكام غير عبادي , عقل بشر را براي « كشف مصالح واقعي » , قادر مي داند و لذا مساله « استنباط علت » احكام را مطرح نموده و اين ديدگاه را تعقيب مي كند كه در نهايت « مي توان » با تنقيح مناط , مقصود اصلي شارع را « ايجاد نظم » و جلوگيري از هرج و مرج دانست و همين مصلحت را مبناي « قوانين حقوق عمومي » قرار داد . (شاهد قدسي , ص 102 )
در اين صورت مثلا " بجاي حكم به حرمت زنا و اجراي حد آن , مي توان مناط آن را استنباط كرد و با « حفظ نظم » و جلوگيري از هرج و مرج , هر گونه رابطه اي را بين مردان و زنان جايز دانست بخصوص كه امروزه در روابط آزاد جنسي , امكان « حفظ نسب » نيز وجود دارد و از مفسده اختلاط مياه نيز مي توان جلوگيري كرد!!
وي تصريح مي كند كه در حوزه امور عمومي , « دولت » به جاي « شارع » مي نشيند و با تامين مصالح ملي , قانون وضع مي كند . (همان , ص 105 ) يعني مسئوليت اجراي حكم الهي از سوي دولت و تامين اهداف شرع در حكومت ديني , رخت برمي بندد و حكومت سكولار جايگزين آن مي گردد! بخصوص كه مصلحتي كه دولت در صدد تامين آن است , « مصلحت مرسله » است , يعني آزاد از « قيود شرعي است . (همان , ص 105 )
در جمع بندي بحث كوتاه كنوني , مي توان گفت كه « مصلحت » در فقه شيعه و فقه اهل سنت , دو آبشخور جداگانه و متفاوت دارد. و براي مثال ; بايد آن را مانند « اجتهاد » دانست كه در اين دو مكتب فقهي , كاملا " متغاير است . متاسفانه كساني كه با مباني فقه شيعه آشنائي كامل ندارند , بدليل بي خبري از اين « اشتراك لفظي » , به انحراف الگو برداري از فقه مخالفان مبتلا شده اند. در باب مفهوم « اجتهاد » نيز در طي قرنها فقهاي شيعه , آن را « باطل » مي دانستند , مثلا " شيخ طوسي در عده الاصول , به كارگيري آن را ممنوع مي شمارد و سيد مرتضي در الذريعه حكم به بطلان آن مي كند , و بطور كلي آن را از اختصاصات فقه سني مي شمردند. ولي از قرن هفتم به بعد , همين واژه با « مفهومي ديگر » وارد اصول فقه شيعه گرديد و بر استنباط احكام شرعي , انطباق يافت . كساني كه از اين آبشخورهاي متفاوت , آگاهي ندارند , نمي توانند تصوير صحيحي از اجتهاد در نزد شيعه داشته باشند و مرزهاي آن را از اجتهاد مذموم بازشناسي كنند ولي بزرگاني مانند شهيد صدر تصريح مي كنند كه « الفرق بين المعنيين جوهري للغايه »
درباره مصلحت نيز بايد دانست كه مصلحت در « فقاهت » فقيه و استنباط وي از منابع نقشي ندارد. و البته چنين « منبع » يا « دليلي » در فقه اماميه , ناشناخته است . بلكه مصلحت در « ولايت » فقيه و رهبري وي در جامعه مي تواند و بايد , نقش داشته باشد. از اين رو بكارگيري تعبير « مصالح مرسله » , يك اشتباه بزرگ است . و اشتباه بزرگ تر آن كه گفته شود امام خميني , از مصلحت مرسله , سخن مي گفت (از شاهد قدسي , ص 105 )
و اشتباه ديگر آنست كه فتواي حضرت امام درباره جواز بازي شطرنج , در صورتي كه آلت قمار نباشد , مبتني بر « مصلحت » تلقي شود و يا فتواي ايشان در مالكيت عمق و ارتفاع زمين در محدوده تبعيت عرفي , فاصله گرفتن از فقه جواهري , و نمونه اي از ابداع فقه المصلحه توسط حضرت امام به شمار آيد!! اينگونه اظهارات , طلبه معالم خوان را , به خنده وا مي دارد.
در فقه امام خميني ـ كه همان فقه جواهري است ـ توجه به « مصلحت جامعه اسلامي » , سمت و سوي دخالت ولايي فقيه را مشخص مي كند , چرا كه ولايت مقيد به غبطه است . و اين مصلحت , در چارچوب همان ارزش ها و اصولي است كه شريعت بر حفظ آن , تاكيد دارد و حكومت اسلامي نيز موظف به تامين آن مي باشد. از اين رو , مصلحت در جامعه اسلامي , با مصلحت در يك جامعه لائيك , معيارهاي يكساني ندارد و با مبنا قرار دادن مصلحت , نمي توان صرفا " به « نظم اجتماعي » اكتفا كرد , چه اينكه اگر مصلحت بخواهد جلوي اجراي يك حكم شرعي را بگيرد , الزاما " بايد از « اهميت بالاتري » برخوردار باشد. اتفاقا " حضرت امام خميني در فرمان تشكيل مجمع تشخيص مصلحت (66,11,17 ) بر مصلحتي تاكيد كرده اند كه « غفلت از آن موجب شكست اسلام عزيز مي شود و مقاومت در برابر آن , اسلام پا برهنگان زمين را زير سوال مي برد »
چقدر فرق است بين ديدگاهي كه از مصلحتي كه عامل بقا و حفظ اسلام است دفاع مي كند با ديدگاهي كه با طرح مصلحت آزاد , آن را عامل حذف اسلاميت از نظام و سكولاريزاسيون مي داند !

سيره ابرار (8 )


مردم نجف اهل بيت من هستند
هنگامي كه ارتش انگليس به عراق حمله نمود و وارد اين كشور شد , با مقاومت مردم مسلمان آن كشور روبرو شد , به طوري كه با تمام وجود و از روي اعتقاد با آنها مي جنگيدند. از جمله جمعيتهايي كه با متجاوزان انگليس مقابله كردند و شجاعانه از حريم دين و ميهنشان دفاع نمودند , مردم نجف بودند.
هنگامي كه انگليس بر مردم مظلوم عراق تسلط يافت , در صدد انتقام جويي از اهالي نجف برآمد. در اين رابطه , حاكم انگليس به حضور آيه الله سيد محمدكاظم يزدي آمده و گفت : « دولت از شما خواهش مي كند كه نجف اشرف را ترك گوييد و به كوفه تشريف ببريد , زيرا دولت انگلستان تصميم دارد تا اهالي نجف را تاديب نمايد » . وقتي سخنان حاكم انگليس به پايان رسيد , « سيد » با آرامش و طمانينه خاصي فرمود : من به تنهايي خارج شوم يا با اهل بيتم حاكم گفت : با اهل بيت خود خارج شويد. در اين هنگام , ايشان با زيركي فرمود : مردم نجف همه اهل بيت من هستند , پس من خارج نمي شوم , بگذار آنچه به اهل بيتم مي رسد , به من نيز برسد.
بدين ترتيب , به بركت قاطعيت , استقامت و بزرگواري سيد , مردم نجف از شرفتنه انگليس , در امان ماندند و خواري و ذلت , نصيب بيگانگان شد.

معرفي كتاب


« ميزگرد تقريب بين مذاهب اسلامي ; در : قاهره » عنوان كتابي است كه به كوشش آقاي سيد هادي خسروشاهي توسط مركز بررسي هاي اسلامي , منتشر شده است .
كتاب ياد شده از چهار بخش تشكيل مي شود كه بخش اول مقدمه است با عنوان ـ در باره تقريب , شيوه ها وادبيات . بخش دوم با عنوان ـ تقريب بين مذاهب اسلامي ـ آغاز مي شود واظهارات علما فريقين حاضر در ميزگرد تقريب قاهره را در برمي دارد كه هر كدام از زاويه اي در باره امر مهم تقريب بين مذاهب اسلامي به اظهارنظر پرداختند.
بخش سوم كتاب عنوان ـ الندوه للتقريب بين المذاهب الاسلاميه ـ را دارد و همان اظهارات عالمان حاضر در ميزگرد تقريب قاهره را به زبان عربي آورده است .
پايان بخش كتاب , بخش چهارم است با ـ اسناد وعكسها ـ كه در ميان اسناد متن فتواي تاريخي شيخ محمود شلتوت در باره جواز تعبد به مذهب شيعه , آمده است . همچنانكه فتاوي شيوخ ديگري در تاييد فتواي شيخ شلتوت نيز آورده شده است . دكتر فريد واصل نصر , مفتي كشور مصر در يك اظهارنظر به صورت مكتوب مي گويد : « شيعه ي اهل بيت از مذاهب اسلامي است كه ما نيز به همراه ايشان راه خدا , پيامبر و اهل بيت و اصحاب را مي پوييم . از اين رو بين ما و آنان در اصول شريعت اسلامي و ضروريات دين هيچ اختلافي وجود ندارد. ما به امامت آنان ـ و پشت سر آنان ـ و آنان به امامت ما در تهران و قم ـ در ايامي كه توفيق الهي حضور در جمهوري اسلامي ايران نصيبمان كرده بود ـ نماز گزارديم .
از پروردگار متعال مي خواهيم كه وحدت امت اسلامي را تحقق بخشد وهرگونه جدائي و نزاع و اختلافي را كه در برخي از مسايل فرعي مذهبي فقهي بين آنان وجود دارد , برطرف نمايد. »

ديدگاهها
ضرورت تمركز زدائي


هر كس در قم باشد همه چيز دارد و هر كس در قم نباشد هيچ ندارد!
يكي از مشكلاتي كه در سيستم حوزه وجود دارد تمركز گرايي افراطي است به عنوان نمونه تمام مراكز تحقيقاتي حوزه در قم است و تمام تصميم گيريها در قم انجام مي شود مراكز شهرستانها در عمل آنچنان كه بايد و شايد اجازه تصميم گيري ندارند و اين امر تحرك و پويايي را در شهرستانها مي كةشد. چنانكه همه امكانات حوزه در قم متمركز شده است از اساتيد مجرب تا امكانات ديگر.
يك روزي بود كه در هر شهري يك عالم يا مجتهد مسلم حضور داشت اما امروز اين ايثار وجود ندارد. چرا بايد هر كس در قم است همه چيز داشته باشد و هر كس نباشد هيچ نداشته باشد !
حجت الاسلام سليمي ـ از اساتيد حوزه علميه محلات

دنيويت , اخرويت و مديريت در فقه اهل بيت (ع )
نقد نظريه « دنيوي بودن فقه »


قسمت سوم مصطفي جعفر پيشه
منابع استنباط فقه اهل سنت
اجتهاد و استنباط حكم شرعي نيازمند , دليل و حجت است . بر مجتهد لازم است , براي هر فتوايي كه مي دهد و حكمي كه اعلام مي نمايد , مستند و مدركي اقامه نمايد و آن مدرك را پشتوانه نظريه خويش قرار دهد. در مذاهب فقهي اهل سنت , علاوه بر كتاب و سنت و اجماع و عقل كه بعنوان منابع پذيرفته شده فقه اهل بيت (ع ) نيز هست , منابع ديگري مطرح است كه نگاهي اجمالي به آن مفيد و لازم است , اين منابع به طور فشرده عبارتند از :
1 ـ قياس : هر چهار مذهب فقهي رايج اهل سنت , قياس را در رديف كتاب و سنت , به عنوان منبع استنباط ذكر مي كنند . (23 ) قياس كه همان تمثيل منطقي است , به مجتهد اجازه مي دهد , از مورد نص فراتر رود و به خاطر برخي تشابهات و مانند بودن موارد , با حدس و گمان خويش , حكم را از مورد نص , به ديگر موارد نظير و شبيه آن سرايت و گسترش دهد. اين منبع , به شدت مورد انكار و نكوهش , عترت معصومين بوده است . چرا كه اگر علت حكم در مدارك ديني مذكور باشد (منصوص العله ) , مشكل نيست و مجتهد طبق همان علت , فتوا مي دهد و حكم شرعي , دائر مدار آن خواهد بود. ولي وقتي علت حكم شرعي در هيچ روايت و آيه اي مبين نيست و دليل حكم را , شارع از انظار بشر مخفي نگاه داشته است . مجتهد , از كجا مي تواند , يقين كند و با اطمينان كامل , علت حكم الهي را حدس بزند و اعلام نمايد , علت همين است و جز اين نخواهد بود در حالي كه هزار اما و شايد در چنين گمانه زني نهفته است و از حدس مجتهد پنهان مانده است . گواه اين حقيقت آن است كه بيان علت حكم , هر كس چيزي را تخمين مي زند و حدس مجتهدان بر يك سياق و نسق نيست . در تعليل جعل ولايت بر باكره صغيره , حنفي ها , نابالغي و كودكي را , علت اين حكم شمرده اند , در حالي كه شافعي ها , علتش را بكارت مي دانند. همين تفاوت ديدگاه مذاهب اربعه در علت حرمت معامله ربوي نيز وجود دارد . (24 ) اگر شريعت ديني , در اختيار ظن و گمانه هاي عقلي و غيرمستند قرار گيرد , زماني نمي گذرد كه دين به طور كامل زيرورو مي شود , و آنگاه از دين چيزي باقي نخواهد ماند. چنانكه امام صادق ـ عليه السلام ـ به ابان بن تغلب , فرمود : « السنه اذا قيست محق الدين . » آنگاه كه سنت گرفتار قياس شود , دين الهي نابود و فاني خواهد شد . (25 )
قياس , همان اجتهاد به رايي است كه پيش از اين , در بيان نخستين دوره ادوار فقهي اهل سنت گذشت . وقتي از امام شافعي مي پرسند : « فما القياس هو الاجتهاد او هما متفرقان ثم اجاب : هما اسمان لمعني واحد . » (26 )
آيا قياس با اجتهاد , يك چيز است , يا با هم تفاوت دارند پاسخ پيشواي شافعيه آن است كه اجتهاد و قياس , دو نام براي يك حقيقت اند. مع الاسف قياس و اجتهاد به راي , آفتي بود كه در پي رحلت نبي مكرم اسلام ـ صلي الله عليه و اله ـ مستمسك دستگاه خلافت قرار گرفت و دامنگير فقاهت اهل سنت شد و به عنوان , منبعي از منابع استنباط حكم الله , در كنار قرآن و سنت , اهميت يافت و پيشوايان مذاهب اربعه اهل سنت , با ديده اعتبار به آن نگريستند و پس از آنان فقيهان پيرو هر مذهب , همان قياس و اجتهاد به راي مظنون و تخمين زده امام هر مذهب را , حجت و ثيق و محكم خويش دانستند و آن را ملاك عمل قرار دادند. علاوه بر قياس كه تاثيري ژرف و شگفت بر فقاهت مذهب سني گذاشت , منابع ديگري نيز در شيوه استنباط آنان مطرح است . مصالح مرسله براي مالكيه و حنبليه , قول صحابي , براي حنبليه , مالكيه و شافعيه , اجماع اهل مدينه براي مالكيه , فتح ذرايع يا جواز حيله هاي شرعي براي حنفيه , سد ذرايع , نزد مالكيه و حنبليه , و استحسان نزد مالكيه , از مصادر تشريع و استنباط فقهي قرار مي گيرد و هر يك به نوبه خود , در فتاوا و آرا فقهي تاثير بخش است .
نقد و بررسي دنيوي شمردن علم فقه
اكنون با تكيه بر تاريخي كه فقاهت اهل سنت پشت سرگذاشته بود و آشنايي با مجموعه ها و حوزه هاي فقهي كه پيرامون جهان اسلام را احاطه نموده بود و امثال غزالي با راي العين آن را مشاهده نموده و در آن فضا استنشاق مي كردند , مي توان اين حقيقت را درك نمود كه اگر امثال غزالي فقه را علمي دنيوي مي بينند , توجهشان به چه فقهي است و نظرشان به كدام فقيه است كه متاثر از آن گشته و چنين رايي را صادر مي كند. غزالي در مواردي از احيا العلوم , به ريشه هاي فقه شناختي خود اشاره مي كند و فضاي فقاهت آن زمان را شرح مي دهد. او , در باب رابع احياالعلوم , در مباحثي كه پيرامون مناظره و آداب و آفات مي نگارد , به تاريخچه فقاهت اهل سنت اشاره مي كند و بر اين نكته تصريح مي نمايد كه : پس از رسول اكرم (ص ) , در زمان خلفا راشدين , دستگاه خلافت را كساني اداره مي كردند كه از قدرت افتا بهره مند بوده و بدون نياز به فقه فقيهان ديگر , خودشان با تكيه بر قدرت و توان فقهي خويش , از عهده گشودن گره هاي فقهي دستگاه سياسي جامعه بر مي آمدند. اما پس از آنكه نالايقان به خلافت دست يافتند و بر آن چنگ زدند , چون , خودشان اهل فتوي و فقاهت نبودند , دست نياز خويش را به سوي فقيهان و مفتيان دراز نمودند , در ابتدا فقيهان تابعين كه به سلف صالح خويش اقتدا نموده بودند , بي توجه به زخارف دنيا , حاضر به اجابت دعوت خلفا نبودند و از آن فرار و اعراض مي كردند. وقتي سودجويان و دنياطلبان موقعيت ممتاز اجتماعي فقها و نياز ضروري به آنان را براي تصدي قضاوت و حكم دادن درك كردند , به سوي آموختن فقه و فتوي , براي رسيدن به حطام دنيا سرازير گشتند , و اين رمز و راز اقبالي است كه مردم به علم فتوي و قضاوت نشان مي دادند. پس از آن , زماني كه خلافت به علم كلام اقبال نمود , بازار علم كلام رونق گرفت و به سوي آن گسيل شدند. در حقيقت سياست هاي حكومت و منافع و علايق خلفا بوده است كه موجب بازار گرمي , يك رشته علمي مي شده است . پس از آنكه مناظرات كلامي به شدت رواج يافت و در راه آن خون ها بر زمين جاري گشت و شهرها به ويرانه مبدل شد , سياست , برگ ديگري را نشان داد و مجددا " اقبال خود را به مناظرات فقهي معطوف نمود , اما مناظرات فقهي با سبك جديد و سياقي خاص , رواج يافتن مناظره هاي فقهي اين دوره , منتهي به عصر غزالي است . و دستگاه و نظام قدرت تمايل دارد كه اين بار مذهب فقهي شافعيه را با مذهب فقهي حنفيه به رقابت و مجادله كشاند. « و مالت نفسه الي المناظره في الفقه و بيان الاولي من مذهب الشافعي و ابي حنيفه علي الخصوص . » و كاري با فقاهت , احمد حنبل , مالك ابن انس و سفيان ثوري ندارند. فقط در زمينه آن دو مذهب به كار تصنيف و استنباط و مجادله مشغولند مي پندارند; هدفشان از اين تلاش ها , درك نكته هاي ظريف شرعي و فراهم آوردن اصول فتاوا است , در حالي كه , ريشه آن چيزي جز طلب دنيا و تامين اهداف قدرت سياسي نيست . « و هم مستمرون عليه الي الآن و لسنا ندري مالذي يحدث الله فيما بعدنا من الاعصار فهذا هو الباعث علي الاكباب علي الخلافيات و المناظرات لاغير , ولو مالت نفوس ارباب الدنيا الي الخلاف مع امام آخر من الائمه او الي علم آخر من العلوم لما لوا ايضا " معهم . » اكنون كه نزاع در مذهب شافعي و حنفي است ولي اگر روزي اشتياق دنيامداران , به مذهب ديگري از مذاهب فقهي معطوف شود , مسير تصنيف و تاليف هم عوض مي شود و مناظرات به سوي ديگر متوجه خواهد شد و مذاهب فقهي يا حتي دانش هاي ديگر , به چالش دعوت خواهند شد . (27 )
در حقيقت آنچه غزالي را نگران و آزرده خاطر نموده , دنيامداري فقيهان اهل سنت زمان خود و وام داري ايشان نسبت به اربابان قدرت است . غزالي از اينكه فقيهان سني مذهب را در معرض امواج طعن خويش قرار داده , عذر مي آورد و اعلام مي كند كه : طعن من , مربوط به فقها اسلام و امامان مذاهب نيست « بل هو طعن فيمن اظهر الاقتدا بهم مشتملا " مذاهبهم و هو مخالف لهم في اعمالهم و سيرهم » ملامت و سرزنش غزالي مربوط به مدعيان پيروي از فقها سلف مي شود در حالي كه در سيره و رفتار , تشابهي با آنان ندارند. از نظر ابوحامد , فقها سلف داراي پنج خصلت مهم بوده اند; آنان عابد , زاهد , عالم به علوم آخرت , و فقيه در مصالح دنيوي و با فقه خويش تقرب به وجه الله داشتند , ولي فقها زمان وي از اين پنج خصلت , تنها به يك خصلت علاقه نشان مي دهند و آن غور و تلاش بي وقفه در استخراج فروع فقهي است . در حالي كه چهار خصلت ديگر , تنها به كار آخرت مي آيد , و اين خصلت مورد علاقه و اشتياق ايشان , تفريع فروع براي دنيا و آخرت هر دو شايسته است (28 ) و از اين رو به آن اقبال مي كنند.
اين شواهد گويايي كه در احياالعلوم يافت مي شود , نشان مي دهد كه اگر ابوحامد , فقه را مورد عتاب و عيب گيري قرار مي دهد , و آن را علم دنيوي تلقي مي كند , سخن او ناظر به قضيه خارجيه اي است كه پيرامون او رخ مي دهد و قصد و هدف او , ابراز يك قضيه حقيقيه نيست كه در تمام زمان ها و مكان ها و نسبت به تمامي مكاتب حقوقي قابل تعميم باشد و روشن است كه تعميم و سرايت قضيه خارجيه , و آن را در قالب قضيه حقيقيه ريختن , شيوه اي ناصواب و به دور از روش و منطق علمي است . او با كمال روشني مي گويد : « و هذه الخصله الواحده تصلح للدنيا و الآخره » (29 ) يعني روش فقهي و كار تفريع فروع فقهي , تنها دنيوي نيست و در كار آخرت و دنيا هر دو قابل بهره گيري است .
بستر شكفتن فقه اهل بيت (ع )
كسي كه با ديده انصاف , حوادث تاريخي و آنچه بر فقاهت اهل سنت و فقاهت اهل بيت (ع ) , گذشته است را به دقت و دور از تعصب ارزيابي كند به خوبي مي فهمد كه اگر فقاهت اهل سنت , مذهب مصادر امور و متوليان خلافت بوده است , فقاهت شيعه , همواره مورد بغض و كينه آنان بوده است و از اين رو فقيهان اين مذهب همواره در حال تقيه و خوف مي زيسته اند و آنچه اين عبلبم را همواره فروزان نگاه داشته , همان عشق به لقا الله و حيات طيبه اخروي , و حب عترت طاهره (ع ) بوده است كه آنان را به كانون خطر وارد مي نموده است و فقه و علوم اهل بيت (ع ) را در طول تاريخ عليرغم ميل باطني اربابان قدرت و تزوير , مستقل نگاه داشته اند. پس اگر فقاهت مذهب سني در طول قرون منبع تغذيه قوانين و سامان دهي جامعه بوده است و مديريت در حول محور آن چرخش داشته , درباره فقاهت جعفري (ع ) چنين مطلبي نارواست . اين فقه به جاي آنكه در درون كاخ فرمانروايان و سلاطين رشد و توسعه يابد , در سينه مالامال از ايمان موحدان و عاشقان اسلام ناب و اسلامي كه بيت عترت طاهره (ع ) مفسر آن بودند , رشد يافته و بالنده شده است .
پي نوشتها :
23 ـ تاريخ التشريع الاسلامي , ص 65 , موسوعه طبقات الفقها , المقدمه , القسم الاول , ص 210 ـ .211
24 ـ وسائل الشيعه , ج 19 , باب 44 از ابواب ديات الاعضا , ج 1 , ص .268
25 ـ الشافعي , الرساله , ص 477 , موسوعه طبقات الفقها , المقدمه , القسم الاول , ص .231
26 ـ احيا علوم الدين , ص .55
27 ـ همان , ص 35 ـ .36
28 ـ همان , ص .36
29 ـ همان , ص .27