روزنامه جمهوري اسلامي 09/07/1381 صفحه جبهه و جنگ

* گفت و گوي اختصاصي « جبهه و جنگ » با خانم نرگس خاتون دليرروي فرد , همسر سرلشكر خلبان شهيد « عباس دوران »
شهادت , انتخاب آگاهانه او بود

منظومه زينبيه
توي بيمارستان غلغله شد!

به امام بگو فداي سرتان !
براي نسل امروز و فردا ـ 12
شهدا مظهر ساده زيستي

*
گفت و گوي اختصاصي « جبهه و جنگ » با خانم نرگس خاتون دليرروي فرد , همسر سرلشكر خلبان شهيد « عباس دوران »
شهادت , انتخاب آگاهانه او بود




اشاره :
دقيقا سه سال تمام در كنار امير سرلشكر خلبان « شهيد عباس دوران » , همراه و شريك غم و شادي هاي او بوده است . در ميان دوستان و نزديكان شهيد دوران كسي به اندازه او شاهد صادق و گواه نزديك خانوادگي وي نبوده است . او عظمت و معنويت , نظم و صداقت و در يك كلام شخصيت او را لمس كرده است . او كسي نيست جز همسر شهيد سرلشكر خلبان عباس دوران خانم نرگس خاتون دليرروي فرد.
آنچه درپي مي آيد حاصل گفت وگوي ما با اين اسوه صبر و استقامت است كه تقديم مي كنيم به محضر همه زناني كه زينبي مي انديشند و زينبي رهرو واقعي راه شهدايند.
در ابتداي گفت وگو ضمن معرفي خودتان از زمينه هاي آشنايي تان با شهيد دوران بگوئيد.
نرگس خاتون دليرروي فرد هستم همسر شهيد عباس دوران . در شيراز بلوار زرهي در همسايگي هم زندگي مي كرديم در خردادماه سال 58 با هم آشنا شديم , 22 تيرماه 58 عقد كرديم و 17 آبانماه همان سال زندگي مشتركمان را آغاز نموديم .
از روزهاي خواستگاري و مراسم عروسي و شرايطي كه او و شما براي ازدواج داشتيد بگوئيد. البته آن زماني كه ايشان به خواستگاري من آمدند آمادگي ازدواج نداشتم ولي در اولين ملاقات با ايشان مسئله عوض شد و اين سعادت را پيدا كردم كه با ايشان ازدواج كنم و بعد از عروسي چون محل خدمتش بوشهر بود به آنجا رفتيم . شرط و شروط خاصي هم نداشتيم .
آيا شغل نظامي و مسئوليت او ترديد و نگراني در شما بوجود نمي آورد
نه ! ولي طبيعي است كه همسر يك خلبان آن حالت و اضطراب را داشته باشد ولي اين فكر مانع ازدواج من با او نبود. و من خودم بيشتر دوست داشتم با يك نظامي ازدواج كنم . پدربزرگ مادري ام يك نظامي بود و از هميشه اين مسئله كه اينها تابع مقررات خاصي هستند و در زندگي نظم و ترتيب دارند در ذهنم بود.
چه مدت با ايشان زندگي كرديد و در اين سالها عمده ترين خصوصياتش را در چه ديديد
دقيقا سه سال تمام و در اين مدت عمده ترين خصوصياتش را در ايمان قلبي كه داشتند , مهرباني شان , صبور بودنشان و در خيلي موارد سكوت ايشان را ديدم كه الان بعد از گذشت اين سالها وقتي به اين خصوصيات فكر مي كنم واقعا تحت تاثير قرار مي گيرم .
عقيده ايشان نسبت به جنگ , جهاد , شهادت و رهبري چه بود
در مورد جنگ مشخص است اين موضوع را بعدها يكي از همرزمانش صحبت مي كرد . او مي گفت : با اينكه مي دانست 99 درصد برگشتي در كار نيست ولي براي انجام اين ماموريت داوطلب شده بود. هميشه در برنامه هاي جنگ با قاطعيت صحبت مي كرد و تمام هم و غم و فكرش پرواز بود و جنگ . مي گفت : « دلم مي خواهد چندين هواپيما را رديف كنند و من يكي يكي سوارشان شوم و بروم بغداد را بزنم و همه اين موشكها را در قلب بغداد بريزم و بغداد را نابود كنم .
در مورد جهاد هميشه مي گفت : « همه ما رفتني هستيم يك روز آمده ايم و يك روز هم بايستي برويم . هرچه كه صلاح خداوند باشد همان است و جان ما هم دست خدا است . چقدر خوب است كه آدم مظلومانه برود و مرگش با افتخار باشد. » در مورد شهادت جلوي من صحبت نمي كردند ولي عملا از رفتار و صحبت هاي غيرمستقيم ايشان متوجه حالات خاص ايشان مي شدم . كلا شهيد دوران آدم ساكتي بود. زياد شلوغ نبود. بيشتر كارهايش را عملي نشان مي داد وقتي حرف مي زدو مطرح مي كرد واقعا مصمم بود و عمل مي كرد.
در مورد رهبري صحبت زياد داشت . يادم است وقتي ديدار با حضرت امام (ره ) داشتند بعد از ديدار يك حالت خاصي داشت وقتي آمد چند تا حب قند در كلينكس (دستمال كاغذي ) آورده بود دقيقا يادم است كه ايشان خيلي خوشحال بود و براي پايداري و سربلندي و بهتر شدن اوضاع يك حالت دعا داشت كه اين حالات بعد از ديدار با حضرت امام بيشتر شده بود خلاصه عشق و علاقه به جنگ در ايشان بحدي بود كه هميشه خودشان متقاضي و داوطلب ماموريت بودند و با وجود اينكه در اواخر معده شان هم خونريزي داشت سبب اين نبود كه پرواز نكند.
در مورد آخرين ديدارتان بگوئيد , از زماني كه عازم ماموريت شد
آخرين ديدار يك ديدار معمولي مثل هميشه بود. چون ايشان پروازش كم نبود. ولي آخرين بار برعكس دفعات گذشته خيلي صبح زود عازم ماموريت شد خم شد روي تخت امير و او را بوسيد . امير آن موقع 8 ماه ونيم سن داشت در ماموريت هاي قبلي اين كار را نكرده بود البته براي من عجيب نبود , خيلي عادي بود. در ضمن روز قبل از ماموريت يك خريد مفصل براي منزل كرده بود و به يكي از دوستانش گفته بود كه من پروازي كه فردا دارم آخرين پرواز من است كه دوستش گفته بود. « نه بابا! اين چه حرفيه كه مي زني . » و ايشان جواب داده بود من واقعا به دلم برات شده . ضمنا به همان دوستش گفته بود كه او اولين نفري باشد كه خبرش را به من بدهد كه ايشان هم اين كار را انجام داد.
از شنيدن خبر تهور و شجاعت همسرتان در حمله به بغداد چه حالي پيدا كرديد


البته من خبر نداشتم كه ماموريت چه بوده , فكر مي كردم يك پرواز عادي مثل پروازهاي قبلي اش است . دوسال از جنگ گذشته بود و ما فكرش را نمي كرديم او را از دست بدهيم من يك ايمان خاصي به او پيدا كرده بودم دوستانش هميشه به شوخي مي گفتند , عباس يك جوراب شانس در جيبش است . اتفاق غيرمنتظره اي بود.
شهيد دوران اينجور نبود كه بنشيند و از ماموريتش تعريف كند كه من اينجور بودم و ماموريتم اينجور بود فكر مي كردم يك پرواز جنگي بود و جا خورده بودم ولي با گذشت سالها كه پي بردم ايشان چه كار بزرگي كرده اند احساس غرور خاصي كردم مخصوصا الان كه بيشتر اوقات گريه هايم از شادي است .
آيا گمان مي كرديد روزي برسد كه پيكر او را بعد از سالها ببينيد و حال كه اين اتفاق افتاده چه حالي داريد
اصلا فكر نمي كردم روزي بقاياي جسد ايشان بيايد چون گفته بودند جسد با هواپيما متلاشي شده تائيديه فوت هم از طرف صليب سرخ آمده بود , اصلا فكر نمي كردم و بخواب هم نمي ديدم كه يك چنين روزهايي در زندگي ام تكرار شود وقتي شنيدم , حس غريبي به من دست داد. واقعا خوشحال شدم كه چيزي از ايشان بعد از سالها برمي گردد. الان احساس مي كنم كه ايشان را بيشتر مي شناسم و افتخار مي كنم كه همسر يك قهرمان ملي هستم . احساس غرور مي كنم و بيشتر تحت تاثير قرار مي گيرم . روزي كه رفتم ستاد معراج و بقاياي جسد ايشان را ديدم با اين كه خيلي ناراحت بودم ولي تمام گريه هايم گريه هاي خوشحالي بود. چون صحنه اي بود كه آدم نمي تواند به زبان بياورد.
كمي بيشتر توضيح بدهيد
آن روزي كه از نيروي هوايي اطلاع دادند و قرار بود برويم ستاد معراج خانواده هاي همه خلبانان آمده بودند. من آن شب تا صبح خوابم نمي برد يك اضطراب خاصي داشتم . احساس مي كردم كه خود ايشان را دارم مي بينم . 4,5 صبح كه از خواب بيدار شدم ديگر خوابم نبرد وقتي كه رفتيم آنجا امير رضا , مادر , برادر و خواهران ايشان هم بودند. گفتند ميخواهيد تابوت را باز نكنيم ولي امير پسرمان گفت : من دوست دارم ببينم .وقتي باز كردند از پوتين و چيزهاي ديگري كه به همراه يك كيسه خاك كه از آنجا پر شده بود من حضور ايشان را احساس مي كردم واقعا احساس مي كنم يك آرامش صددرصدي پيدا كردم يك احساس خيلي غليظي داشتم الان هم خيلي خوشحال هستم . سي ام تيرماه 61 به شهادت رسيد و سي ام تيرماه 81 بعد از 20 سال بقاياي جسد ايشان آمد و اين واقعا خيلي عجيب است كه در همان تاريخ شهادت بقاياي جسد ايشان وارد ايران مي شود. احساس غرور خاصي مي كنم كه همسر يك قهرمان ملي هستم و در بين مردم احساس افتخار مي كنم . براي پسرم هم خيلي خوشحال هستم .
از فرزندش بگوئيد و از وضعيت روحي اش در قبل و بعد از رجعت پيكر پدرشان .
البته از نظر پسرم واقعا خدا كمكم كرده , هيچ سختي نكشيديم از وقتي كه بزرگ شد به همه مسائل خودش پي برد هيچ دروغي به او نگفتم خودش همه چيز را احساس كرد. هيچوقت نگفتم كه پدرش شهيد شده است و اينطوري خودش همه اينها را فهميد هيچ سختي نكشيدم در بزرگ شدنش خدا كمكم كرد من شهيد دوران را واسطه قرار مي دادم و واقعا در مسائل درنمي مانديم اميررضا; پسرمان قبل از اينكه درب تابوت را باز كند بوسه بر پيكر پدر زد واقعا صحنه ناراحت كننده اي بود ولي با وجود اين وقتي من صحنه را مي ديدم شاد بودم , خوشحال از اين كه او حضور دارد و برنامه هايي كه 20 سال پيش بايد اجرا مي شد او اجرا مي كند. وقتي او را بالاي تابوت پدرش مي ديدم خيلي خوشحال بودم احساس مي كنم الان امير رضا احساس آرامش خاصي دارد.
بهترين و بيادماندني ترين خاطره اي كه در طول زندگي مشتركتان از شهيد دوران داريد بعنوان آخرين سوال بفرمائيد.
همه آن روزهايي كه باهم زندگي كرديم خاطره است . فكر مي كنم براي من او بهترين غ بهترينهاست . يكي از آن خاطره ها روزي بود كه اميررضا بدنيا آمد واقعا او اشك شوق به چشمان داشت و من ديدم با چه شوقي بطرفم آمد. خوشحال بود خيلي علاقه به اميررضا داشتند كلا شهيد دوران بچه ها را دوست داشت اسم ايشان (اميررضا) را نيز خودش انتخاب كرد.
بعد از ورود بقاياي جسد ايشان دلم مي خواهد در بين مردم فرياد بزنم كه شهدا همه شان مردان بزرگي بودند. مردم ! اينها را فراموش نكنيد. مردم بايد به كارهايي كه اينها كردند فكر كنند اينها واقعا از همه چيزشان گذشتند از جوانيشان گذشتند براي اينكه ما راحت زندگي كنيم , امنيت بيشتري داشته باشيم , فكر نكنند كه اين شهيدان فقط مال جنگ بودند. اين خاطرات را هميشه در زندگي شان نگه دارند و فراموش نكنند چون امثال عباس دوران خيلي زياد هستند عباس دوران تنها نبود عباس دوران ها زياد بودند من دلم مي خواهد مردم اينها را فراموش نكنند.
در پايان از رهبر معظم انقلاب , رياست محترم جمهوري و همه مسئولين و مردم خوب و صميمي كه در طول اين مدت صحبت فرمودند و كمك كردند قدرداني مي كنم و از خداوند بزرگ براي همه آنان آرزوي سلامتي و موفقيت دارم ضمنا از شما خبرنگار محترم روزنامه جمهوري اسلامي هم كه زحمت كشيديد تشكر مي كنم .
گفت و گو : سهراب باستاني
نماينده روزنامه جمهوري اسلامي در شيراز
ث بعد از ورود بقاياي پيكر شهيد دوران دلم مي خواهد در ميان مردم فرياد بزنم و بگويم . اي مردم ! شهدا را فراموش نكنيد. اينها مردان بزرگي بودند و از همه چيزشان گذشتند; از جوانيشان تا ما راحت زندگي كنيم و امنيت داشته باشيم .
ث اصلا فكر نمي كردم روزي بقاياي جسد ايشان بيايد , چون گفته بودند جسد با هواپيما متلاشي شده . اصلا فكر نمي كردم و بخواب نمي ديدم كه چنين روزهايي در زندگي ام تكرار شود. وقتي شنيدم حس غريبي به من دست داد. واقعا خوشحال شدم و احساس مي كنم حالا بيشتر او را مي شناسم .
ث در مورد جهاد هميشه مي گفت : همه ما رفتني هستيم , يك روز آمده ايم و يك روز بايد برويم ولي چقدر خوب است كه آدم مظلومانه برود و مرگش با افتخار باشد.
ث او با آنكه مي دانست در اين ماموريت 99 درصد احتمال برگشت وجود ندارد ولي براي انجام آن داوطلب شد.

منظومه زينبيه
توي بيمارستان غلغله شد!


وقتي « محمدعلي » براي بار دوم مجروح شد , ديگر قادر نبود راه برود. هر دو پايش فلج شد. او را در بيمارستان بستري كرديم . دفعه قبل كه مجروح شد مدتي نه مي توانست صحبت كند و نه مي توانست بشنود , ولي با هزار نذر و نياز , بعد از مدتي شنوايي و قدرت تكلمش را بدست آورد. يك روز كه به ملاقاتش رفتيم رو كرد به طرف پدرش و گفت : « پدر! ديگر از اين وضعيت خسته شدم . »
پدرش در جواب گفت : « توكل كن به خدا , توكل كن به ائمه اطهار.... » چند روز مانده بود به تولد حضرت امام رضا(ع ) حاج آقا رو كرد به سمت امام رضا(ع ) و گفت : « يا ضامن آهو! شفاي پسرم را از تو مي خواهم . » همان شب توي بيمارستان قلقله اي به پا شد. محمدعلي از شدت درد به خود مي پيچيد و بيمارستان را گذاشته بود روي سرش . دكتر دستور داد دستش را به تخت ببندند و به او مسكن تزريق كنند. فردا صبح قبل از اذان صبح , بيدار شد. پرستارها را صدا زد و گفت : « بياييد دستانم را باز كنيد. وقتي پرستارها دستهايش را باز كردند او بدون اينكه بداند نمي تواند راه برود! بلند مي شود و مي رود به سمت وضوخانه , تا وضو بگيرد وقتي پرستارها او را ديدند تعجب كردند « محمدعلي » شفا گرفته بود. همان صبح او را آوردند به منزل . حتي او ما را براي نماز صبح بيدار كرده بود. وقتي ما او را ديديم كه صحيح و سالم راه مي رود , نماز شكر به جاي آورديم .
راوي : مادر شهيد « محمدعلي عبوري »

به امام بگو فداي سرتان !


مادر اسيري ـ نمي دانم در تبريز بود , يا در جاي ديگر ـ به من گفت كه بچه ام اسير بود , امروز خبر آمد كه شهيد شده است ; شما برو به امام بگو كه فداي سرتان ; من ناراحت نيستم !... من از اين حرف خيلي تحت تاثير قرار گرفتم . وقتي كه خدمت امام آمدم , يادم هم رفت اول بگويم ; بعد كه بيرون آمدم , يادم آمد; به يكي از آقاياني كه در آن جا بود , گفتم به امام عرض بكنيد يك جمله ماند. ايشان پشت در حياط اندروني آمدند , من هم به آن جا رفتم . وقتي حرف آن زن را گفتم , امام آن چنان چهره يي نشان دادند و آن چنان رقتي پيدا كردند و گريه شان گرفت كه من از گفتنش پشيمان شدم !
اين واقعا خيلي عجيب است . ما اين همه شهيد داديم ; مگر شوخي است هفتاد و دو تن از يلان انقلاب قرباني شدند; ولي او مثل كوه ايستاد و اصلا انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است ; حالا در مقابل اين كه اسير را كشته اند , چهره اش گريان مي شود; اينها چيست من نمي فهمم . آدم اصلا نمي تواند اين شخصيت و اين هويت را توصيف كند.
راوي : رهبر معظم انقلاب

براي نسل امروز و فردا ـ 12
شهدا مظهر ساده زيستي


آنقدر كه به لباس پوشيدنمان اهميت مي دهيم به رفتار و كردارمان توجه نمي كنيم . قديمي ها جمله خوبي مي گويند : « شخصيت انسان به لباس نيست بلكه به كردار و عملكردش است . » آيا به اين كلام رسيده ايم .
از آن طرف بعضي ها تصور مي كنند منظور ما پوشيدن لباسهاي چروكيده و كثيف است , نه ! اصلا اينگونه نيست بلكه هدف ما اين است كه لباس ساده ولي تميز و با وقار به تن كنيم .
به نظر من شهداي ما همانند مسائل ديگر در اين زمينه هم مي توانند الگوي خوبي براي ما و همه افراد جامعه باشند. « خانم فاطمه كياني » همسر سردار شهيد « علي شفيعي » مسوول محورهاي عملياتي لشكر 41 ثارالله كرمان در اين مورد خاطره اي را از همسرش نقل مي كند كه بيانگر ساده زيستي و ساده پوشي اوست . باهم مي خوانيم .
« پائيز بود كه « علي » آمد. براي من روسري خريده بود. قبل از هر چيز پرسيدم : چند روز مرخصي داري خنديد. گفتم : خنده ندارد. خدا دل شما را بزرگ كرده , از او بخواه به ما هم صبر بدهد.
گفت : معذرت مي خواهم و مي دانم كه اذيت مي شوي , ولي چاره اي نداريم .
سه روز پيشم ماند. هر روز رفتيم گردش . شده براي نيم ساعت .
گفت : لباس ساده بپوش .
گفتم : خودت مي پوشي راضي نمي شوي و مي خواهي من هم عين تو باشم
گفت : زن و شوهر بايد مثل يكديگر باشند , وگرنه به درد يكديگر نمي خورند. ما بايد ساده بپوشيم , ساده بخوريم , بي تكبر باشيم , به داد مردم برسيم , از خانواده شهدا دلجويي كنيم و... اسم من علي است و اسم تو فاطمه . بايد مثل حضرت علي (ع ) و فاطمه (س ) زندگي كنيم . در جواب سوالهاي من حرفهايي مي زد كه دهانم بسته مي شد. »
حال متوجه شديد كه چرا گفتم : شهدا مي توانند الگو باشند چون آنها نيز اهل بيت (ع ) را كه انسانهاي كاملي بودند الگويشان قرار دادند.
حسين ذكريائي