الف ـ صلاح
حدود 200 سال پيش يعني در دوم جولاي 1798 ميلادي ,
ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسه از طريق اسكندريه وارد خاك مصر
گرديد. در آن زمان حكومت مصر زير نظر دولت عثماني اداره
مي شد اما والايان اين حكومت چنان ضعيف عمل مي كردند كه
حتي قدرت رهاسازي مردم از زير يوغ خوانين را نداشتند.
زماني كه ناپلئون به اسكندريه رسيد , با هياتي متشكل از ده تن
از علماي الازهر ديدار و گفتگو كرد و در همان موقع نيز
اعلاميه هايي با مضمون اينكه « اي مردم ! ما از مسلمانان واقعي و
دوست شما و خليفه عثماني هستيم . اكنون كه قدرت دولت عثماني
تنها در اسلامبول متمركز شده و شما نيز در زير سلطه خوانين قرار
داريد , بدانيد ما براي نجات شما و دولت عثماني به اينجا آمده ايم
و از شما مي خواهيم كه در مساجد اجتماع كرده و براي من , خليفه
و ارتش آزاديبخش دعا كنيد. » ناپلئون پس از مدتي با ايجاد تفرقه
بين دولت عثماني و مردم و نيز نشان دادن قدرت نظامي خود در
سركوب خوانين به تدريج بر خاك مصر مسلط
شد.
« ويكتورهوگو » نويسنده شهير فرانسوي در متني كه براي
ناپلئون نوشته است مي گويد : « او با نبوغ خود , خاك معجزات
راتصرف كرد. شيوخ پير عرب در مقابل وي سرفرود آوردند , مردم
در برابر سلاحهاي جديد او ناچار به اطاعت شدند , امير جوان از
جلوي قبائل عرب مي گذرد و آنان نيز باهله هله او را مورد تمجيد
قرار مي دهند. »
صد سال پيش شخصي بنام « لرد كرومر » حدود 25 سال بطور
متوالي والي انگلستان در مصر و سودان بود. وي با نفوذ خود بين
شيوخ عرب تلاش بسياري براي استثمار مردم اين منطقه نمود و به
همين دليل در بين مردم به « كرومرپاشا » معروف گرديد « لرد
كرومر » در سال 1909 ميلادي طي سخنراني در دانشگاه اكسفورد
پيرامون عقب ماندگي مردم آفريقاو اعراب گفت : « وظيفه ما در برابر
اين مردم بسيار سنگين است و ياد دادن انسانيت به جوامع ابتدايي
به عهده ما انسانهاي متمدن است . براي اين منظور ما بايد والي ها ,
قاضي ها , پروفسورها و كشيش هايي براي آنان پرورش دهيم و به
اين كشورها اعزام نمائيم . »
در ادامه تلاشهاي به اصطلاح مشفقانه و اصلاحگرانه غربيها كه
جهت به تحقير كشاندن مردم كشورهاي آفريقايي واعراب صورت
گرفته است به سخنان « فرديناند دولشپس » مهندس فرانسوي كه
مبتكر احداث كانال سوئز مي باشد توجه نمائيد. وي در مراسم
بازگشايي كانال فوق گفت : « ما خلق كرده ايم , ما جنگيديم و ما به
انجام رسانده ايم , هيچ قدرتي نمي تواند ما را متوقف كند , امروز
صليب در مقابل هلال احمر با غرور و سرافرازي به اهتزاز درآمده
است , ما فرانسويان امروز در كنار اهرام مانند ناپلئون براي آزادي
مردم اسير و براي عيساي ناشناس مي جنگيم . »
مطرح نمودن موضوعات عقب ماندگي مردم آفريقا و اعراب و
اشاره به معضلات آنان , سخنان اخير جرج دبليو بوش را يادآوري
مي كند. وي نيز در سخنان خود نشان داد كه پاي خود را جاي پاي
ناپلئون بناپارت مي گذارد. بوش در تشريح اعمال برنامه و اهداف
آينده خود اعلام نموده است : « ما سيستم دموكراسي را در كل
كشورهاي اسلامي حاكم مي نمائيم و چنانچه در اين راه با مشكلي
از سوي دولتهاي اين كشورها مواجه شويم , آنان را سرنگون
خواهيم كرد. »
امپرياليسم با عنوان اين مطلب بي اساس كه غربيها انسان هاي
برتر روي زمين هستند و تنها آنانند كه از نعمت دمكراسي بهره مند
مي باشند , پس بايد به كشورهاي عقب مانده تفاخر كرده و آنان را
تحت سيطره خود درآورند , در تلاش براي خراب كردن فرهنگ
مسلمانان هستند. امروز امپرياليسم بعنوان مبارزه با تروريسم ,
سرزمينهاي مسلمانان را اشغال و با شعار دمكراسي درصدد است
از يك سو مردم مسلمان را تحت سلطه خود درآورد و از سوي
ديگر ثروت و قدرت آنان را در خدمت خود داشته باشد.
|
« پروتستانيسم » , طرح واره اي نامناسب براي
ايران اسلامي
|
وجود گرايش هاي مختلف
در حوزه انديشه , امري
گريزناپذير است . البته زماني
نتيجه اين گرايش ها , تعالي فكر
و انديشه است كه براساس
اصول منطقي و عقلاني بنا شده
باشند , درغير اين صورت نه
صيغه علمي قابل طرح داشته و
نه امري ستودني خواهد بود ,
سواي آن كه حاصلي جز تشتت
افكار و انديشه ها در حوزه
نظري و گسيختگي نظام اجتماع
در عرصه عملي ندارد. طبيعي
است در چنين مجالي , مباحث
نظري عميق , جاي خود را به
سطحي نگري , ژورناليسم ,
سيــــــــاست بازي ها و
جناح بندي هاي غيرمعتدل و
ناكارآمد بلكه تخريب گر
مي دهد. يعني همان آسيبي كه نه
مصالح عمومي جامعه آن را بر
مي تابد و نه از رضايت مندي
مردم بهره مند است . بديهي
است دفع و رفع چنين آسيبي ,
زماني امكان پذير است كه
نظريه ها , اساسي مستدل داشته
و آرايه ها , سلوكي شفاف را
درنوردد.
« پروتستانيسم » كه گرايشي
غربي و مربوط به دوره رنسانس ,
يا كمي متاخر از آن است , مدتي
است كه مورد مهر و محبت
داعيه داران روشنفكري در ايران
اسلامي قرار گرفته است در
همين راستا افاداتي از دكتر
صادق زيباكلام توجه اين حقير
را به خود جلب كرد. وي از صدر
تا ذيل كلام خود به تثبيت
پروتستانيسم كه يكي از
اهدافش , ترويج فردگرايي ديني
و حذف نقش علماي دين در
هدايت انسان ها به خداست , به
عنوان تنها نسخه شفابخش
وارداتي پرداخته است . نيم
نگاهي به ماهيت اين گرايش ,
قبل از بررسي موارد قابل تامل
در سخنان وي ضروري به نظر
مي رسد.
پروتستانيسم يكي از سه
شاخه اصلي مسيحيت است . دو
شاخه ديگر عبارتند از آيين
« كاتوليك » و « ارتدوكس » .
اين شاخه در جريان
« نهضت اصلاح ديني »
(رفرماسيون ) در قرن شانزدهم
ميلادي در اروپا شكل گرفت ; و
از مهمترين رهبران آن مارتين
لوتر (1483 ـ 1546 ) , جان كالون
(1509 ـ 1564 ) و هولدريش
تسوينگي (1448 ـ 1531 )
بودند. پروتستانيسم در ترويج
فردگرايي ديني و مفاهيم
فراواني كه زاييده آن است نقش
عمده اي داشته است . »
برخي از عقايد و ويژگي هاي
پروتستان ها عبارت است از :
1 ـ مرجعيت ديني تنها از آن
كتاب مقدس است و از اين رو
هيچ گونه حجيتي براي مقام ها و
شوراهاي كليسائي يا آراي آباي
كليسا و قديسان قائل نيستند.
2 ـ هر مسيحي مي تواند پيام
كتاب مقدس را به وجدان
شخص خود دريابد. در اين
مسير گروهي چنان راه بر افراط
پيمودند كه متون مقدس را طبق
دلخواه تعبير و تفسير
مي كردند.
3 ـ تاكيد بر فردگرائي , آزادي
فردي , تساهل و مدارا , تكيه بر
توليد و گسترش ثروت , موهبت
الهي دانستن ثروت و ممدوح
دانستن آن از ويژگي هاي اخلاق
و تفكر پروتستاني
است .
بررسي و نقد عقايد و
ويژگي هاي پروتستاني مجال
ديگري را مي طلبد ولي با اندك
توجهي به موارد فوق مي توان
دريافت كه با اصول و مباني
اسلام در تغاير است .
بديهي است اثبات و ارائه
چنين گرايشي در جهت تغيير
ساختار نظام ايران اسلامي ,
متوقف بر فراهم آوردن زمينه ها
و مقدمات تحقق عقايد و
آموزه هاي پروتستاني است كه
يكي از آنها بلكه مهمترين آنها
تضعيف علماي دين و روحانيت
است تا بتوانند از اين طريق به
فردگرائي ديني برسند. از اين
روي تنها هدفي كه آقاي زيباكلام
از صدر و در پي او هاشم
آغاجري تا ذيل سخنانش در پي
آن است , تضعيف و تخريب
روحانيت است كه اينك به
بررسي مواردي از آنها
مي نشينيم .
1 ـ وي پس از ذكر اين مطلب كه
اگر بپذيريم كه اسلام نياز به
متولي دارد و نيز اين متولي به
جهت ارتباطش با امر آسماني و
قدسي كه مذهب است , داراي
نوعي قداست است و از اين
روي در وراي نقد و پرسش قرار
دارد , مي گويد : « بنده معتقدم كه
هر دو فرض بالا به هيچ عنوان
اموري مطلق نيست و اين است
جز اين نيست اما و اگر و شبهات
زيادي هم در اين دو مورد وجود
دارد حداقل به لحاظ تاريخي
چنين پديده اي در اسلام
نداشته ايم . » (1 )
اين كه شريعت نياز به
متولي يا متولي خاص يا متولي
رسمي يا روحانيت (بنابر
اختلاف تعابير) ندارد , سواي آن
كه به لحاظ خالي نبودن آن از
گرايش هاي سياسي , نمي توان آن
را يك مسئله انديشه اي و ديني
صرف دانست , نه تنها از عدم
مساعدت عقل و نقل در رنج
است بلكه در تعارض با
آنهاست .
اما تعارض با عقل به جهت
آن است كه عقل هر امري را كه
پيگيري امورات آن نيازمند
متولي است , جايز بلكه لازم
مي داند. دين هم از مقولاتي
است كه تبليغ و شناسائي و
احيا آن , نيازمند به متولي
متخصص است . بديهي است
وقتي عقل , وجود متولي براي
يك مجتمع علمي را لازم
مي شمارد تا امورات آن را
پيگيري كند , بطريق اولي توليت
ديني را مي پذيرد و حكم به لزوم
آن مي نمايد. بلكه لزوم وجود
متولي خاص را مورد تاكيد قرار
مي دهد.
راستي اگر دين و شريعت ,
فاقد مبلغ و مروج متخصص و
آگاه به اصول و مباني آن باشد ,
چگونه مي تواند به گوش
انسان ها رسيده و آنها را هدايت
كند و كساني كه به آموزه هاي
احكام ديني آگاهي ندارد , از چه
طريقي بايد به اين آگاهي
برسند آيا قائلين به چنين
عقيده اي ترجيح مي دهند
مومنان به ناآگاهان ديني مراجعه
كرده و يا اصلا صداي دين به
آنها نرسد آيا اين تفكر , به
اضلال مردم از صراط مستقيم
نمي انجامد !
اما تعارض با نصوص اينكه
روايات زيادي در بيان وظيفه
عالمان ديني در به عهده گرفتن
امر دين و ترويج و احيا و حفظ
آن از هجمه ها و دسيسه هاي
دين ستيزان وارد شده است كه
در تعارض صريح با چنين
عقيده اي است . به اين روايت
بنگريد :
امام صادق ـ عليه السلام ـ
فرمود : « علما وارثان
پيغمبرانند. در خاندان ما اهل
بيت در هر عصر جانشينان
عادلي هستند كه تغيير دادن
غاليان و بخود بستگي
خرابكاران و بد معني كردن
نادان را از دين برمي دارند . » (2 ) و
در شرح اين حديث آمده است :
خرابكاري در دين طبق اين
روايت سه گونه است :
1 ـ كلمه يا جمله قرآن و حديث
را به نفع و سليقه خويش تغيير
دادن و اين عمل گاهي از غلات
و مسلمين كاسه از آش داغ تر سر
مي زند.
2 ـ كساني كه مسلمان و متدين
نيستند خود را به اسلام و دين
ببندند يا مطلبي كه از دين نيست
به دين نسبت دهند.
3 ـ قرآن و حديث را از معني
حقيقي خود برگردانيده و طبق
سليقه شخصي خويش معنا كنند
و در هر دوره امامان يا علماي
عادلي هستند كه از اين اعمال
جلوگيري مي كنند . » (3 )
و نيز حضرت پيامبر ـ
صلي الله عليه و آله ـ فرمودند :
هرگاه در امتم بدعت ها هويدا
گردد بر عالم است كه علم
خويش را آشكار كند كه هر كس
(از علما) چنين نكند , لعنت خدا
بر او باد » (4 ) و در روايت ديگر
آمده است : « چنين عالمي
متعفن ترين بو را در جهنم
خواهد داشت و تمام جنبندگان
او را لعنت مي كنند » (5 ) و يا
روايت سكوني از امام صادق ـ
عليه السلام ـ كه فرمود حضرت
پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ
فرمودند : « فقها , امين رسولان
الهي هستند تا زماني كه داخل
در دنيا (يعني اتباع سلطان جور)
نشده باشند. » و بديهي است
فقها و علماي دين مدار (نه دنيا
دوست ) وظيفه صيانت و
مراقبت از دين را برعهده دارند
چون امناي رسل الهي اند و
رسالت رسولان الهي هم
منحصر به تبليغ و تعليم شريعت
نبوده بلكه قضاوت و زعامت
سياسي نيز شاني از شوون آنها
بوده است پس امانت داري و
تحفظ بر رسالت رسولان در
همه عرصه هاي آن , وظيفه
عالمان دين است . چنانكه از
روايات سابق الذكر هم , حفظ
دين از بدعت ها و انحرافات
وارده از طرف دشمنان و
نادانان , بر عالمان واجب شمرده
شده است كه هر يك از عالمان
چنين نكند , مستحق لعنت خدا
شده است .
پس معلوم گرديد كه لسان
روايات هم وجود متولي را براي
دين لازم دانسته و بلكه بر متولي
عالم به دين و حقايق آن , تاكيد
مي كند چنانكه از مراجعه به
جهال در امور ديني نهي
مي نمايد. پس شريعت در هيچ
زماني بي نياز از متولي خاص
نيست . اگر هم گفته شود
روحانيت متولي دين نيست ,
پاسخ آن است در لسان روايات ,
علما و فقهاي دين شناس
آمده است و قدر متيقن آنها (اگر
هم ترديدي باشد) روحانيت
است با نگاهي هر چند گذرا به
قصص علما و فقهاي دين ,
روشن مي گردد كه كلمه علما و
فقهاي دين در غير از سلسله
جليليه روحانيت تبادر و
انصرافي ندارد.
امادر خصوص تقدس
علماو روحانيت بايد گفت كه اگر
مراد از قداست , عصمت باشد
(چنانكه از ظاهر كلام ايشان
برداشت مي شود) , استناد چنين
ادعايي به روحانيت , امري خطا
و غير واقع است چرا كه اولا در
فرهنگ ديني ما فقط پيغمبران و
ائمه ـ عليهم السلام ـ از عصمت
برخوردارند. ثانيا هيچگاه چنين
ادعائي از هيچيك از علما و
بزرگان ديني و روحانيت صورت
نپذيرفته تا كساني بخواهند آن را
مستمسكي براي اثبات اهداف
خويش قرار دهند. ثالثا , مشي
علماي دين خصوصا تشيع در
استنباط احكام و آموزه هاي
ديني بر « تخطئه » است در مقابل
« تصويب » , و اين دليل ديگري بر
عدم صحت اين استناد است .
و اگر مراد از تقدس , پاكي و
صداقت و قرب روحي و معنوي
و خلاصه تقرب الي الله باشد ,
البته چنين امري نه تنها ممكن ,
بلكه واقع است . بديهي است
علم دين داشتن , آگاه بودن به
اصول و مباني دين , تهذيب
نفس و در كنار اينها تبليغ و
ترويج دين باذن الله و بامرالله ,
خود موجب بهجت و نورانيت و
پاكي وتقرب در انسان مي شود
به گونه اي كه همين معنويت , گاه
جامعه اي را مجذوب خويش
مي كند. چنانكه تاريخ شاهد
علما و فقهاي وارسته اي است
كه با قدرت معنوي خويش
توانسته اند دل ها را مجذوب
خود كرده و تحولات عظيمي در
جوامع اسلامي بوجود آورند
(البته چنين تقدسي را نمي توان
به طايفه خاصي منحصر كرد
بلكه همه افراد باتوجه به
اختلافات مرتبه روحي و معنوي
مي توانند بدين معنا مقدس
باشند) باتوجه به اين مطلب ,
خلط ايشان در قياس علما و
روحانيت اسلام با كليسائيان ,
معلوم مي گردد. چرا كه ايشان در
راستاي هدف خويش با بيان
مواردي از عقايد صاحب
منصبان كليسا از جمله اين كه
روحانيت و سلسله مراتب
اسقفي كليسا , رابطه ميان مومنان
مسيحي و روح القدس است و
بدون اين واسطه مومنان
نمي توانند به حضرت مسيح
متصل شده و به رستگاري
برسند كه در نهايت هم به
پيدايش نهضت رفورميسم كه به
تحول جدي در عقايد كليسا
انجاميده به تاييد و تثبيت
پروتستانيسم كه تاكيد آن بر
فردگرايي ديني است , مي پردازد.
اما توجه به نكته اي در اينجا
ضروري است و آن اين كه علت
بوجود آمدن پروتستانيسم در
جامعه مسيحيت ناشي از جزم
گرايي كليسائيان در اعتقاداتي
بود كه غالبا در تعارض با علم و
عقل بود. تبعا آموزه هاي آنها هم
به چيزي بيشتر از آن عقايد
نمي پرداخت مثلا اصحاب كليسا
معتقد بودند كه آنها مي توانند
گناهكاران را ببخشند و يا
سعادت و بخشش بجز از طريق
آنها امكان پذير نيست . تبعا
چنين رويكردي باعث پيدايش
نهضت رفورميسم گرديد و بدين
صورت ستون هاي پروتستانيسم
ديني در غرب پايه گذاري شد.
اما القاي چنين امري نسبت به
علما و فقهاي اسلام به چه
دليل و منظوري موجه مي گردد
باتوجه به سيره علمي و
اصول نظري آنها كه برگرفته از
متون مقدس ديني است , روشن
مي گردد كه علماي اسلام فقط
دعوي تبليغ دين و فراخواني
مردمان به شريعت مبين الهي را
دارند بلكه خود را موظف بر اين
امر مي دانسته اند و در واقع هيچ
فاعليتي را براي خود در جنب
فاعليت خدا در آمرزندگي و...
قائل نيستند. پس قياس فضاي
حاكم بر كليسائيان با علماي
اسلام در راستاي تثبيت
فردگرائي پروتستاني يا امري
غافلانه است يا معاندانه .
2 ـ وي در قسمتي ديگر از
گفته هايش آورده است كه هدف
انقلاب , تشكيل يك حكومت
روحاني نبود و در اين خصوص
به شواهدي استناد كرده است از
جمله نخست وزيري مهندس
بازرگان از سوي امام (ره )
رياست جمهوري بني صدر ,
مخالفت حضرت امام با نامزدي
شهيد بهشتي براي رياست
جمهوري و بالاخره اين كه امام
اوائل انقلاب حكومت را رها
كرد و به قم رفت و مملكت را به
دولت موقت غير روحاني
پرداخت .
در پاسخ بايد گفت اولا
هيچكس قائل نشده است كه
هدف انقلاب , ايجاد حكومت
روحاني بوده است بلكه چنانكه
در قانون اساسي آمده , هدف
ايجاد حكومت اسلامي و ديني
بوده است و به قول خود ايشان ,
حضرت امام (ره ) از افراد غير
روحاني و حتي تحصيل
كرده هاي غرب مثل بني صدر
استفاده مي كردند ولي آنچه قابل
تامل مي نمايد آن است كه
چگونه با بيان چند مورد به
عنوان دليل كه دلالت هر كدام
هم جاي بحث دارد , مي توان به
اين نتيجه رسيد كه هيچ روحاني
حق نامزدي در انتخابات و يا
خدمت كردن در ساير
فرصت هاي نظام اسلامي را
ندارد به اين دليل كه حكومت
اسلامي به حكومت روحاني
تبديل نشود ! ضمنا مخالفت
حضرت (ره ) با شهيد بهشتي از
كجا معلوم است كه روي اين
جهت و يا تنها اين جهت بوده
است و مسائل و مصالح ديگري
مورد نظرشان نبوده است
3 ـ وي در ادامه القاي تفكر
به حاشيه راندن روحانيت از
صحنه سياست و اجتماع , و به
عنوان چاشني مطالب گفته شده ,
تمسك به تقويت جنبه
ژورناليستي مطالب خود كرده
است كه به بعضي از آنها اشاره
مي رود :
« روحانيت نشان داده است
كه همچون ساير مردم , تعريف ,
تمجيد و متاسفانه حتي تملق را
مي پسندد و همچون ديگران از
انتقاد بدشان مي آيد و تمايلي به
اين كه اشتباهاتشان گفته شود
ندارد. همچون ساير گروه هاي
اجتماعي در رويارويي با
مخالفان خود كمتر حاضر به
گذشت و عفو بوده اند و در
مجموع همچون ديگران قدرت
بر ايشان لذت بخش است و
حاضر نبوده اند به سهولت آن را
كنار بزنند. »
اولا القا نقدناپذيري
روحانيت و اين كه مدعي
قداست و برخورداري از يك
مقام ماورايي هستند , امري غير
وجيه و استنادي ناشايست
است . در كداميك از سنن و
سلوك عملي و حتي نظري
علماي دين نقد ناپذيري نهفته
شده است . با نگاهي غير
مغرضانه به سيره و روش
علماي دين مدار در عرصه هاي
مختلف عملي خلاف اين ادعا
ثابت مي شود. البته اگر بنا باشد
اعتراض روحانيت به يك روند
انحرافي در جامعه و يا نپذيرفتن
نقدي از جانب آنها كه مستدل
نبوده و يالله نقدناپذيري
روحانيت محسوب شود , شايد
بتوان موطني براي كلام ايشان
پيدا كرد.
ثانيا اين كه روحانيت مانند
ساير مردم , تعريف و تمجيد و
تملق را مي پسندد و... , سواي
آنكه چنين اوصافي را علي
الاطلاق بر مردم بار كرده است
كه اين خود خلاف مروت
اخلاقي و اجتماعي است ,
خصوصا از جانب كساني كه
داعيه دار مردم سالاري و تحفظ
بر كرامت مردم بوده و از نام
مردم و با نام آنها , ارتزاق
سياسي مي نمايند , بلكه علماي
دين و روحانيت نيز از گيوتين
اين اطلاق گويي هاي مبغضانه در
امان نمانده است .
ثالثا : اين كه روحانيت در
مجموع همچون ديگران قدرت
برايش لذت بخش است و... , از
مصادرات ديگري است كه
گوينده در راستاي اهداف
خويش به آن پرداخته است .
البته وجود افراد غير متعهد در
هر قشري , امري پذيرفتني است
اما جريان آن به نحو موجبه كليه
به همه افراد , امري غيرمنطقي و
خلاف است . ضمنا اگر ملاك
ايشان در صحت اين استنادات ,
همين رويه باشد , بايد به ايشان
خاطر نشان كرد. همين مشكل با
ابعاد وسيع تر در گروه هاي ديگر
و خصوصا داعيه داران
روشنفكري كه عمدتا در پي
گل آلود كردن آب و گرفتن ماهي
از آن هستند , وجود دارد. راستي
اين همه جنجال پراكني ها كه
فضاي مطبوعات را به خود
اختصاص داده و در راستاي
پروژه اطمينان زدايي و... فعال
است , به چه منظوري است ! آيا
براي كسب قدرت نيست اين
همه زد و بندهاي سياسي و
گروهي با انواع لطايف الحيل به
منظور تضعيف و انحلال نظام
جمهوري اسلامي چه معنائي
دارد
حسن رضايي مهر
پاورقي :
1 ـ روزنامه آزاد , شماره 146 , ص 11
2 ـ اصول كافي , ج 1 , ص 39 , حديث 2
3 ـ همان , ذيل حديث ص 39
4 ـ اصول كافي , ج 1 , ص 70 , حديث 2
5 ـ بحارالانوار , ج 2 , ص 72
افرادي كه مي گويند « دين متولي
نمي خواهد » , چطور در همه امورات ,
نياز به پيگير و متولي را تصديق مي كنند
ولي دين را بي متولي مي خواهند تا
بتوانند هر پيرايه اي را به دين ببندند
تعليم و تبليغ شريعت و حفظ دين از
بدعتها , وظيفه فقها و علماي دين مدار و
امناي رسل است
| |