روزنامه جمهوري اسلامي 10/06/1381 صفحه عقيدتي
درسها و عبرتها , در خاطراتي از شهيد رجايي



اشاره
آنچه پيش روي داريد گزيده اي است از مشاهدات و خاطراتي از زندگي و سيره و روش شهيد محمدعلي رجايي . اين مشاهدات و خاطرات كه منعكس كننده ارزشهاي والاي اسلامي و حاوي درسها و عبرتهاي آموزنده براي همه مسئولان و مديران مي باشد , از كتاب « سيره شهيد رجايي » تاليف « غلامعلي رجايي » و از انتشارات « نشر شاهد » بنياد شهيد انقلاب اسلامي انتخاب و گزينش شده است .
دارد قرآن مي خواند
در سال 1353 حدود آذرماه بود كه مرا دستگير كردند كه همان روز هم آقاي رجائي را گرفتند و در كميته به اصطلاح ضد خرابكاري بند يك , زنداني بوديم . منتها من سلول 20 بودم و او سلول ديگري (18 ) بود , يعني بين سلول من و آقاي رجائي سلول 19 فاصله بود و من با سلول 19 كه به وسيله علامت تماس داشتم .
او مي گفت : در سلول كناري شخصي است كه اظهار مي كند با تو آشناست . من فهميدم آقاي رجائي است . لذا هر وقت مي خواستيم با هم مكالمه اي داشته باشيم من به سلول كناري پيغام مي دادم و او هم به آقاي رجائي كه آقاي رجائي هم متقابلا به همين صورت با من تماس مي گرفت , مثلا مي گفت : آقاي رجائي دارد قرآن مي خواند. من مي گفتم : خوب مي خواند
او هم مي گفت : آري با حال مي خواند. اذان مي گفت , روزه مي گرفت و من قضاياي سلول آقاي رجايي را اينگونه متوجه مي شدم .(حضرت آيت الله خامنه اي )
براي وزرا هفت هزارتومان حقوق ماهانه معين كردند
در اولين جلسه هيئت دولت كه به رياست آقاي رجائي تشكيل شد ايشان بحثي را در مورد ميزان حقوق وزيران به ميان كشيد و پس از تبادل نظر تصميم نهايي خودش را بر مبناي پرداخت ماهيانه هفت هزار تومان حقوق به وزرا اعلام كرد كه اين مبلغ در سطح حقوق يك كارمند متوسط بود. دوستان چيزي نگفتند تا اينكه پس از گذشت چند ماه تدريجا زمزمه هايي شروع شد كه اين حقوق كفاف زندگي وزرا را كه اكثرا عائله مند بودند و مي بايستي از اين مبلغ اجاره منزل را هم بپردازند نمي كند اما بدليل حيائي كه از ايشان داشتند كسي چيزي نمي گفت . برخي از دوستان ترجيح دادند مسئله را به من منتقل كنند. آنها مي گفتند حقيقتا قضيه اينطوري است و نمي رسد.
من هم كه نظر دوستان را داشتم به آقاي رجائي مسئله را منتقل كردم و گفتم نظر برخي از دوستان و خود من هم اين است كه اين حقوق كفاف زندگي متوسط ما را هم نمي كند. از آنجا كه ايشان يك فرد منطقي بود , وقتي ديد قضيه تقريبا حالت عمومي بخود گرفته است قبول كرد دوهزارتومان ديگر به حقوق وزرا اضافه كند اين در حالي بود كه در آن زمان سقف حقوق وزرا بيشتر از پانزده هزار تومان بود ولي هدف آقاي رجائي اين بود كه وزراي كابينه اش يك زندگي متوسطي در حد همه مردم و كارمندان دولت داشته باشند.
(سيدعلي اكبر پرورش )
اگر از اين ضايعات بود براي من هم درست كن
به دليل شغلي كه در رابطه با تعويض شيشه هاي ماشين ها دارم يك روز پشت شيشه جلوي ميني بوس را جيوه زده و به صورت آينه درآورده و به خانه بردم . اين شيشه حالت محدبي داشت كه اگر كسي از جلوي آن رد مي شد قدري صورت او را كشيده نشان مي داد. يك روز كه دائي ام در منزل بود چشمش به اين آئينه افتاد و پرسيد مسعود اين چيه
گفتم : از ضايعات شيشه هاي ماشين ها اين را جيوه زده و آئينه كرده ام . گفت يكوقت اگر از اينها بود براي من هم يكي درست كن . گفتم چشم . تاكيد كرد اما شيشه سالم نباشد , بلكه از ضايعاتي باشد كه ديگر قابل استفاده نيست . پس از مدتي يك شيشه بغل ايران پيما را كه سبز رنگ بود پيدا كردم و جيوه زدم و به منزل ايشان بردم . اين شيشه الان در راهروي كوچك منزل ايشان به ديوار تكيه داده شده است . تا زمان شهادت دائي ام اين تنها آينه اي بود كه از آن استفاده مي كرد و دو طرف آن حالت اريب و كجي داشت و راست نبود.
(مسعود رسولي ـ خواهرزاده شهيد رجايي )
در روزنامه پاسخ دكتر سحابي را داد
آقاي رجائي فرد صريحي بود و در اظهارنظر و عقيده اش مماشات نمي كرد. يك بار دكتر سحابي در يكي از روزنامه هاي عصر مقاله اي در فايده و لزوم مدارس غيرانتفاعي نوشته و چون سالها مدير و موسس دبيرستان ملي كمال در دو دهه قبل از انقلاب بود تجارب خود را هم مطرح كرده بود. آقاي رجائي با اينكه خود از معلمين آن مدرسه و تحت نظارت دكتر سحابي سرپرستي مدرسه را برعهده داشت و در آن تدريس هم مي كرد و به هرحال خودش هم به نحوي در اين مسير حركت كرده بود جوابيه انقلابي و مستندي در پاسخ او نوشت كه در همان روزنامه منعكس شد. خلاصه استدلال او اين بود كه پس از انقلاب همه فرزندان اين مرزوبوم بايد از شرايط يكساني در تحصيل خود برخوردار باشند. و پذيرفتن مدارس ملي و به تعبير امروز غيرانتفاعي پذيرفتن يك نوع برخورد طبقاتي در مسئله آموزش دانش آموزان است و اين با هدف و جهت و ريشه و ايده هاي انقلاب سازگاري ندارد , چون وجود اين مدارس در كنار مدارس دولتي مردم را به چند دسته پولدار و متوسط و فقير تقسيم مي كند. ايشان مي گفت مردم ما شهيد نداده اند كه دوباره اين دسته بندي ها رايج شود.
(دكتر علي درويش زاده )
تو بايد بين اين مردم زحمت بكشي و اجر ببري
با توجه به اينكه من به رغم اينكه در مناطق بالاي شهر مي توانستم مطب خودم را داير كنم ولي ترجيح دادم در منطقه صباي فعلي كه در سابق به مفت آباد معروف بود اين كار را بكنم . آقاي رجائي كه وضع مردم اين محل را بخصوص در سالهاي 1340 به بعد مي دانست كه اكثرا از طبقه سوم جامعه و داراي شغلهاي پائين مثل نفت فروشي , رفتگري و غالبا فقير بودند بمن گفت مطب تو بايد اينجا باشد. در بين اين مردم فقير هر چند زحمت مي كشي اجر آن را هم از خدا مي بري . اين توصيه ايشان در حالي بود كه برخي از فاميل مرا به دليل زدن مطب در اين منطقه بشدت ملامت مي كردند.
(دكتر محمد شيرواني )
وزراي كابينه من از سرچشمه انتخاب مي شوند
دقيقا بخاطر دارم وقتي بحث انتخاب و معرفي كابينه آقاي رجائي مطرح بود ايشان طي صحبت هايي كه داشتند صريحا اظهار كردند من تمامي وزيران كابينه ام را از محله سرچشمه انتخاب مي كنم كه البته منظور ايشان اين نبود كه وزرا را از كساني كه در اين ناحيه زندگي مي كنند انتخاب مي كند. بلكه معتقد بود وزرا بايد عمدتا از نواحي پائين و جنوب شهر انتخاب بشوند و فرهنگ زندگي آنها فرهنگ سرچشمه و ميدان شهدا باشد كه اين در حقيقت اعلام موضع و جهت گيري ارزشي ايشان را به مردم نشان ميداد.
(دكتر عباس شيباني )
خيال مي كند كسي شبيه من است
در دوران نخست وزيري دائي ام يك روز ايشان كه طبق معمول براي بازديد از خواهرش به خانه ما آمده بود پس از اينكه مي خواست برود از يك نانوايي كه در آن محل نان خوبي مي پخت چند نان خريد و بطرف منزلش پياده راه افتاد. من هم كه دوست داشتم لحظات بيشتري را با ايشان باشم به همراهشان حركت كردم تا چهارراه آبسردار با هم رفتيم , سرپيچ فخرآباد يك ماشين جلوي ما پيچيد و اندكي توقف كرد و نگاهي سراپا تعجب به آقاي رجائي كه دو نان خريده و پياده راه مي رفت كرد , باورش نمي شد اين همان رجائي نخست وزير است . كسي كه عقب نشسته بود به او گفت نگاه كن اين آقاي رجائي است . راننده هم گفت خيال مي كني اين شبيه رجائي است . رجائي كه توي پياده رو راه نمي رود. به دائي ام گفتم در اين رفت وآمدها ممكن است خداي ناكرده شما را ترور كنند. گفت نه از اين جور مسايل كه الان ديدي زياد براي من اتفاق افتاده و من چون بدون برنامه قبلي اين كارها را مي كنم همه خيال مي كنند فردي را كه كوچه و در خيابان و پياده رو مي بينند كسي شبيه من است , نه خود من , لذا كاري به كار من ندارند و خطري احساس نمي كنم مگر اينكه مرا از ابتدا كاملا تعقيب و شناسائي كنند.
(محمد صديقي ـ خواهرزاده شهيد رجائي )
همان بهتر كه رفت
برنامه آقاي رجائي اين بود كه چند دقيقه مانده به اذان ظهر از اطاق كارشان بيرون مي آمدند و تجديد وضو كرده دوباره به اطاق باز مي گشتند. يك روز يكي از روحانيون سرشناس قم بدون تعيين وقت قبلي به نخست وزيري مراجعه كرد كه تصادفا در وقتي بود كه آقاي رجائي در تدارك وضو براي نماز بود. ايشان منتظر نشسته بود وقتي ما مسئله را به آقاي رجائي منعكس كرديم گفتند حالا كه وقت نماز است ما هم گفتيم به هر حال ايشان آدم بسيار محترمي است و از قم هم آمده است . گفتند اين وقت براي نماز است و بعد ادامه دادند خودم مي دانم چه كار كنم . بعد از لحظاتي از اطاق خارج شده در حالي كه نشان مي دادند براي تجديد وضو مي روند سلامي كرده و به راهشان ادامه دادند. بعد از وضو باز همان كار را تكرار كرد و به اطاق خود وارد شده و به نماز ايستادند. پس از نماز گفتند حالا تشريف بياورند. وقتي گفتيم ايشان ناراحت شد و رفت . آقاي رجائي جواب داد همان بهتر كه رفت و افزود اين آقا كه روحاني است بايد بمن تذكر بدهد موقع نماز هيچ كاري هر چند مهم نبايد انجام بشود , آنوقت از من توقع دارد نماز اول وقتم را بخاطر ملاقات با او ترك كنم !
(حسن عسكري رادـ رئيس دفتر شهيد رجائي )
ما بايد از اينها درس بگيريم
در يكي از مسافرتهايي كه آقاي رجائي به استان مازندران داشت در مسير خود از ساري به سمت گرگان چشمشان به يك خانه نيمه مخروبه اي افتاد , به راننده گفت بطرف اين خانه حركت كن , بعد به بقيه همراهان گفت شما برويد من اينجا مقداري كار دارم . پس از اين خودشان به اتفاق آقاي بهزاد نبوي و دو نفر ديگر از دوستان از ماشين پياده شده و بطرف آن خانه حركت كردند كه پيرزني در آن زندگي مي كرد. آقاي رجائي به ايشان سلام كرد و پرسيد مادر اينجا چكار مي كني و اموراتت چگونه مي گذرد آن زن پاسخ داد هيچي , عمرم رامي گذرانم و يك آقا سيدي به اينجا مي آيد و مرتب به من كمك مي كند. وقتي آقاي رجائي از او پرسيد چه نيازهايي داري آن پيرزن گفت مگر شما كه هستي كه مي گويي من چه احتياجاتي دارم
آقاي نبوي به او گفت ايشان آقاي رجائي نخست وزير هستند. پيرزن تا اين حرف را شنيد گفت خدا خيرش بدهد , من كه محتاج نيستم , شما برويد به ديگراني كه از من محتاج تر هستند كمك كنيد. تا آقاي رجائي اين حرف را از آن پيرزن شنيد اشك در چشمش حلقه زد و گفت برويم , ما بايد از اينها درس بگيريم .
(كاظم تبريزي )
لوستر مجلس را هم جمع كن و بفروش
در روزهاي اول نخست وزيري , آقاي رجائي مرا خواست و به من حكمي داد كه طي آن كليه اموال مازاد دولت را شناسائي و از سطح وزارتخانه ها , سازمانها و مراكز دولتي جمع آوري كنم . ايشان به من گفت هر چه اموال لوكس در ادارات و وزارتخانه هاست نظير لوستر , فرش و غيره همه را جمع كن . ظاهرا امام به ايشان هم تذكري داده بود كه اين كار بشود. ايشان هم اين بخشنامه را كرد. با حكمي كه از او داشتم به تك تك وزارتخانه ها مي رفتم و اموال مازاد و تشريفاتي را جمع مي كردم . فقط از وزارت خارجه 7 كاميون فرش جمع كرديم , كليه اين اموال را مي فروختيم و به حساب 100 امام كه مخصوص خانه سازي محرومين بود واريز مي كرديم . ايشان حتي به من گفت اين لوستر بزرگ وسط مجلس را هم جمع كن و بفروش . اتفاق جالبي كه افتاد اين بود كه وقتي آقاي ميرحسين موسوي وزيرخارجه بود. به سراغ اطاقش رفتيم كه فرش اطاق او را جمع كنيم و ببريم . در اطاق بسته بود. بعد از دو سه روز مراجعه مسئول دفتر ايشان گفت نمي شود , شما مي خواهيد حتي فرش اطاق آقاي وزير را هم جمع كنيد , لااقل اين فرش را بگذاريد باشد! وقتي مطلب را به آقاي رجائي منعكس كردم شخصا به آقاي موسوي تلفن كرد و گفت آقاي موسوي تو تازه آمده اي وزير شده اي , حالا به اين زودي به فرش علاقه و تعلق پيدا كرده اي او هم گفته بود نه , من وزارت نبوده ام , حالا بگوئيد بيايند و جمع كنند و ببرند , كه ما هم رفتيم و فرش اطاق وزير را هم جمع كرديم و برديم ! ايشان مي گفت اول از خود نخست وزيري شروع كنيد. در زيرزمين هاي نخست وزيري تمام جامهاي نقره سازمان تربيت بدني و نيز دهنه اسب شاه كه 43 تكه طلا بر روي آن بود را جمع كرديم و فروختيم و به حساب 100 امام واريز كرديم !
(ولي الله چه پور)
تمام وسايل تزئيني اطاق را جمع كنيد
وقتي آقاي رجائي مي خواست در دفتر بني صدر مستقر شود و كارش را شروع كند چون اطاق كار بني صدر اطاق خيلي شيك و مجللي بود كه مملو از وسايل تزئيني و دكوري بود كه در داخل ويترينهاي شيشه اي قرار داشتند , تا براي بازديد وضع اطاقها وارد شدند گفتند بچه ها تمام اينها و هر چه وسايل تزئيني است را برداريد و در داخل اين كمدهاي چوبي بگذاريد كه ديده نشوند. تنها چيزي را كه قبول كرد در اطاق كار جديدش بگذاريم يك راديوضبط و چند جلد كتاب بود. ايشان گفت بجز اين ها بقيه چيزها را جمع كنيد و برداريد.
(محمد انساني )