روزنامه جمهوري اسلامي 10/06/1381 صفحه جبهه و جنگ

كاك ناصر , عشق مردم كردستان


براي نسل امروز و فردا ـ7
سيره شهدا

معرفي كتاب حضور
نديده ايم , نشنيده ايم
سيراب از جام امام زمان (عج )
كاك ناصر , عشق مردم كردستان



به مناسبت سالگرد شهادت سردار شهيد « ناصر كاظمي » فرمانده سپاه كردستان
عده اي از مردم « باينگان » كه اكثرا از طبقه زحمت كش و معلم بودند , براي نجات شهرشان به شهره پاوه مهاجرت كرده بودند. آنان را سازمان داديم و به آنها گفتيم تنها راه اين است كه خودتان مسلح شويد و شهرتان را آزاد كنيد. ابتدا موافقت نمي كردند ولي بعد از مدتي , تعدادي از آنها مسلح شدند.
اوايل تعدادشان به سي و پنج نفر مي رسيد. ماموستا ـ روحاني روستاـ نيز از افراد مسلح بود. كارمندان دولت هم آمدند , سازماندهي شدند و رفتند و در دو راهي باينگان مستقر شدند. زمستان بود و گروهها فشار زيادي به مردم وارد مي آوردند. ضد انقلاب از آتشكده كه روبه روي پاوه است , شروع به زدن شهر با خمپاره كرد. اين ماجرا ده دوازده روز ادامه داشت و دشمن بخاطر تسلط به شهر , مردم زيادي را به شهادت رساند. اين وقايع همزمان با برگزاري انتخابات بود. در مورد انتخابات جلسه اي گذاشتيم . در روز جلسه يكي از اعضاي جلسه به نام آقاي « شهابي » ساعت پنج صبح , جلوي خانه اش به وسيله تركش خمپاره به شهادت رسيد. شهادت او موجب شد تا افراد بومي و بستگانش تحريك شدند و تشييع جنازه باشكوهي كردند.
سپس جنازه را به غسالخانه بردند. در آنجا مردم تجمع كردند. ضد انقلاب بلافاصله شروع كرد به خمپاره زدن . چند نفر هم در آن محل به شهادت رسيدند كه تعداد شهدا به سيزده نفر رسيد. « رضا مطلق » فرمانده سپاه نيز در بين آنها بود. چون كسي نبود فرماندهي سپاه را به عهده بگيرد , اين مسووليت نيز , علاوه بر فرمانداري به عهده من گذاشته شد.
توانستيم مردم را منسجم كنيم و به وسيله باينگانهاي مهاجر و اقشار مختلف مردم پاوه به طرف كوههاي آتشكده حركت كرديم . در آن عمليات , سه چهار نفر از ضد انقلابيون را كه يكي از سردمدارانشان نيز در بين آنها بود را به هلاكت رسانديم .
دو سه روز بعد , تصميم گرفتيم به طرف باينگاه حركت كنيم . تا آنجا هشت ساعت راه بود. به وسيله مردم بومي توانستيم ساعت 2 بعدازظهر وارد باينگان شويم . در مسير , كوههاي بلندي وجود داشت . در حال حركت و راه رفتن از شدت خستگي به زمين مي خورديم . من آفتاب زده شده بودم و كشان كشان خودم را به باينگان رساندم .
ساعت دو بعداز ظهر باينگان فتح شد و مردم استقبال خوبي كردند. طوري كه ناخودآگاه به ياد جنگ رسول خدا(ص ) افتادم . وقتي رسول الله به مكه بازگشتند و مردم از ايشان استقبال زيادي به عمل آوردند.
باينگان از دو طرف بين كوه قرار دارد. تازه وارد شهر شده بوديم كه مهاجرين آمدند و گفتند بايد ارتفاع مشرف به باينگان را تصرف كنيم . ضد انقلابيون آنجا مستقر شده بودند و طي عملياتي , ارتفاع بالاي باينگان را نيز گرفتيم و با همكاري نيروهاي مردمي , توانستيم بخشي را كه از آن نقطه شهر پاوه را مورد حمله قرار مي دادند آزاد سازيم .
پس از آزادسازي باينگان , در مدت 48 ساعت , دويست نفر از مردم مسلح شدند. به اين ترتيب , كمبود نيرو تا حدودي جبران شد. آنها به دليل بومي بودن , راهها را خوب مي شناختند و از تله ها و كمينها اطلاع داشتند. از اين رو در نقاط حساس مستقر شدند , ولي چون جاده خاكي بود , ضد انقلاب در اين جاده مين گذاري مي كرد.
چهار پنج روز بعد از گرفتن باينگان , يك تيپ دشمن به استعداد سيصد چهارصد نفر به آنجا حمله كرد. مردم باينگان مقاومت چشمگيري كردند و در آن حمله فقط هفت نفر ازباينگانها شهيد شدند. طي اين درگيريها بود كه اطمينان حاصل كرديم مي توان به آنها اعتماد كرد. زيرا با مقاومتي كه كردند , توانستند ضد انقلاب را عقب بزنند.
پس از اين عمليات , منطقه پاوه آرام شد. مردم از اين بابت خيلي خوشحال بودند و مسلمانان منطقه گرايش بيشتري به ما پيدا كردند.
آنچه خوانديد گوشه اي خاطرات سردار دلير خطه كردستان شهيد « ناصر كاظمي » بود كه به قلم خودش به رشته تحرير درآمد.
وي در دوازدهم خرداد ماه سال 1335 در خانواده اي معتقد و اهل تقواي در تهران ديده به جهان گشود و 26 سال بعد در حالي كه فرماندهي سپاه كردستان را به عهده داشت در روز 6 شهريور سال 1361 در حين پاكسازي محور « پيرانشهر » در يكي از روستاها به فوز شهادت نايل شد و كردستان را در سوگ نشاند.
از اين سردار دلاور خاطرات زيادي به يادگار مانده است كه از زمان همرزمان و همسنگرانش نقل شده است بخصوص كساني كه بعدها نيز از معبر شهادت گذشته و به او پيوستند از جمله سردار شهيد محمد بروجردي , سپهبد صياد شيرازي و.... در اينجا لازم دانستيم از خاطرت قبل و زمان شهادت شهيد كاظمي بنويسيم تا شما به روح و ارتباطات معنوي او پي ببريد.
برادر « محمد سعيد » يكي از همرزمان ناصر خاطره اي را به مضمون زير نقل مي كند :
« يك شب با هم صحبت مي كرديم , پرسيدم : « ناصر! دوست داري چگونه شهيد شوي » گفت : « بله ! شهادت را دوست دارم . » پرسيدم : « دوست داري اسير شوي يا جانباز » گفت : « براي جانبازي و اسارت آماده نيستم . من دوست دارم شهيد شوم . آن هم به يك شكل خاصي ! » گفتم : « چگونه » گفت : « يك تير بخورم و فقط يك دانه . يا توي قلبم بخورد يا توي پيشانيم . نمي خواهم جنازه ام تكه پاره شود. »
آن شب راجع به شهادت صحبت كرديم ولي او فقط به همان نحوه شهادت راضي بود.
روزي كه به شهادت رسيد خبر آوردند كه يك تير خورده است ; آن هم توي پيشانيش » , اما چگونگي شهادت . برادر رضا خدايي در مورد نحوه شهادت سردار كاظمي مي گويد : « در عمليات پاكسازي جاده سردشت ـ بانه , ناصر كاظمي و بروجردي مسولين محور بودند. وقتي مشغول پاكسازي بوديم , ناصر كاظمي به دست يكي از عوامل ضد انقلاب , با اسلحه دوربين دار , به شهادت رسيد. تيري به پيشاني او اصابت كرد. چون مي خواستم ديگران متوجه نشوند , سرش را باندپيچي كرديم و او را با يك جيپ به طرف سنندج برديم ; در حالي كه در همان هنگام به شهادت رسيده بود. وقتي بچه ها متوجه شدند , ولوله اي ايجاد شد ولي برادر همت شروع كرد به دلداري دادن برادران : « اگر با رفتن هر كدام از فرماندهان روحيه ما تضعيف شود , بايد مملكت را به دست منافقين و ضد انقلاب بسپاريم و.... »
در پايان خالي از لطف نيست كه مطلبي را متذكر شويم و آن اينكه مردم كردستان بويژه مردم « پاوه » كه يك زماني او فرماندار آن شهر بود ـ علاقه خاصي به او داشتند و او را « كاك ناصر » صدا مي زدند در حقيقت مي توان گفت : كاك ناصر , عشق مردم كرستان بود.



محمد سعيد : « ناصر! دوست داري چگونه شهيد شوي »
شهيد كاظمي : « يك تير بخورم و فقط يك دانه . يا توي قلبم بخورد يا توي پيشاني ام . نمي خواهم جنازه ام تكه پاره شود. »
آن شب راجع به شهادت صحبت كرديم ولي او فقط به همان نحوه شهادت راضي بود
محمد سعيد : « ناصر كاظمي به دست يكي ازعوامل ضدانقلاب , با اسلحه دوربين دار به شهادت رسيد. تيري به پيشاني او اصابت كرد. چون مي خواستم ديگران متوجه نشوند , سرش را باندپيچي كرديم و او را با يك جيپ به طرف سنندج برديم , درحالي كه در همان هنگام به شهادت رسيده بود. وقتي بچه ها فهميدند ولوله به پا شد. شهيد همت براي دلداري آنان گفت : « اگر با رفتن هر كدام از فرماندهان روحيه ما تضعيف شود , بايد مملكت را به دست منافقين و ضدانقلاب بسپاريم و... » .


براي نسل امروز و فردا ـ7
سيره شهدا


به اين سند خوب دقت كنيد.
بسمه تعالي تاريخ : 61,4,9
شماره : 1712 ـ30 ـ0315
به : فرماندهي سپاه ساري (امور پاسداران )
از : واحد عمليات
موضوع : غيبت برادر قاسمي طوسي
محترما به استحضار مي رساند برادر ياد شده فوق در تاريخ 61,4,3 به مدت صبحگاه غيبت غير موجه نموده است . مراتب جهت اطلاع و گزارش به امور مالي جهت كسر حقوق به عرض ميرسد. خداوند متعال همه ما را به راه انبيا و اوليا هدايت فرمايد.
مسئول واحد عمليات
قاسمي طوسي ـ 61,4,9
شخصي بعد از اينكه اين سند را خواند گفت : « دنياي ما عجيب است و دنياي شهيدان عجيب تر. » و من به او گفتم : « وجدان تنها قاضي اي است كه نياز به محكمه ندارد. البته وجدان بيدار كه در شهداي ما متبلور بود. »
شهيد « محمد حسن قاسمي طوسي » كه بعدها به مراتب عالي فرماندهي در جنگ رسيد و در كربلاي هشت جاويدان شد خود مسئول عمليات سپاه بود و براي خود گزارش غيبت غير موجه صادر نمود و اين نشان دهنده وجدان بيدار و تعهد ايمان او است كه به مديران و مسئولين ما گوشزد مي كند كه از پديده چند شغله بودن و غيبتهاي چند روزه و چند ماهه فاصله گرفته و فساد اداري را ريشه كن نمايند.
اگر مديران امروز ما از سيره شهدا پيروي كنند بدون ترديد وجدان بيداري پيدا مي كنند و در صدد آن نيستند كه غيبتهاي غير موجه خود را با توجيهات ساختگي موجه نمايند. به اميد آن روز.
حسين ذكريائي

معرفي كتاب حضور




« حضور » عنوان مجموعه داستاني است كه توسط انتشارات دلوار و باحمايت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس به زينت طبع آراسته شد.
« فيروز زنوزي جلالي » نويسنده اين كتاب 5 داستان كوتاه تحت عناوين ـ حضور ـ فاني ـ شرطه ـ با باد , با طوفان ـ اسكادروي ماز 543 را گرد آورده و نام اثر را نيز از عنوان يكي از داستانهايش انتخاب كرده است .
« حضور در 112 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 جلد و به قيمت 560 تومان در اختيار علاقمندان به كتب دفاع مقدس قرار گرفته است .
آنچه مي خوانيد گوشه هايي از داستان « فاني » است كه تقديم شما خوانندگان صفحه « جبهه و جنگ » مي كنيم :
نشسته بودم كنار گور. داشتند چاله اش را فراخ مي كردند. گذاشتنش تو چاله , با همان لباس هاي خاكي پلنگي . خيلي قد بلندتر از هميشه بود. بلوك ها و گل و خاك . بيل ها. ديگر مازيار آن زير بود. زير كود خاك . پلك مي زدم و پلك مي زدم و انگار كه در خواب بودم . در كابوس ثقيل و سنگين دست و پا مي زدم . باورم نمي شد كه به آن سادگي و به آن سرعت اتفاق افتاده باشد. بايد كه بر مي خاست و فاني جانش را از بغلم مي گرفت و آن طور گرم و پر صدا چيچاپ , فاني اش و ساغرش را مي بوسيد.
آخ آخ چه حال و روزي داشتم !

نديده ايم , نشنيده ايم
سيراب از جام امام زمان (عج )


خون زيادي از او رفته بود و دستي را كه از زير آرنج قطع شده بود , با بند كفش بسته و داخل جيبش گذاشت . بين صحبتهايش با لحن آرام و سنگيني پرسيد : « آقا را ديدي »
گفتم : « نه ! آقاكيه »
گفت : « آقالله آقا را نديدي »
من كه منظور « حاج علي » را نفهميده بودم , گفتم : « نه ! منظورت چيه , آقا ديگه كيه »
گفت : « هيچي ! »
صحبت او تا همين حد باقي ماند و او را جهت مداوا به بيمارستان پادگان ابوذر بردند. در ادامه عمليات يك لحظه در حال دويدن بودم كه تيري به پايم خورد و به روي زمين افتادم .
براي جلوگيري از خونريزي جاي تير را با يك دستمال محكم بستم و كشان كشان خودم را به سنگرهاي خودي رساندم ... درد پا اجازه نمي داد به خوبي تحرك داشته باشم . به هر زحمتي بود خودم را به بيمارستان پادگان ابوذر رساندم . مرا به اتاق عمل بردند وقتي از اتاق عمل بيرونم آوردند تختم را كنار تخت « حاج علي موحد » گذاشتند. در آنجا فرصت مناسبي پيش آمد تا راجع به عمليات بيشتر صحبت كنيم .
فرداي آن روز , صبح زود , موحد پس از فراغت از نماز شب و نماز صبح و قرائت قرآن رو به من كرد و گفت : « شفيعي , ماجراي آب دادن توسط آقا امام زمان (عج ) را شنيده اي »
جواب دادم : « نه . » با چهره اي روحاني و بانگاهي پرمعنا گفت : « اين موضوع را نشنيده اي كه در عمليات چه اتفاقي در عالم رويا براي يكي از بچه ها افتاده » گفتم : « كدام موضوع را مي گويي , من كه اطلاعي ندارم . » او گفت : « در يكي از پاتكهاي سنگين عراق در منطقه كاسه كبود , يكي ازبچه ها به شدت مجروح مي شود. خون زيادي از او مي رود به طوري كه به حال نيمه اغما و بي حال روي زمين مي افتد. در همين موقع آقا به بالين او آمده و سرآن بسيجي را به دامن خود مي گذارد و با جام كوچكي كه دردست داشته , آب به دهان او مي ريزد. پس از سيراب شدن آن برادر , او را دعا مي كند و سپس به سراغ تعداد ديگري از بچه هاي مجروح مي رود و به آنها هم آب مي دهد. »
پس از شنيدن داستان زيارت آقا , در پي يافتن آن برادر بسيجي و كساني بودم كه از دست آقا آب گرفتند , اما نتيجه اي نداشت تا اينكه بعد از « شهادت حاج علي موحد » به منزلشان رفتم و فهميدم شخصي كه در عالم رويا آب را از دست , آقا گرفت , خود او بوده است و او در همان حالت مشاهده مي كرد كه آقا به ديگران هم آب داده اند و سپس از آن محل رفته اند.
راوي : برادر محمد ابراهيم شفيعي