به مناسبت سالگرد شهادت سردار شهيد « ناصر كاظمي »
فرمانده سپاه كردستان
عده اي از مردم « باينگان » كه اكثرا از طبقه زحمت كش و معلم
بودند , براي نجات شهرشان به شهره پاوه مهاجرت كرده بودند.
آنان را سازمان داديم و به آنها گفتيم تنها راه اين است كه خودتان
مسلح شويد و شهرتان را آزاد كنيد. ابتدا موافقت نمي كردند ولي
بعد از مدتي , تعدادي از آنها مسلح شدند.
اوايل تعدادشان به سي و پنج نفر مي رسيد. ماموستا ـ روحاني
روستاـ نيز از افراد مسلح بود. كارمندان دولت هم آمدند ,
سازماندهي شدند و رفتند و در دو راهي باينگان مستقر شدند.
زمستان بود و گروهها فشار زيادي به مردم وارد مي آوردند. ضد
انقلاب از آتشكده كه روبه روي پاوه است , شروع به زدن شهر با
خمپاره كرد. اين ماجرا ده دوازده روز ادامه داشت و دشمن بخاطر
تسلط به شهر , مردم زيادي را به شهادت رساند. اين وقايع همزمان
با برگزاري انتخابات بود. در مورد انتخابات جلسه اي گذاشتيم . در
روز جلسه يكي از اعضاي جلسه به نام آقاي « شهابي » ساعت پنج
صبح , جلوي خانه اش به وسيله تركش خمپاره به شهادت رسيد.
شهادت او موجب شد تا افراد بومي و بستگانش تحريك شدند و
تشييع جنازه باشكوهي كردند.
سپس جنازه را به غسالخانه بردند. در آنجا مردم تجمع كردند.
ضد انقلاب بلافاصله شروع كرد به خمپاره زدن . چند نفر هم در آن
محل به شهادت رسيدند كه تعداد شهدا به سيزده نفر رسيد. « رضا
مطلق » فرمانده سپاه نيز در بين آنها بود. چون كسي نبود فرماندهي
سپاه را به عهده بگيرد , اين مسووليت نيز , علاوه بر فرمانداري به
عهده من گذاشته شد.
توانستيم مردم را منسجم كنيم و به وسيله باينگانهاي مهاجر و
اقشار مختلف مردم پاوه به طرف كوههاي آتشكده حركت كرديم .
در آن عمليات , سه چهار نفر از ضد انقلابيون را كه يكي از
سردمدارانشان نيز در بين آنها بود را به هلاكت رسانديم .
دو سه روز بعد , تصميم گرفتيم به طرف باينگاه حركت كنيم . تا
آنجا هشت ساعت راه بود. به وسيله مردم بومي توانستيم ساعت
2 بعدازظهر وارد باينگان شويم . در مسير , كوههاي بلندي وجود
داشت . در حال حركت و راه رفتن از شدت خستگي به زمين
مي خورديم . من آفتاب زده شده بودم و كشان كشان خودم را به
باينگان رساندم .
ساعت دو بعداز ظهر باينگان فتح شد و مردم استقبال خوبي
كردند. طوري كه ناخودآگاه به ياد جنگ رسول خدا(ص ) افتادم .
وقتي رسول الله به مكه بازگشتند و مردم از ايشان استقبال زيادي به
عمل آوردند.
باينگان از دو طرف بين كوه قرار دارد. تازه وارد شهر شده
بوديم كه مهاجرين آمدند و گفتند بايد ارتفاع مشرف به باينگان را
تصرف كنيم . ضد انقلابيون آنجا مستقر شده بودند و طي عملياتي ,
ارتفاع بالاي باينگان را نيز گرفتيم و با همكاري نيروهاي مردمي ,
توانستيم بخشي را كه از آن نقطه شهر پاوه را مورد حمله قرار
مي دادند آزاد سازيم .
پس از آزادسازي باينگان , در مدت 48 ساعت , دويست نفر از
مردم مسلح شدند. به اين ترتيب , كمبود نيرو تا حدودي جبران
شد. آنها به دليل بومي بودن , راهها را خوب مي شناختند و از تله ها
و كمينها اطلاع داشتند. از اين رو در نقاط حساس مستقر شدند ,
ولي چون جاده خاكي بود , ضد انقلاب در اين جاده مين گذاري
مي كرد.
چهار پنج روز بعد از گرفتن باينگان , يك تيپ دشمن به
استعداد سيصد چهارصد نفر به آنجا حمله كرد. مردم باينگان
مقاومت چشمگيري كردند و در آن حمله فقط هفت نفر ازباينگانها
شهيد شدند. طي اين درگيريها بود كه اطمينان حاصل كرديم
مي توان به آنها اعتماد كرد. زيرا با مقاومتي كه كردند , توانستند ضد
انقلاب را عقب بزنند.
پس از اين عمليات , منطقه پاوه آرام شد. مردم از اين بابت
خيلي خوشحال بودند و مسلمانان منطقه گرايش بيشتري به ما پيدا
كردند.
آنچه خوانديد گوشه اي خاطرات سردار دلير خطه كردستان
شهيد « ناصر كاظمي » بود كه به قلم خودش به رشته تحرير درآمد.
وي در دوازدهم خرداد ماه سال 1335 در خانواده اي معتقد و
اهل تقواي در تهران ديده به جهان گشود و 26 سال بعد در حالي كه
فرماندهي سپاه كردستان را به عهده داشت در روز 6 شهريور سال
1361 در حين پاكسازي محور « پيرانشهر » در يكي از روستاها به
فوز شهادت نايل شد و كردستان را در سوگ نشاند.
از اين سردار دلاور خاطرات زيادي به يادگار مانده است كه از
زمان همرزمان و همسنگرانش نقل شده است بخصوص كساني كه
بعدها نيز از معبر شهادت گذشته و به او پيوستند از جمله سردار
شهيد محمد بروجردي , سپهبد صياد شيرازي و.... در اينجا لازم
دانستيم از خاطرت قبل و زمان شهادت شهيد كاظمي بنويسيم تا
شما به روح و ارتباطات معنوي او پي ببريد.
برادر « محمد سعيد » يكي از همرزمان ناصر خاطره اي را به
مضمون زير نقل مي كند :
« يك شب با هم صحبت مي كرديم , پرسيدم : « ناصر! دوست
داري چگونه شهيد شوي » گفت : « بله ! شهادت را دوست دارم . »
پرسيدم : « دوست داري اسير شوي يا جانباز » گفت : « براي
جانبازي و اسارت آماده نيستم . من دوست دارم شهيد شوم . آن هم
به يك شكل خاصي ! » گفتم : « چگونه » گفت : « يك تير بخورم و فقط
يك دانه . يا توي قلبم بخورد يا توي پيشانيم . نمي خواهم جنازه ام
تكه پاره شود. »
آن شب راجع به شهادت صحبت كرديم ولي او فقط به همان
نحوه شهادت راضي بود.
روزي كه به شهادت رسيد خبر آوردند كه يك تير خورده است ;
آن هم توي پيشانيش » , اما چگونگي شهادت . برادر رضا خدايي در
مورد نحوه شهادت سردار كاظمي مي گويد : « در عمليات پاكسازي
جاده سردشت ـ بانه , ناصر كاظمي و بروجردي مسولين محور
بودند. وقتي مشغول پاكسازي بوديم , ناصر كاظمي به دست يكي از
عوامل ضد انقلاب , با اسلحه دوربين دار , به شهادت رسيد. تيري به
پيشاني او اصابت كرد. چون مي خواستم ديگران متوجه نشوند ,
سرش را باندپيچي كرديم و او را با يك جيپ به طرف سنندج
برديم ; در حالي كه در همان هنگام به شهادت رسيده بود. وقتي
بچه ها متوجه شدند , ولوله اي ايجاد شد ولي برادر همت شروع كرد
به دلداري دادن برادران : « اگر با رفتن هر كدام از فرماندهان روحيه
ما تضعيف شود , بايد مملكت را به دست منافقين و ضد انقلاب
بسپاريم و.... »
در پايان خالي از لطف نيست كه مطلبي را متذكر شويم و آن
اينكه مردم كردستان بويژه مردم « پاوه » كه يك زماني او فرماندار آن
شهر بود ـ علاقه خاصي به او داشتند و او را « كاك ناصر » صدا
مي زدند در حقيقت مي توان گفت : كاك ناصر , عشق مردم كرستان
بود.
محمد سعيد : « ناصر! دوست داري چگونه شهيد شوي »
شهيد كاظمي : « يك تير بخورم و فقط يك دانه . يا توي قلبم بخورد
يا توي پيشاني ام . نمي خواهم جنازه ام تكه پاره شود. »
آن شب راجع به شهادت صحبت كرديم ولي او فقط به همان نحوه
شهادت راضي بود
محمد سعيد : « ناصر كاظمي به دست يكي ازعوامل ضدانقلاب ,
با اسلحه دوربين دار به شهادت رسيد. تيري به پيشاني او اصابت
كرد. چون مي خواستم ديگران متوجه نشوند , سرش را باندپيچي
كرديم و او را با يك جيپ به طرف سنندج برديم , درحالي كه در
همان هنگام به شهادت رسيده بود. وقتي بچه ها فهميدند ولوله به پا
شد. شهيد همت براي دلداري آنان گفت : « اگر با رفتن هر كدام از
فرماندهان روحيه ما تضعيف شود , بايد مملكت را به دست
منافقين و ضدانقلاب بسپاريم و... » .
|
|
براي نسل امروز و فردا ـ7
سيره شهدا
|
به اين سند خوب دقت كنيد.
بسمه تعالي تاريخ : 61,4,9
شماره : 1712 ـ30 ـ0315
به : فرماندهي سپاه ساري (امور پاسداران )
از : واحد عمليات
موضوع : غيبت برادر قاسمي طوسي
محترما به استحضار مي رساند برادر ياد شده فوق در تاريخ
61,4,3 به مدت صبحگاه غيبت غير موجه نموده است . مراتب
جهت اطلاع و گزارش به امور مالي جهت كسر حقوق به عرض
ميرسد. خداوند متعال همه ما را به راه انبيا و اوليا هدايت فرمايد.
مسئول واحد عمليات
قاسمي طوسي ـ 61,4,9
شخصي بعد از اينكه اين سند را خواند گفت : « دنياي ما
عجيب است و دنياي شهيدان عجيب تر. » و من به او گفتم : « وجدان
تنها قاضي اي است كه نياز به محكمه ندارد. البته وجدان بيدار كه
در شهداي ما متبلور بود. »
شهيد « محمد حسن قاسمي طوسي » كه بعدها به مراتب عالي
فرماندهي در جنگ رسيد و در كربلاي هشت جاويدان شد خود
مسئول عمليات سپاه بود و براي خود گزارش غيبت غير موجه
صادر نمود و اين نشان دهنده وجدان بيدار و تعهد ايمان او است
كه به مديران و مسئولين ما گوشزد مي كند كه از پديده چند شغله
بودن و غيبتهاي چند روزه و چند ماهه فاصله گرفته و فساد اداري
را ريشه كن نمايند.
اگر مديران امروز ما از سيره شهدا پيروي كنند بدون ترديد
وجدان بيداري پيدا مي كنند و در صدد آن نيستند كه غيبتهاي غير
موجه خود را با توجيهات ساختگي موجه نمايند. به اميد آن روز.
حسين ذكريائي
|
معرفي كتاب
حضور
|
« حضور » عنوان مجموعه داستاني است كه توسط انتشارات
دلوار و باحمايت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس به
زينت طبع آراسته شد.
« فيروز زنوزي جلالي » نويسنده اين كتاب 5 داستان كوتاه
تحت عناوين ـ حضور ـ فاني ـ شرطه ـ با باد , با طوفان ـ
اسكادروي ماز 543 را گرد آورده و نام اثر را نيز از عنوان يكي از
داستانهايش انتخاب كرده است .
« حضور در 112 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000
جلد و به قيمت 560 تومان در اختيار علاقمندان به كتب دفاع
مقدس قرار گرفته است .
آنچه مي خوانيد گوشه هايي از داستان « فاني » است كه تقديم
شما خوانندگان صفحه « جبهه و جنگ » مي كنيم :
نشسته بودم كنار گور. داشتند چاله اش را فراخ مي كردند.
گذاشتنش تو چاله , با همان لباس هاي خاكي پلنگي . خيلي قد
بلندتر از هميشه بود. بلوك ها و گل و خاك . بيل ها. ديگر مازيار آن
زير بود. زير كود خاك . پلك مي زدم و پلك مي زدم و انگار كه در
خواب بودم . در كابوس ثقيل و سنگين دست و پا مي زدم . باورم
نمي شد كه به آن سادگي و به آن سرعت اتفاق افتاده باشد. بايد كه
بر مي خاست و فاني جانش را از بغلم مي گرفت و آن طور گرم و
پر صدا چيچاپ , فاني اش و ساغرش را مي بوسيد.
آخ آخ چه حال و روزي داشتم !
نديده ايم , نشنيده ايم
سيراب از جام امام زمان (عج )
|
خون زيادي از او رفته بود و دستي را كه از زير آرنج قطع شده
بود , با بند كفش بسته و داخل جيبش گذاشت . بين صحبتهايش با
لحن آرام و سنگيني پرسيد : « آقا را ديدي »
گفتم : « نه ! آقاكيه »
گفت : « آقالله آقا را نديدي »
من كه منظور « حاج علي » را نفهميده بودم , گفتم : « نه ! منظورت
چيه , آقا ديگه كيه »
گفت : « هيچي ! »
صحبت او تا همين حد باقي ماند و او را جهت مداوا به
بيمارستان پادگان ابوذر بردند. در ادامه عمليات يك لحظه در حال
دويدن بودم كه تيري به پايم خورد و به روي زمين افتادم .
براي جلوگيري از خونريزي جاي تير را با يك دستمال محكم
بستم و كشان كشان خودم را به سنگرهاي خودي رساندم ... درد پا
اجازه نمي داد به خوبي تحرك داشته باشم . به هر زحمتي بود
خودم را به بيمارستان پادگان ابوذر رساندم . مرا به اتاق عمل بردند
وقتي از اتاق عمل بيرونم آوردند تختم را كنار تخت « حاج علي
موحد » گذاشتند. در آنجا فرصت مناسبي پيش آمد تا راجع به
عمليات بيشتر صحبت كنيم .
فرداي آن روز , صبح زود , موحد پس از فراغت از نماز شب و
نماز صبح و قرائت قرآن رو به من كرد و گفت : « شفيعي , ماجراي
آب دادن توسط آقا امام زمان (عج ) را شنيده اي »
جواب دادم : « نه . » با چهره اي روحاني و بانگاهي پرمعنا گفت :
« اين موضوع را نشنيده اي كه در عمليات چه اتفاقي در عالم رويا
براي يكي از بچه ها افتاده » گفتم : « كدام موضوع را مي گويي , من كه
اطلاعي ندارم . » او گفت : « در يكي از پاتكهاي سنگين عراق در
منطقه كاسه كبود , يكي ازبچه ها به شدت مجروح مي شود. خون
زيادي از او مي رود به طوري كه به حال نيمه اغما و بي حال روي
زمين مي افتد. در همين موقع آقا به بالين او آمده و سرآن بسيجي را
به دامن خود مي گذارد و با جام كوچكي كه دردست داشته , آب به
دهان او مي ريزد. پس از سيراب شدن آن برادر , او را دعا مي كند و
سپس به سراغ تعداد ديگري از بچه هاي مجروح مي رود و به آنها
هم آب مي دهد. »
پس از شنيدن داستان زيارت آقا , در پي يافتن آن برادر بسيجي
و كساني بودم كه از دست آقا آب گرفتند , اما نتيجه اي نداشت تا
اينكه بعد از « شهادت حاج علي موحد » به منزلشان رفتم و فهميدم
شخصي كه در عالم رويا آب را از دست , آقا گرفت , خود او بوده
است و او در همان حالت مشاهده مي كرد كه آقا به ديگران هم آب
داده اند و سپس از آن محل رفته اند.
راوي : برادر محمد ابراهيم شفيعي
|
| |
|
|