روزنامه جمهوري اسلامي 05/06/1381 صفحه جبهه و جنگ

قصيده اي به آسمان
دلمويه هاي سوده ذوالعلي فرزند شهيد سروان احمد ذوالعلي

زائر ملكوت

منظومه زينبيه
خود , پسرم را غسل دادم

منور
معرفي كتاب
معرفي نشريه
قصيده اي به آسمان
دلمويه هاي سوده ذوالعلي فرزند شهيد سروان احمد ذوالعلي



خدايا! با نام تو آغاز مي كنم كه خداي شهيدان و راستگوياني . مي خواهم از تو اجازه بگيرم تا دقايقي با پدرم حرف بزنم . آخر مي گويند او نزد توست . اجازه هست خدايا! مي دانم آنقدر مهرباني كه گفتي اجازه نمي خواهد , پدرت همين جاست , برايش بگو , صدايت را مي شنود.
« سلام بابا! سلامم بوي خاك مي دهد , مي داني كدام خاك خاك مزارت بابا , هر پنجشنبه با نادر براي ديدنت مي رويم . دلتنگم بابا , دلتنگ و مشتاق ديدار تو كه مي دانم ما را مي بيني . آه كه چه شبها از غم تنهايي و يتيمي , با چشمان گريان سر بر بالين گذاشته ام . يادت مي آيد بابا , روزي كه رفتي چه قولي دادي من كه بخوبي بياد دارم كه گفتي : وقتي برگشتم برايت يك بسته مداد رنگي مي گيرم . از آن روز هر چه به انتظار نشستم , نيامدي , از مادر هم كه پرسيدم , تنها گريه كرد. معني اشكهايش را نمي فهميدم تا روزي كه هر كسي برايم مداد رنگي آورد و من تازه فهميدم درد يتيمي يعني چه . بابا! مي خواهم با مداد رنگي ها نقاشي بكشم . نقاشيهاي قشنگ كه تو زير آن بنويسي , آفرين دخترگلم , آفرين ! مي خواهم نقاشي بكشم , نقاشي يك دلاور كه سبز پوش و استوار در برابر ظلم ايستاد و سرخ سرخ همچون شقايق هابه آسمان رفت . بابا! نمي داني دلم چقدر غصه دارد. وقتي در مدرسه جلسه اي برگزار مي شود و هر وقت جشني برپا مي گردد , پدرها بچه هايشان را به مراسم مي برند , دل من بيشتر مي گيرد.
آن موقع است كه ديگر بي اختيار گريه ام مي گيرد. وقتي مي بينم تو به خاطر آرمانهاي مقدسي رفتي كه حالا در زير يورش فرهنگ بيگانه غرب كمرنگ و بي جلوه شده است . دلم بيشتر و بيشتر غصه دار مي شود.
روزگار غريبي است بابا و اين قوم از آن هم غريب تر. گروهي عاشقانه ترين سرودهاي معرفت را زمزمه مي كنند و گروهي ترانه هاي غربي را. گروهي به طواف نيلوفران مي شتابند و گروهي در هزار توي عنكبوت نفس گرفتار آمده اند. طايفه اي پرواز هجرت را تجربه مي كنند و طايفه اي گرفتار دام صيادان مي شوند. با اين اوصاف بابا , آيا روانيست كه در گوشه اي عزلت بگيرم و يا آرزوي پرواز داشته باشم زمزمه ات را مي شنوم بابا , مي شنوم كه مي گويي نه دخترم , تو نيامده اي كه بروي , آمده اي كه بماني , پس تكليف چه ميشود همان كه بماني , محكم و استوار , سرافراز و سربلند.
دختر عزيزم ! ما امروز آمده ايم تا نيلوفران سر برآورده از مرداب را با شقايق هاي گلگون پيوند دهيم . آمده ايم تا به هر آزاده , يك دسته گل سرخ هديه كنيم , آمده ايم تا غزالان گريز پاي را به آغوش مهربان و سبز فطرت زلالشان بازگردانيم , آنها كه ناجوانمردانه تيشه به ريشه نهال گل سرخ مي زنند , نه دخترم , بمان !
بابا! با اجازه از تو مي خواهم به هر كس كه صداي مرا مي شنود بگويم كه راه پدرم و ديگر شهدا هميشه روشن است , شما را به خدا و به حرمت خون مقدس و سرخشان , راه آنها را خالي نگذاريد.
بابا! امروز از نخستين لحظات سحر , شهر بوي لاله مي داد , بوي شقايق , بوي گل سرخ , بوي گل نرگس , راستي سلام مرا به عزيز دل حضرت زهرا(س ) , گل نرگس معطرما حضرت مهدي (عج ) برسان , بگو برايمان دعا كند و بگو كه ما همچنان به انتظار رويت جمال دل ربايش هستيم .
بابا! نامه ام تمام مي شود , ولي عشقم به تو , به ايران و به ياران شهيدت هرگز تمام نمي شود. برايمان دعا كن بابا , براي انقلابمان , براي مردممان و براي تمام جواناني كه شما را نديدند ولي خاطراتتان را خواهند شنيد. »
ث سوده ذوالعلي

زائر ملكوت



بمناسبت اربعين شهادت برادر بسيجي « سيدعليرضا ميرجليلي »
بسيجي فقيد و رزمنده قهرمان « سيد عليرضا ميرجليلي » در دهم تيرماه 1343 هـ . ش چشم به جهان گشود . هشت ساله بود كه پدر را از دست داد و در سايه همت و محبت مادر وساير فرزندان خانواده رشد كرد.
او تحصيلات را تا دوره متوسطه با موفقيت گذراند و پس از مدت كوتاهي تحصيل در حوزه علميه يزد , اشتغال را به واسطه مشكلات زندگي بر ادامه تحصيل ترجيح داد.
در سن 12 و 13 سالگي به اتفاق برادرش در راهپيمايي هاي ضد رژيم سلطنتي شركت مي كرد و از جمله در روز حماسه خونين 13 محرم سال 57 هـ . ش در مسجد ملااسماعيل يزد كه به درگيري ماموران نظامي شاه منجر شد براي لحظاتي در زير دست و پاي جمعيت مانده بود و جانش به خطر افتاد كه به خواست خداوند نجات يافت و آسيبي نديد.
بعد از پيروزي انقلاب و تاسيس روزنامه جمهوري اسلامي , در دفتر روزنامه در يزد مشغول به كار شد و بر اثر علاقه شديدي كه به فعاليتهاي نظامي و ايثار جان در راه هدف داشت , در اولين فرصت به عضويت پايگاه بسيج محل درآمد وبه طور شبانه روزي در آنجا خدمت مي كرد.
با پيدايش صحنه هاي حماسي و شورانگيز دفاع مقدس واستقبال چشمگير همه موحدان و خداجويان از شركت در جبهه ها , او نيز بارها داوطلبانه رهسپار جبهه هاي نبرد نور عليه ظلمت شد و جان بر كف در برابر ايادي استكبار جهاني ايستاد و مردانه جنگيد و جمعا بيش از 37 ماه در جبهه حضور داشت و در چندين عمليات توفيق شركت يافت ودر يكي از عملياتها شيميايي شد.
در سال 1363 ازدواج كرد و مسئوليت پدري خانواده را بر عهده گرفت و حاصل زندگي او سه فرزند , دو دختر ويك پسر است . فعاليت او چه قبل و چه بعد ازدواج در پايگاه بسيج به قدري وسيع بود كه پس از مدتي به عنوان معاون فرمانده پايگاه انتخاب شد وبعد از منصوب شدن شهيد محمدرضا ميرجليلي به سمت فرماندهي سپاه پاسداران هرات و مروست , مرحوم سيد عليرضا ميرجليلي به عنوان مسئول پايگاه شهيد منتظري شاهديه برگزيده شد و تا سال 1374 در اين سمت باقي بود . از خدمات ارزنده او مشاركت فعال در ايجاد « صندوق قرض الحسنه ايثار » وابسته به همان پايگاه بود كه خود در سمت مديرعامل صندوق فعاليت مي كرد و منشا خدمات بسياري بود . از سال 1360 تا سال 1367 به عنوان عضو رسمي سپاه در واحد روابط عمومي (سمعي و بصري ) انجام وظيفه نمود و از سال 1368 به استخدام كميته امداد حضرت امام رحمه الله عليه درآمد ودر قسمتهاي مختلف اين مركز (روابط عمومي و حراست ) براي خدمت به محرومان و مستضعفين فعاليت مي كرد.
صندوق قرض الحسنه كميته امداد را نيز در سال 1374 تاسيس كرد و تا پايان عمر مسئول آن صندوق بود.
در آخرين ماههاي عمرش , توفيق حاصل كرد كه به زيارت كربلاي معلي و نجف اشرف نايل شود. او كه عاشق حسين عليه السلام و رهرو راه اصحاب ابي عبدالله بود گويي در آستانه سفر آخرت و پيوستن به پاكان و پاكباختگان عرصه شهادت و ايثار , با سرور و سردارش حسين بن علي عليه السلام پيمان بسته بود كه راه طولاني عشق را كوتاه كند و ره صدساله بهشت ابدي را يك شبه بپيمايد.
سرانجام سيد عليرضا ميرجليلي در تابستان امسال بر اثر ناراحتي و بيماري ناگهاني و نابهنگام به بستر بيماري افتاد و با معالجات ممتد و طولاني و مراقبتهاي پزشكي متعدد و شرايط تلخ و دشوار روبرو شد و همه تلاشها و كوششهاي پزشكان واهتمام و جديت خانواده و بستگان بخصوص برادر بزرگوارشان موثر نيفتاد و در آستانه ايام فاطميه و شهادت مادر مظلومه اش حضرت زهراي مرضيه سلام الله عليها در بيمارستان دكتر شريعتي تهران دعوت حق را لبيك گفت و همه را سوگوار و داغدار خود ساخت .
جايش در جاي جاي اين سرزمين ايمان و ايثار واخلاص خالي است .


منظومه زينبيه
خود , پسرم را غسل دادم


وقتي خبر شهادت پسرم را آوردند اصلا ناراحت نشدم . آنقدر دلم آرام بود كه حتي يك قطره اشك از چشمانم جاري نشد. در بين راه فريدونكنار به بابلسر تنها جملاتي كه از زبانم جاري مي شد مرگ بر اسرائيل و مرگ بر آمريكا بود. وقتي به داخل سپاه بابلسر رفتيم , شهيد « سيد محمد » را روي تخت گذاشته بودند و صورتش مثل ماه مي درخشيد. هميشه دوست داشتم با دستانم لباس دامادي را به تنش بپوشانم . حال كه مي ديدم اين آرزويم برآورده نشد تصميم گرفتم با دستان خودم غسلش دهم . موضوع را با مسوولين در ميان گذاشتم . گفتند : « شهيدي كه در خط مقدم و حمله به شهادت رسيده , غسل و كفن ندارد. » من گفتم : « دوست دارم اين كار را انجام دهم . » خلاصه به من اجازه دادند پسرم را غسل بدهم .
البته پدر شهيد بندري (حاج علي بندري ) مرا در اين كار كمك كرد.
وقتي خواستند او را داخل قبر بگذارند من به داخل قبر رفتم و سرش را آرام به زمين گذاشتم . هنوز باورم نمي شد كه محمد عزيزم از اين دنيا كوچ كرده است . تنها نجوايي كه با او داشتم اين بود : « سلام مرا به مادرت حضرت زهرا(س ) برسان و به او بگو آن دنيا ما را شفاعت كند. »
راوي : مادر شهيد « سيد محمد محمدنژاد »

منور


چشمي پراز اشك ! معنويت مردم و خانواده هاي شهدا و اخلاص رزمندگان در جبهه ها امام را به هيجان مي آورد. من چند بار گريه امام را ـ نه فقط به هنگام روضه و مصيبت ـ ديده بودم . هر دفعه كه راجع به فداكاريهاي مردم با امام صحبت مي كرديم , ايشان به هيجان مي آمدند و متاثر مي شدند. مثلا موقعي كه در محل نماز جمعه تهران قلكهاي اهدايي بچه ها به جبهه ها را شكسته بودند و كوهي از پول درست شده بود , امام در بيمارستان بامشاهده اين صحنه از تلويزيون متاثر شدند و به من كه در خدمتشان بودم , گفتند : ديدي اين بچه ها چه كردند ! در آن لحظه مشاهده كردم كه چشمهايشان پر از اشك شده است و گريه مي كنند. به روايت رهبر معظم انقلاب

معرفي كتاب




« مي » عنوان رماني در زمينه دفاع مقدس است كه توسط « محمدباقر رضايي » تاليف و به دست چاپ سپرده شد.
« محمدباقر رضايي » كه با نام مستعار « باقر رجبعلي » تاليفات خود را عرضه بازار نشر مي كند تاكنون آثار زير را قلمي كرده است .
كبريتهاي خيس (مجموعه داستان ) ـ گنجشكها (مجموعه داستان ) ـ خلاصه داستانهاي كوتاه فارسي ـ گزيده داستانها ـ واقعيت و حقيقت (گزينش و گزارش تحليل 27 قصه از 27 نويسنده معاصر).
« مي » در 78 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 جلد توسط نشر طرح و اجراي كتاب منتشر شده است . آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از اين رمان جنگي است كه با هم مرور مي كنيم :
حسين تا ده دقيقه بعد از خواندن داستان , سكوت كرده بود و فقط نگاهم مي كرد. لرزش دستان او , وقتي داستان را مي خواند و مخصوصا سكوت پاياني اش , به من فهماند كه داستان كوتاه « دلم آنجاست » تاثيرگذار از آب درآمده و تحقيقاتم بي نتيجه نبوده است و خوشحال شدم . رفتم مقداري ميوه برايش آوردم .
گفت : « واقعا دستت درد نكند. »
« براي ميوه يا داستان »
خنديد : « هر دو! »
« چطور بود »


« وحشتناك و عالي » .
« نه , از شوخي گذشته . »
باور كن لذت بردم خبري كه من به تو داده بودم , خيلي زود از ياد مي رود. اما وقتي به اين صورت مطرح و تحليل مي شود , هميشه به ياد مي ماند.
من فكر مي كنم تا آخر عمرم اين قضيه را فراموش نكنم . »
« ممنون , بخور... »
« چقدر براي چاپ اينها پول مي دهند »
« اگر ماهي دو سه تا از اينها بنويسم به اندازه حقوق تو. »
« پس نبايد تنبلي كني . بيشتر بنويس . »
« چشم . »


معرفي نشريه


پنجمين شماره « ياد ماندگار » ويژه نامه فرهنگسراي پايداري وابسته به سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران تحت عنوان « ويژه مبادله شهداي اسير » به چاپ رسيد.
اين ويژه نامه همانطور كه از نام و عنوانش مشخص است در مناسبتهاي مهم دفاع مقدس به رشته تحرير در مي آيد و اينبار به مناسبت تبادل و تشييع 570 تن از شهداي اسير دفاع مقدس در تاريخ 29 تيرماه 81 در اختيار علاقمندان به فرهنگ و نشر دفاع مقدس قرار گرفته است .
بگذاريد جنگ به پايان برسد ـ قربت شهداي غريب ـ خاتون لحظه هاي نقره اي (گفت و گو با همسر شهيد دوران ) ـ در اين خانه كوچك ـ كيميا ـ مقبره اي مرمرين ـ تا سپيده شيدايي (گفت و گو با همسر شهيد جهان شاه لو ـ با شهيداني از جنس آفتاب و.. از خواندني ترين مطالبي است كه در اين مجموعه به چشم مي خورد. علاقمندان جهت تهيه اين نشريه مي توانند به آدرس : تهران ـ خيابان پيروزي ـ خيابان شكوفه ـ خيابان شهيد كاظمي ـ جنب پارك گلزار ـ فرهنگ سراي پايداري مراجعه و يا با شماره تلفن 3350029 تماس حاصل نمايند .